تبليغاتX
گروه روزنامه‌نگاران « اكسير » - ما متهم نیستیم!

ما متهم نیستیــم!

موسي محمديان

تابستان پارسال براي يك سلسله جلسات فرهنگي با سازمان فرهنگي تفريحي شهرداري اصفهان كار مي‌كردم. آن موقع مي‌دانستم رئيس بزرگ كسي است به نام آقاي علي قاسم‌زاده، اما نديده‌بودمش تا اينكه قرار شد مصاحبه‌ زير را با ايشان داشته باشم و البته حالا آقاي قاسم‌زاده رئيس سازمان مزبور نيست.

علي قاسم‌زاده فوق ليسانس مشاوره دارد. با او در مورد «هويت»، «بحران هويت» و «هويت ديني» صحبت كرديم.

 

کلمه «هویت» با پیشوند و پسوندهای زیادی مورد استفاده قرار می‌گیرد؛ مثل بی‌هویت، بحران هویت، هویت فردی، هویت دینی و ... . اصولا وقتی می‌گوییم «هویت»، در مورد چه چیزی صحبت می‌کنیم؟

هویت را معمولاً از دو دیدگاه مورد بررسی قرار می‌دهند. یکی نگاه جامعه‌شناختی است که هویت یکی از موضوعات محوری بحث‌های جامعه شناسی است. در اینجا هویت به مفهوم فصل امتیاز است. یعنی هویت فردی یا اجتماعی، فصل امتیازی است که فرد را از یک فرد دیگر یا جامعه را از یک جامعه دیگر جدا می‌کند. اگر این جدایی و تمایز وجود نداشته می‌گویند این فرد یا جامعه دچار بحران هویت شده است. یعنی مشخص نیست هویتش چیست، نمی‌توان آنرا از بقیه متمایز کرد. خوب، طبیعتا آن فصل امتیازها می‌شود شاخص‌های شخصیتی آن فرد یا شاخص‌های اجتماعی آن جامعه. به عنوان مثال اگر چشم یک نفر را ببندند و وسط شهر اصفهان پیاده‌اش کنند، آن فرد با یک نگاه می‌تواند برخی شاخص‌های هویتی اصفهان را فهرست کند. با دیدن گنبدها می‌فهمد شهر مذهبی است و یا با دیدن افراد شهر می‌تواند توصیفی از آن داشته باشد.

از دیدگاه روانشناختی قضیه متفاوت است.وقتی می‌گوییم کسی دارای هویت است، یعنی این سلسله مراتب در او تحقق پیدا کرده باشد. 1-ویژگی‌های خودش را بشناسد. 2-باور کند که این ویژگی‌ها مال خودش است. 3-از انتصاب به این ویژگی‌ها ناراحت و آزرده نشود. 4-از انتصاب به این ویژگی‌ها احساس غرور کند. و مرحله عالی اینکه اگر جایی فرصت شد این ویژگی‌ها را بروز دهد.

 

چه تمایزاتی را جزء هویت می‌آوریم؟ فقط مسایل فکری و اعتقادی هویت فرد را می‌سازند یا عوامل دیگری هم در قضیه دخیل‌اند؟

هر چیزی که سازنده واقعیت وجودی ما باشد، ذیل هویت هم مطرح می‌شود. سطحی‌ترین لایه واقعیت فیزیکی است. تعلقات اجتماعی و واقعیت‌های فکری و اعتقادی در رده‌های بعدی هستند.

افراد گاهی در واقعیت فیزیکی هم دچار بحران می‌شوند. مثلا کسی که قدش کوتاه است و این واقعیت موجب ناراحتی اوست، در واقعیت فیزیکی‌اش دچار بحران شده است. در دوران بلوغ این بحران خیلی شدیدتر است. مثلا صورت فرد جوش می‌زند و او فکر می‌کند که شخصیتش دچار مشکل شده.

