تبليغاتX
گروه روزنامه‌نگاران « اكسير » - قبرستانی که مرده ندارد!

 

                                      قبرستانى كه مُرده ندارد!

                           هما سعادتى- امیر مالک صالحی

به ندرت مى توان كسى را پيدا كرد كه از رفتن به قبرستان در نيمه هاى شب، واهمه اى نداشته باشد و يا با ورود به چنين مكانى، به آرامشِ نداشته اش دست پيدا كند.اما قبرستانى كه در اينجا مى خواهم برايتان شرح دهم كمى با سايرين متفاوت است.از جمله آنكه اين قبرستان اصلا چيزي به نام "مُرده" ندارد! اين مكان عليرغم ساير قبرستان ها كه وسط بيابان بنا شده اند،در مركز شهر است و فضاى درون آن هم كاملا سرسبز.به طورى كه وقتى در اكثر نقاط آن قدم مى زنيد،از سايه ى درختان بى نصيب نخواهيد ماند.از تفاوت هاى ديگر آن مى توان مقبرهْ بزرگان،عرفا و پيامبرانى چون حضرت يوشع را كه در آنجا قرار دارد نام برد. گزارش زیر دو قسمت دارد، یک گزارش ازروزهای گلستان و دیگری از شبهای جمعه در گلستان شهدا.

 

هما سعادتی؛ نه و سی دقیقه صبح چهارشنبه است. هرچه از دروازه شيراز به سمت "گلستان شهدا" نزديك مى شوم،تفاوت را احساس مى كنم.تفاوتى كه نه فقط در ظاهر خيابان،بلكه در حال و هواى خودم هم  احساس مى شود؛انگار كه نيرويى من را به آن سمت مى كشد.به چند مترى ورودى گلستان كه مى رسم،بيلبورد هاى رنگى فراوانى در دو سمتِ هر دو باندِ خيابان توجه ام را جلب مى كند كه زرق و برق خاصى هم به آن بخشيده اند.از آنجايى كه هميشه طرفدارِ سادگى بوده ام،از ديدن اين صحنه چندان خوشحال نمى شوم.مخصوصا آنكه نام هاى مقدسى همچون "امام حسين(ع)" و يا "حضرت زينب(س)" بر روى آنها ديده مى شود.خوب مى دانم كه با اين "جار زدن" ها نمى توان دل كسى را عاشق كرد؛همانطور كه دلِ خودم از اين طريق وابسته نشد.زير لب دعا مي كنم امام حسين(ع) و ساير كسانى كه نام مقدسشان بر اين بيلبوردها ديده مى شود،از اين اعمال راضى باشند و ما - زمينى ها - را دعا كنند؛سپس آرام رد مى شوم.

به محوطهْ اصلى وارد مى شوم و همزمان با ورودم، توجه افراد زيادى به طرفم جلب مى شود.اهميت نمى دهم، خود را بى توجه نشان مى دهم و مشغول خواندن زیارت شهدا مى شوم.به يادِ سؤال هميشگى ام مى افتم؛اينكه چطور مى توان با نگاه،قضاوت كرد،حكم صادر كرد و در نهايت با "چشم غره"،كسى را مجازات كرد؟! در سمت چپ راهى وجود دارد كه در آخر به مقبرهْ بزرگى مى رسد كه بعد از دفعات مكرر رفتنم به آنجا،هنوز نمى دانم متعلق به چه كسيست! در آنجا به همكار محترم، آقای صالحی مى پيوندم!

به مقبرهْ شهيد خرازى مى رسيم.خانم جوانى را مى بينيم كه در حال و هواى خودش است و شديدا در حالِ درد و دل كردن.دلم مى خواهد بدانم چه چيزى در دلش مى گذرد و به دنبالِ چيست.ترجيح مى دهم خلوتش را به هم نزنم.بعد از خواندن فاتحه آنجا را ترك مى كنيم.ناگهان مادرى را بر سر خاكِ پسرش مى بينم.يك لحظه دستانم لرزيد.با نگاه مهربانى نگاهم مى كند اما در وجودم احساس شرمندگى مى كنم.نمى دانم چرا.شايد چون در مقابلش ناتوانم.واقعا اگر از من بپرسد تو براى پسرم و امثال او چه كرده اى من چه جوابى خواهم داشت؟! باز هم ترجيح مى دهم آرام گذر كنم...

به آرامگاه عارف بزرگ، صاحب کتاب "مكيال المكارم" وارد مى شويم.ديوارى دور تا دور آن كشيده شده است و در باريكى هم دارد.وارد كه مى شوم احساس مى كنم به كارگاه ساختمانى وارد شده ام.همه نوع وسايل و مصالح ساختمانى در آنجا ديده مى شود.فكر كنم پر امنيت ترين ترين مكان براى حفظ اين وسايل،اينجا باشد!

كارگران را هم مى توانيد همه جا ببينيد كه سخت مشغول ِ "كَندن" هستند! همکارم سوال می کند،متوجه مى شوم براى كشيدن لوله هاى آب زحمت مى كشند. بقیه هم بیشتر رهگذران بومی این محله هستند که می آیند و می روند.

ناگهان جمع جالبى از چند دختر جوان توجه ام را جلب مى كند؛با تيپ هاى كاملا امروزى،آرايش فراوان و خنده هاى مداوم. نزديك آن ها مى روم و علت حضورشان در اين مكان را سؤال مى كنم.يكى از آنها با خندهْ نه چندان زيبايى مى گويد "اينجا هرچه باشد،از پارك بهتر است.چون پسر ندارد! كسى هم كارى به كارمان ندارد." نگاهى به همكارم كه چند قدم آن طرف تر منتظر من ايستاده است مى كند و بلند مى گويد:"نگران نباشيد.اينجا كسى شما را نمى گيرد." صداى خندهْ جمع بلند مى شود، همکارم متعجب نگاهشان می کند! من هم خداحافظى مى كنم و دور مى شویم.

