تبليغاتX
گروه روزنامه‌نگاران « اكسير » - شب جمعه و پاساژگردی!

شب جمعه و پاساژگردی!

یحیی سهروردی- نفیسه حاجاتی


وقتی صحبت از روز جوان و ویژه‌نامه‌ی جوان شد، به این فکر افتادیم که سلسله گزارشاتی تهیه کنیم از مکانهایی که جوانها برای خوش‌گذرانی و یا فقط گذراندن وقت به آنجا می‌روند، به عبارت بهتر، از آنجا که خودمان هم اصولاً جوانیم و زبان همنسلانمان را می‌فهمیم، تصمیم گرفتیم پاتوق‌گردی کنیم و بدین وسیله، علاوه بر همدردی با نسل جوان، یک گزارش مستند و جذاب تهیه کنیم. گزارش پیش‌رو، حاصل حدود 4ساعت خیابان و پاساژگردی ما، مسئول صفحه‌ی اندیشه و مسئول صفحه‌ی دلخوشی‌های کوچک زندگی، است. البته از دوست عزیزی که صمیمانه در تهیه‌ی این گزارش، با ما همکاری کرد، سعی کرد پاپاراتزی‌وار، عکسهای خفن بگیرد و چند بارهم نزدیک بود کار دست خودش و دوربین بدهد، بسیار سپاسگزاریم.


مَکِش سِیفه؟!

{تدا برای تنویر افکار عمومی، تاکید می‌کنم که تیتر این بخش، یک اصطلاح نسل سومی است برای پاتوق‌های جوانانه، همین.}
اصولاْ همه، چه اصفهانی باشند و چه مسافر اصفهان(!)، این مجتمع تجاری قدیمی را می‌شناسند. شب جمعه، بهترین زمان برای تهیه‌ی گزارش از "مجتمع پ" شناخته‌شده‌ترین پاتوق جوانان، است. شلوغ‌ترین قسمت مجتمع، محوطه‌ی باز آن است که مردم روی لبه‌ی باغچه‌هایش نشسته و به یکدیگر نگاه می‌کنند! سوالی که درمورد این پاتوق، همیشه برای من مطرح بوده، این است که این همه استقبال برای چیست؟! اینجا که  اصولاً هیچ‌کدام از ویژگی‌های یک پاتوق جذاب را ندارد. مدتی پیش در سفر شیراز، یک سری هم به مجتمع تجاری‌ای که پاتوق جوانان شیرازی بود، زدم. یک پاساز چند طبقه‌ی شیک، مجهز به رستوران،شهربازی و... تهران هم که مسئله‌اش اصلاً جداست! اما اینجا، یک معماری بسیار قدیمی، فضای کوچک، بدون جایی برای تخلیه‌ی هیجانی، فقط می‌توان نشست، نگاه کرد، خورد و حرف‌زد، همین!
اما اجازه‌ دهید به گزارشات نفوذیانه و مستندمان بپردازیم! در محوطه‌ی مجتمع، ایستاده‎ایم. داریم به این فکر می‌کنیم که چه‌کنیم. ناگهان... از ناخودآگاه مسئول صفحه‌ی اندیشه، اندیشه‌ای، چون شهاب، می‌گذرد! چند نخ سیگار می‌خرد و چون شیری در پی شکار(!) به مردجوان تنهایی که گوشه‌ی باغچه نشسته‌، نزدیک می‌شود. این هم شرح ماجرا از زبان مرتکب شونده:


«شکار اول: وقتی خبرنگاری، معتادت می‌کند یا قول بده نترسی!»

. نقطه اشتراک بسیاری از جوان‌هایی که اینجا نشسته‌اند، می‌تواند راه خوبی برای همراه شدن با آنها باشد. خدایا من را ببخش! چند نخ سیگار می‌خرم. یک نفر تنها نشسته و همه جا را زیر نظر دارد. «داداش! آتیش داری؟» و گفتگو آغاز می‌شود.
سیگارش را می‌گیرم و سیگار خودم را روشن می‌کنم.
می‌گویم: «برای خرید که نیومدی؟ اینجا خیلی گرونه.»
- نه، من بچه اینجا نیستم. اومدم یه تابی بخورم. من بچه تبریزم.
- مسافرت اومدی اصفهان؟
- نه! (می‌خندد.) قول بده نترسی! من کادری نیروی انتظامی‌ام. دو ماهی هست که منتقل شدم اصفهان.
بعد در مورد نیروی انتظامی اصفهان صحبت می‌کند. اینجاست که اگر گفته‌ بودم خبرنگارم، هیچ کدام از این حرفها را نمی‌زد! البته حرفهای او را هم اینجا نمی‌شود چاپ کرد، شرمنده!
بالماسکه‌ای برای گزارش نفوذیانه!
در این حین که همکار محترم مشغول صحبت صمیمانه با جوان مذکور است، من نیز سه دختر جوان تریپ(!) را یافته و نمایش را آغاز می‌کنم. یک دختر شهرستانی‌ دانشجویم که اینجا را نمی‌شناسم، با پسری از طریق اینترنت آشنا شده‌ام و... این داستان را برای یک نفرشان، تعریف می‌کنم. دو نفر دیگر هم کنجکاو می‌شوند و می‌آیند. پسره چه شکلیه؟! فشنه یا ساده‌ست؟دانشجوه؟ خونه داره یا خوابگاهیه؟و... آنها مرا با سوالاتشان، غافلگیر می‌کنند و من که یک دفعه این داستان به مغزم خطور کرده، فقط مراقبم که لو نروم! کمی از تجاربشان می‌گویند و بعد دلداریم می‌دهند که: نترس! تو که تیپت مشکل نداره، اینجا به‌تون گیر نمی‌دن!ولی... بالاخره از دستشان خلاص می‌شوم!
نفوذی کار کردن هم خیلی سخته‌‌ها! آدم حس گناهکاربودن دارد! عکاس و دوربین شخصی‌ام را نگاه می‌کنم، امیدوارم که اتفاقی برایشان نیافتد! ناگهان، خانومی را می‌بینم که به عکاسمان می‌گوید:« از چی عکس گرفتی؟!» عکس را می‌بیند، سوتفاهم، رفع و خطر هم از بیخ گوش‌مان رد می‌شود. همکارمان هم در بین جمعیت ناپدید شده، انگار! بعداً تعریف می‌کند که:


«شکار دوم: شانس مضاعف!»
بعد از گپ و گفت کوتاه با نفر اول، مشغول پیدا کردن یک سوژه دیگر هستم که از دور یکی از معلمان دوران دبیرستانم را می‌بینم. آقای نقش، معلم ریاضی‌مان بود، تاثیرگذارترین معلم زندگی‌ام. مدتها بود دلم می‌خواست ببینمش و حالا اینجا پیدایش کردم. با خانواده آمده برای خرید. جلو می‌روم و مفصل با هم صحبت می‌کنیم. در طول گفتگو بیشتر نگران بوی سیگار هستم. برای همین فوری می‌گویم که الآن برای تهیه گزارش آمده‌ام. شانس آوردم که ایشان را دیدم، شانس مضاعف این بود که ایشان من را در حال سیگار کشیدن ندید!


الهی هدایت شی، نه‌نه!
می‌نشینم لب باغچه، کنار یک گروه 4،5 نفره خانم‌های مسن! یکی‌شان به جوانهایی که گروهی، از جلویشان رد می‌شوند، می‌گوید: دعا کنید اینا به راه راست هدایت شوند! در همین حین دو دختر جوان از جلوی من می‌گذرند، پشت سرشان، پسر جوانی محکم پایش را به پاشنه‌ی پای یکی از دخترها می‌کوبد، دخترها به روی خودشان نمی آورند و می‌روند. پسر هم برمی‌گردد و کنار دوستانش می‌ایستد!
‌بالاخره، سه نفری دور هم جمع می‌شویم تا هماهنگی‌های بعدی را انجام بدهیم، تصمیم می‌گیریم که مرحله‌ی دوم عملیات یعنی رفتن به خیابان نظر را شروع کنیم که ناگهان،« اندیشه‌ای»... بله، مسئول صفحه‌ی اندیشه تصمیم گرفته ماهیت ما را برای یک جوان تنها، افشا کند و از او «Help» بطلبد! این گونه...


»»شکار سوم: کار ما را راه بنداز، قول می‌دم کارت را راه بندازم!
برای تهیه این قسمت از یک همکار کمک می‌گیرم. جوان خوش‌تیپی که تنها نشسته. سراغش می‌روم و می‌گویم که خبرنگارم و برای تهیه گزارش آمده‌ام. «سید نوید» هم می‌پذیرد کمک کند و من را به رفقایش معرفی می‌کند. پنج نفرند. همه دانشجو. سه نفر کاشان،‌ یکی اهواز و یکی هم مجلسی. «مرتضی» دانشجوی طراحی صنعتی کاشان است. به نظر می‌رسد سمپاد گروه باشد. فقط خودش حرف می‌زند و بقیه اغلب ساکتند. می‌گوید:«هر شب میایم اینجا. اینجا پاتوق ماست. می‌دونیم اگه بیایم، حتما سه چهار تایی از رفقا را می‌بینیم.» مرتضی، تکیه کلام جالبی دارد. می‌گوید ما ساده دل هستیم!
-اینجا چه‌کار می‌کنید؟
- ما ساده دلیم! جمع می‌شیم اینجا. یه (بــــــــــــوق) ساده دل که بیاد رد بشه تا جایی که مغناطیسش کشش داشته‌باشه دنبالش می‌ریم.
- اهل ماشین بازی نیستین؟
- قبلا که بنزین سهمیه بندی نبود باید دو ساعت بابای ساده دل را [بــــــوق]تا راضی بشه ماشین را بده دست ما. حالا که حتی اگه [بـــــــوق] بازم عمراً ماشینه را بده دستمون.
(نکته جالب این بود که تاکید داشت کلماتی که جایش [بـــــــوق] نوشته‌ام، عینا چاپ شود!)
گفتم یکی رفقایم در تهران طراحی صنعتی می‌خواند. شماره موبایلش را داد و گفت: ما را بهش connect کن. می‌خوام با یه ساده دلی که اینکارس مرتبط بشم. کار ما راه بنداز. قول می‌دم کارت را راه بندازم!
- من کاری ندارم. چه کاری را میخوای برام راه بندازی؟
- تو کاریت نباشه. ما کارت را راه می‌ندازیم.
- خوب چه کاری؟
- مثلا اگه یه (بــــــوق) جور شد خبرت می‌کنیم.
- ببین! من جربزه این کارها را ندارم.
- رات می‌ندازم. یه جوری کوکت می‌کنم که تا آخر خط خودت بری.
بچه‌های خیلی راحتی بودند. با اینکه گفته بودم روزنامه‌نگارم از زدن هیچ حرفی دریغ نکردند. راحت و آسوده. به نوعی ادبیات خاص خودشان را دارند. خیلی رفیق‌اند و خیلی راحت به هم فحش می‌دهند. نوعی بی‌خیالی. کتمان نمی‌کنند که وقتشان اینجا تلف می‌شود ولی نگران این قضیه هم نیستند.