 

از نظر روانشناسی می‌توان گفت کسی که در سطوح بیرونی واقعیات وجودی‌اش مثل ظاهر فیزیکی دچار مشکل است، در سطوح درونی هم با مشکلات بیشتری روبه‌رو است؟

دقیقاً! این امر از عزت نفس پایین نتیجه می‌شود که یک فرد خودش را نپذیرفته و باور نکرده است. بنابراین هر مایتعلقی، چه جسم چه فکر و چه خانواده‌اش را هم نمی‌تواند بپذیرد. اگر  فرد سرمایه‌های خودش را نبیند ولی متاع نازل بقیه را خیلی باارزش ببیند دچار این مشکلات می‌شود.

 

فردی که چنین تصوری دارد تنها یک طرف قضیه است. اصلا چرا چنین تصوری ایجاد می‌شود که مثلا قد کوتاه خوب نیست؟

این ناشی از باور غلطی است که در ذهن فرد شکل گرفته.

 

این برداشت غلط از کجا می‌آید؟

برداشت‌های انسان از دو چیز متاثر است. یکی واقعیت‌های اجتماعی است که می‌تواند در قالب فشارهای اجتماعی به فرد تعریف شود و از طرف دیگر پردازش ذهنی فرد از انعکاس‌های ذهنی و اجتماعی است. مثلا اگر من چند بار ببینم که بچه مسجدی در جمع تحقیر می‌شود و بعد این را در پردازش ذهنی‌ خودم به عنوان یک چیز منفی تلقی کردم، این مساله به یک دغدغه جدی و بحران هویتی تبدیل می‌شود. ممکن است که منبع فشار بیرون باشد ولی آن چیزی که در روانشناسی امروز تاکید بسیار رویش می‌شود، این است که منطقه اصلی تولید فکر مثبت یا منفی، نظام پردازشی ما است که کاملا یک امر فردی است. در روانشناسی قبلا معتقد بودن که دو عامل شاکله و شخصیت فرد را شکل می‌دهد، محیط و وراثت. امروز به چیزی تحت نام «نیروی سوم» معتقدند که به اراده خود فرد بازمی‌گردد. البته این امر در فرهنگ دینی ما ریشه دیرینه دارد. ما تاکید بسیاری بر اراده فردی داریم. اما روانشناسان غرب بعد از رنسانس و تولد اگزیستانسیالیسم، به این واقعیت رسیدند که آدم محکوم محیط و وراثت نیست و می‌تواند آگاهانه انتخاب کند.

 

ما یک سری قواعد دینی داریم که محدوده و چارچوبشان مشخص است. یک سری هم قواعد عقلی داریم که آنها هم چارچوب مشخصی دارند. اما عرفیات اجتماعی ما خیلی از این دو دسته فربه‌تر و حجیم‌تر است. عرفیاتی که اغلب نه ریشه دینی دارند و نه عقلی.

اینها را «نظام ارزشی» می‌گویند.«ارزشی» نه به معنای مثبت و منفی. به معنای باورهایی که درست یا غلط، ما آنها را پذیرفته‌ایم، بخشی در دین، بخشی در ادبیات و بخشی در تاریخ ما ریشه دارد که در مجموع رنگی به زندگی ما داده است.

 

مثلا بحث چاقی یا لاغری را در نظر بگیرید که بین خانم‌ها بیشتر شایع است. الآن انواع و اقسام رژیمهای لاغری تبلیغ می‌شود در صورتی که نه در نظام دینی و در نظام عقلی، لاغری به خودی خود پسندیده نیست. مهم سلامت است. ولی نگاه عرفی دائم در حال فشار بر افراد است که هیکل اگر ترکه‌ای باشد زیباتر است. با وجود این فشارها آیا نگاه عرفی بر اراده فردی برتری ندارد؟

