تبليغاتX
گروه روزنامه‌نگاران « اكسير » - مصاحبه با یک جوان Pop Corn فروش

من خودم از این ها نمی خورم   

  بهروز سهیلی

 

این شاخ شمشاد را که در عکس می بینید، یکی از ذرت فروشهای محل ماست.18 سال دارد. خودش می گوید دیپلمش را گرفته و چسبیده به کار. از کارش خیلی راضی است و خدا را شاکر. Pop corn یا همان ذرت فروشی، شغلی است که این روزها زیاد طرفدار پیدا کرده و در گوشه و کنار پاساژها و خیابان ها می توانید آن ها را زیاد ببینید. مغازه و سرقفلی ندارد. از مالیات هم خبری نیست. خلاصه اینکه به اسرار شدید و التماس آقای صالحی، من قبول کردم که این مصاحبه را تهیه کنم. (آره جون خودت)

قبل از شروع باید دو نکته را متذکر شوم. اول اینکه میان متن، آنچه که در پرانتزها آمده، از راقم این سطور است. دوم اینکه این آقا پسر آنقدر خنده روست که نصف مصاحبه را خندیده. می گویید: نه، بخوانید تا بفهمید.

 قصد ادامه تحصیل دارید؟

نه. دیپلم را گرفتم و بعد به این کار چسبیدم. کنکور هم دادم ولی قبول نشدم. برای همین تصمیم گرفتم که کار کنم و پول در بیاورم.

چند سال است که این حرفه را انتخاب کرده اید؟

تقریباً از امسال. سه سال است که این دکه را داریم. دو سال اول را برادرم کار می کرد. بعدکه خسته شد، من آمدم.

چرا این شغل را انتخاب کردید؟

چون کم هزینه است، زمان کمی هم می برد. البته چیز خوبی هم توش هست.(منظور از "چیز" در لهجه ی اصفهانی، همان چرک کف دست است)

علاقه ای هم به کارتان دارید؟

اول علاقه ای نداشتم ولی الآن راضی ام. کم کم عادت کردم.

اسم دکه تان  pop corn است. آیا راجب به آن چیزی می دانید؟

(خندید و گفت: ) چیزی در موردش نمی دانم. من فقط می فروشم.

آیا این شغل نیاز به مجوز خاصی دارد؟

نه. فقط یک کارت بهداشت می خواهد.

آیا مشکلی با شهرداری، اماکن و اداره بهداشت ندارید؟

شهرداری که ربطی به ما ندارد. ( فکر کنم با خنده اش دارد مرا مسخره می کند) با اماکن هم سر و کاری نداریم. فقط می ماند اداره بهداشت که آن هم گه گاهی می آیند و کارت بهداشت می خواهند.

گیر بی خودی هم می دهند؟

آره. بعضی وقتها می گویند: " میخواهیم این جا را ببندیم" ولی از بستن خبری نیست. کارت بهداشت را گرفتم که دیگر کاری به کارم نداشته باشند. ( در اینجا یک سری توضیحات بی خودی هم دادند که من نفهمیدم چه ربطی به سوال من داشت؟!)

این کار چه مشکلاتی دارد؟

از چه لحاظ؟

از همه لحاظ؟

هیچ مشکلی ندارد. (پس برای چه می پرسی " از چه لحاظ؟ هان؟؟)

خودتان در روز چند بار هوس می کنید از این ذرت ها بخورید؟

( آنقدر خنده اش گرفته که نمی تواند صحبت کند. لطفاً چند لحظه صبر کنید تا حالش سر جا بیاید، بعد جواب می دهد.) من خودم از اینها نمی خورم. دوست ندارم. اما خوب، مشتری خیلی دارد.( هنوز هم می خندد. دیگر نمی خواهد صبر کنید.) من بیشتر دوست دارم آن را درست کنم و به دست مشتری بدهم. (و البته بعد هم پولش را بگیرم)

اصلاً با ذائقه ی ما ایرانیها جور در می آید؟

(اِ! باز هم دارد می خندد) خیلی نه. اما خوب، شاید خیلی ها عادت نکرده اند.