مصاحبه با یک عنصر خارجی!
این مصاحبه‌ی آخر، آنقدر خنده‌دار و بامزه بود که برای ادامه‌ی عملیات شارژمان حسابی شارژمان کرد!... مقصد بعدی، خیابان نظر غربی است. خیابان و پاساژها شلوغند ولی سوژه‌ی خاصی پیدا نمی‌شود! همین‌طور که قدم می‌زنیم، ناگهان... یک انسان خارجی! همکار اندیشه‌ای، به طرف سوژه  هجوم می‌آورد! و بعد از آن‌، من نیز وارد بحث می‌شوم...
- ببخشید، ممکنه به چندتا از سوالات ما جواب بدین؟
- نه! اگه میشه تو به سوال من جواب بده، کلیسای وانک کجاست؟
- انتهای این کوچه. من خبرنگارم. می‌خواستم راجع به جوان‌های ایرانی ازتون بپرسم. من مطمئن نیستم الآن کلیسا باز باشه!
- می‌دونم، فقط می‌خوام یه نگاهی بندازم.
ایتالیایی است و از حرف زدنش پیداست که آدم بی‌سوادی نیست.
 -به نظرتون جوانهای ایرانی، چه طوریند؟!
در غرب مدتهاست انحطاط آغاز شده است. این از ثمرات دموکراسی است. ما تفکر روحانی را از دست داده‌ایم. جوان‌های غرب خالی شده‌اند. (روی  لغت empty خیلی تاکید می‌کنه.) الکل، مخدر و سکس مسایلی است که پایان ندارد و می‌خواهند این خالی شدن را جبران کنند. شما فکر می‌کنید ما غربیها خیلی شاد هستیم اما من الآن می‌بینم شما مردم شادتری هستید!
- اگر بخواهید از یک جوان ایرانی یک سوال بپرسید، چه سوالی می‌پرسید؟
- آیا می‌خواهید به همان عاقبتی دچار شوید که ما شده‌ایم؟ شما باید یک راه جایگزین به جای دموکراسی پیدا کنید. شما هنوز منحط نشده‌اید.
 نکته جالب اینکه در بسیاری موارد، با دموکراسی مخالفت بیشتری دارد تا با حکومت دینی! با حجاب موافق است. می‌گوید:« وقتی زنها پوشش نداشته باشند، ما مردها مثل حیوان می‌شویم!» 
داریم به طرف چهارراه توحید، برمی‌گردیم، یک گروه پسران جوان با موهای مدل میکروبی از روبه‌رو می‌آیند. اشاره می‌کند به نفر وسطی و می‌گوید:«از این تیپ جوونها، در همه‌ی کشورها هستند. اینها دو ساعت پای آینه می‌ایستند و به موهایشان ور می‌رن! فکر می‌کنند عقل آدم توی موهایش است!! خیلی ظاهر احمقانه‌ای دارن!
تفسیر جالبیه! همه می‌خندیم ولی بعد می‌گویم:« البته، من فکر می‌کنم. جوان، فطرتاً دوست داره به نوعی، خودنمایی کنه. حالا هرکسی از یک راهی. احمقانه نیست.»
- شغل شما چیه؟
- من هم عکاس و خبرنگارم!
چه تصادف جالبی. به خواب هم نمی‌دیدیم سوژه‌ی به این جالبی پیدا کنیم! بقیه‌ی حرفها، مربوط می‌شود به بحثهای فلسفی‌ای که همکار اندیشه‌ای‌مان پیش کشید. درباب: استفاده از تمدن غربی، دیدش نسبت به ایران، حکومت دینی، آزادی و... که به دلیل کمبود فضا، از نوشتن این صحبتهای جالب، معذوریم.راستی، هروقت خواستید، مصاحبه کننده را دودر کنید، بگویید:« می‌خوام برم پیتزا بخورم!»

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:48  توسط اکسیر  | 



 
Powered By NardebaN Graphic Home