***

 

امیر مالک صالحی؛ شبهای جمعه گلستان حال و هوای دیگری دارد. اگر شب جمعه سری به گلستان بزنید، زیاد باورتان نمی شود که شب باشد. قبل از نماز مغرب و عشا اینجا شلوغ است تا نزدیکی های صبح. شبهای تابستان، چون اذان را هم زودتر می گویند تا نزدیک وقت اذان، می نوانید رفت آمدهای جوانان را ببینید.

اما اوایل شب، حدود 8-9 ، از همه طیف اینجا پیدا می شود. اولین چیزی که توجهتان را جلب خواهد کرد، کثرت موتورهایست که دم در گذاشته اند و جوانان مذهبی که کنار آنها تجمع کرده اند. بعضی ها که کمتر ادب دارند، با موتور وارد گلستان می شوند و چند پشته، تا خود قبرها را هم می رانند! بعضی هم موتور را خاموش می کنند و همراهشان می برند. اصولاً اکیپ های موتور سوار، برادران بسیجی هستند که شبهای جمعه را در کنار هم می گذرانند.خانواده های زیادی را اینجا می توانید ببینید. از همه نوعی پیدا می شوند. اکثراً ظاهری مذهبی دارند. ولی در بینشان تیپ های دیگر هم پیدا می شوند. دو دختر مانتویی با روسری رنگی را می بینم که همراه برادر و مادرشان وارد می شوند. ولی زیاد جلب توجه نمی کنند. از این تیپ خانواده ها باز هم اینجا می توانید پیدا کنید. بالای سر قبری می روند، مادر بالای سر قبر می نشیند و دو دختر بعد از فاتحه، روی سکو می نشینند و به موبایلی مشغول می شوند. برادر هم آب می آورد و قبر را با کمک مادر می شوید. چند لحظه بعد یک خانواده ی دیگر هم به آنها می پیوندند، دختری به دختران اضافه می شود که سخت سرگرم می شوند.

دو تا قبر آنطرف تر، زنی چادری با دخترش نشسته اند و دو تایی کتاب دعایی می خوانند. خانواده تازه رسیده با آنها هم سلامی می کنند و با هم حرف می زنند. همدیگر را می شناسند، این نزدیکی قبرها، این دو خانواده را هم نزدیک کرده است.

بین جمعیت زوج های جوانی را هم می توانید ببینید که داخل می شوند. سر قبرها می روند و سپس به "خیمه ی گلستان" می روند و آماده ی "دعای کمیل" می شوند.

زیارتگاها هم تا حدودی مشخصند. از مزار آیت ا... اشرفی اصفهانی، حاج آقا ارباب، مزار سرداران شهید، قبر یوشع نبی و جاهای دیگر که همه زیارتگاه مردم مشتاق است. درون خیمه هم، مراسمات را اجرا می کنند. صدای دعا زیاد است و خانواده هایی که روی قبر عزیزانشان نیز نشسته اند، با دعا هم خوانی می کنند. این میان جمع های جوانان را هم در همه جا می توانید ببینید. عموماً تیپشان مذهبی نیست، همه قشری را می توانید ببینید که در حال شوخی، خنده و شاید فرو رفته در فکرند. دارم از تکیه سردارن بر می گردم که صدایم می کنند. بچه های یکی از پایگاههای شهرند. بعد از سلام، به شوخی می گویند: "این شهید از پایگاه ماست. فاتحه بخوان تا ما هم بیاییم برای شهیدان پایگاهتان فاتحه بخوانیم!"، می گویم: "شهدای ما کلاسشان بالاست. فاتحه ی شما را قبول ندارند!!" همگی می خندند و من دور می شوم. خدا را شکر، زمین را کنده اند. دارند کفپوش می کنند و جای لوله ی آب می کَنَند. دو هفته ای هست که اوضاع اینطوریسن. خوبیش اینست که بین قبرها موتور پیدا نمی شود!

امشب کار و کاسبی بچه ها هم به راه است! تا دلتان بخواهد خرمای نذری و شکلات و مابقی اقسام هست! گل گلایول و گلاب را هم می توانید روی قبر شهدا پیدا کنید. بهترین گلاب، روی قبر حضرت یوشع است. جدیداً دور قبر حضرت یوشع را موکت کرده اند و باید کفش ها را در بیاورید. روی این قبر، همیشه شلوغ است. جلوی "مسجد لسان الارض" هم نیمکت هایی برای نشستن پیدا می شود که پر است. یک شب هم دیدم جلوی مسجد، در محوطه ی باز و موزاییک شده، بساط گل کوچک به راه بود!

دعای کمیل که به پایان می رسد، اینجا کم کم خلوت می شود. جلوی درب اصلی اتوبوسهای زیادی را می بینید که برای بردن مردم به جاهای مختلف شهر، آماده حرکتند. خیلی از خانواده ها می روند. ولی رفت و آمدها تمام شدنی نیست. جوانان هنوز هم در حال رفت و آمدند. رفت و آمدی که تا قبل از اذان صبح طول خواهد کشید. بعضی از مادران شهید، هنوز هم روی قبر پسرانشان نشسته اند. چادر را روی صورت کشیده اند و انگار به خواب رفته اند.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:52  توسط اکسیر  | 



 
Powered By NardebaN Graphic Home