تصور کنید پشت این دکه ایستاده اید و اصلا ذرتی وجود نداشت، آن وقت چه چیزی می فروختید؟

باقالی، سمبوسه و اسنک. (چه خوش فکر!)

تا امروز از شغلتان به غیر تز در آمد چه چیز دیگری بدست آورده اید؟

بدست آوردن رابطه ی خوب با مردم، خوش اخلاقی با مردم، راضی کردن مشتری و کلاً آداب معاشرت. (در پرانتز باید بگویم که همین الآن، دوستِ همین آقا از پشتِ سرِ ما، یواشکی مشغول فال گوش است. بنده ی خدا حتماً پیش خودش هم فکر کرده که ما داریم حرف حسابی می زنیم!)

متاهل که نیستید؟

(بازهم می خندد) خدا نکند. فعلاً که نیستم.

 (آقا من که دیگه خسته شدم از بس که نوشتم "می خندد". بابا این آقا پسر خیلی شاده. اصلاً از اینجا به بعد هر جا که حرف "ن" گذاشتم، یعنی اینکه "دارد می خندد". حالا این که حرف "ن" چه ربطی به خندیدن دارد، خودم هم نمی دانم!)

چرا "خدا نکند"؟

"ن" باید ده سالی را کار کنم. فعلاً دوست ندارم زن بگیرم، چون برایم زود است.( آو! چه واقع گرا...)

آیا خانوادتان با این شغل مشکلی نداشتند؟

اول داداشم کار را شروع کرد. بعد که دیدند کار خوبیست، دیگر مشکلی نداشتیم.

اگر بخواهید ازدواج کنید آیا این شغل را ادامه می دهید؟

فکر نکنم. "ن" چون زنِ آدم مجبور می شود همه جا بگوید: "شوهرم ذرت فروش است. جور در نمی آید. درست است که کار خوبی است و پول خوبی هم دارد، حتی بیشتر از یک کارمند، (دارد اعتراف می کند) اما به درد زن گرفتن نمی خورد. برای زنم ممکن است افت داشته باشد.

آیا فکر نمی کنید که این طرز فکر اشتباه است؟

بله، ولی شما با این شغل نمی توانید یک زن مُند بالا بگیرید. او قبول نمی کند که شوهرش یک ذرت فروش باشد. کلاس ندارد. (آقا بالاخره از زیر زبانش کشیدم که چه جور زنی می خواهد)

پس گفتید: "کلاس ندارد" هان؟ (این بار من هم "ن")

نه. الآن که مجرد هستم، خیلی هم کلاس دارد ولی بعد که بخواهم ازدواج کنم، نه.

خاطره ی خاصی طی این مدت کار ندارید؟

خاطره زیاد است ولی یک بار "ن ن ن" مشتریی آمده بود که خیلی پر حرفی می کرد. دستگاه ما هم به گونه ای است که اگر سطح آب از المنت ها پایین تر بیاید، المنت ها جوش می زنند و دستگاه می سوزد. آن وقت باید 400 هزار تومان خرجش کنی. خلاصه طرف همین طور یک بند حرف می زد. احساس کردم که دستگاه یک صداهای عجیب و غریبی می کند. میخواستم داخلش آب بریزم ولی از بس که یارو وراجی کرد، یادم رفت. یک لحظه به خودم آمدم و دیدم دود است که از دستگاه بلند می شود. آب هم دمِ دست نداشتم تا به فریادش برسم. به هر حال آب جور کردم و به خوردش دادم. به حمد خدا هنوز نسوخته بود.

چه آرزویی از کارتان دارید؟

دوست دارم بتوانم با این کار پله ای بسازم برای پیش رفت و ترقی خودم.

"ن"

"ن ن"

 

 

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:40  توسط اکسیر 



 
Powered By NardebaN Graphic Home