خیر! انسان قادر است همه چیز را تحت تاثیر خودش قرار دهد. آدم‌های موفق را در هر حیطه‌ای که زیر ذره‌بین بگذارید، می‌بینید درصد بالایی از همان جایی به اوج رسیده‌اند که ضعف داشتند. مثلا خیلی از گوینده‌های تلویزیون مشکل بیان دارند ولی توانسته‌اند بر این ضعف غلبه کنند. نمی‌خواهم بگویم کسی که فلج است قهرمان دومیدانی می‌شود. اما تا یک جایی می‌توانیم از نقاط ضعف به اوج برسیم. می‌توانیم واقعیت را بپذیریم و بر مبنای آن جلو برویم. لازم نیست کسی با 40 کیلو وزن قهرمان سنگین وزن شود ولی می‌تواند با همین وزن صخره‌نورد خوبی شود. نباید آنقدر حسرت آنچه که نداریم را بخوریم تا داشته‌هایمان را هم از دست بدهیم.

 

برگردیم به تعریف شما از هویت. بر مبنای آن تعریف در کدام مرحله «بحران هویت» به وجود می‌آید؟

سه مرحله اول را اگر کسی نداشته باشد دچار «بحران هویت» است. اگر کسی واقعیات خود را نشناسد که دچار مشکل بسیار اساسی است. کسی شاید آنها را بشناسد ولی نتواند داشتن آنها را برای خودش حل کند و آنها را بپذیرد. بچه می‌داند که فلانی پدرش است اما نمی‌تواند بپذیرد که پدرش کشاورز است. اگر کسی این را هم بپذیرد ولی وقتی پدرش می‌آید مدرسه خودش را قایم می‌کند، او هم دچار بحران هویت است. مراحل بعدی مراحل هویت‌یابی است.

 

می‌توان تعیین کرد که فرد دقیقا در کدام مرحله قرار دارد؟

بله! تست‌هایی هست که می‌توان این مساله را با آنها تشخیص داد. البته از لحاظ رشدی هم یک سیر تحول عمومی داریم. معمولا افراد بین سنین 14 تا 18 سالگی در دوران بحران به سر می‌برند و معمولا 18 سالگی یا سن ورود به دانشگاه، سن تثبیت شخصیت یا تکمیل هویت است. البته ممکن است عده‌ای زودتر یا دیرتر وارد این مرحله شوند.

 

بحران هویت به شکلهایی بروز پیدا می‌کند؟

شکل‌های مختلفی دارد. یک عده در انتخاب یا تشخیص اینکه «من کیستم؟» می‌مانند. عده‌ای در جایگزین کردن هویت جدید به جای هویت موجودشان دچار مشکل می‌شوند. حالا ممکن است کسی دچار افسردگی شود و یا اینکه نه، دچار تلون شخصیت شود. یکسال مذهبی و معتقد است و یکسال نه. این فرد هم دچار بحران هویت است.

 

گفتید که در مرحله اول بحث هویت، فرد باید ویژگی‌هایش را بشناسد. یک مسلمان اگر بخواهد هویت دینی داشته باشد، باید از چه چیزی شناخت حاصل کند؟

فصل امتیاز دین ما با بقیه ادیان تا جایی که من اطلاع دارم، عقلانیت در انتخاب اول است. یعنی فرد باید به یک باور و اعتقاد مبتنی بر تحقیق و پژوهش برسد. البته باور گاهی عقلانی است و گاهی قلبی. نمی‌توانیم بگوییم باور قلبی ارزشمند نیست اما بهترین شکل این است که فرد تحقیقا به انتخاب برسد و بر اساس این انتخاب، داشته را از خودش بداند و به آن افتخار کند و به دنبال بروز و اظهار آن باشد. این انتظاری است که دین از ما دارد. دین می‌گوید اگر می‌خواهید دین‌دار باشید باید انتخابی عقلانی داشته باشید.

از بعد روانشناسی آنطور که معمول است، روانشناسان روی مسایل ارزش‌گذاری نمی‌کنند. آنچه آنها می‌گویند این است که فرد باید داشته‌های خود را بشناسد، آنها را غربال کند، خوب و بد این داشته‌ها را جدا کند و به اصطلاح «من آنی» برایش تحقق پیدا کند. یعنی من اینم و با بقیه این تمایزات را دارم.

 

ظهور و بروز هویت دینی در کجاست؟ چگونه می‌توانیم بفهمیم کسی هویت دینی دارد؟

به قول «گلاسه» یکی از روانشناسان معروف، هویت در نهایت باید خودش را در رفتار نشان دهد. یعنی هویت اگر در رفتار ظهور پیدا نکند معلوم است که اصلا شکل نگرفته است.

یکی از اساتید که دکترایشان را در فرانسه گرفته بودند، تعریف می‌کردند که موقع نماز می‌گشتم تا یک جای خلوت پیدا کنم. بعد از یک مدتی دیدم آنکه اهل میخوارگی است، می‌نشیند روی صندلی و جلو همه به راحتی مشروب می‌خورد. یا آنکه کسی که اهل سیگار کشیدن است، راحت در برابر جمع سیگار می‌کشد. ایشان می‌گفتند که از خودم خیلی بدم آمد وقتی دیدم آنها از انجام کار ناشایست ابایی ندارند ولی من قایم می‌شوم و نماز می‌خوانم. تصمیم گرفتم از آن به بعد در شلوغ‌ترین نقطه دانشکده نماز بخوانم. اینکار را کردم. روز بعد یک مصری و بعد یک پاکستانی و بعد یک یمنی آمدند. کار به آنجا رسید که در سوربن فرانسه نماز جماعت شکل گرفت. بعد دیدیم همه این مشکل را داشته‌ایم.

در نهایت اینکه هویت باید در رفتار خودش را نشان دهد. در ظاهر فرد همینطور، البته در حد شرعی نه متعارف ما، نه آن چیزی که ما به دین چسبانده‌ایم. و از همه مهمتر در اخلاق که ثمر دین است باید نمود داشته باشد.

 

اگر کسی رفتار دینی از خودش بروز ندهد، می‌شود گفت هویت دینی برایش حاصل نشده است و قاعدتاً در سه سطح می‌توان دنبال این مشکل گشت. در سطح اول اینکه شناخت برایش حاصل نشده است ...

یا حاصل نشده و یا غلط حاصل شده است. یعنی چیزی را رد می‌کنند یا نسبت به پذیرش آن اکراه دارند که به تصورشان این دین و دینداری است. یعنی عرفیات برایشان جایگزین دین شده است. اتفاقا تجربه شخصی من نشان می‌دهد آنکه دین را نشناخته بهتر می‌شود وارد حیطه دینداری کرد تا آنکه به اشتباه دین را شناخته است. بچه‌هایی که در خانواده‌هایی هستند که خیلی تحت امر مسایل دینی نبوده‌اند یا دین را از نگاه والدینشان نشناخته‌اند، این افراد مسایل دینی را راحت‌تر می‌پذیرند تا آنهایی که خانواده، بنایی به غلط به نام دین در ذهنشان ساخته است.

 

این ساختار غلط بیشتر از کجا وارد ذهن بچه‌ها می‌شود؟

از سیستم تعلیم و تربیت که نهاد اولش خانواده و نهاد دومش مدرسه است. این نهادها نتوانسته‌اند دین را  با نگاه زیباشناختی به بچه‌ها بشناسانند.

 

این مساله خودش برمی‌گردد به بحران هویت والدین، وگرنه اگر آنها دین را درست شناخته بودن این مشکل پیش نمی‌آمد.

بله! این یک مشکل تاریخی است.

 

پس به تعبیری با یک مساله وراثتی غیر موروثی طرف هستیم. وراثتی است چون از والدین به ما می‌رسد و غیر موروثی است چون ربطی به ژن و مسایل زیست‌شناسی ندارد. این مشکل چطور رفع می‌شود؟

فقط با ارتقا آگاهی مردم و پیرایش خرافات. وقتی حضرت امام(ره) ‌فرمودند اسلام ناب محمدی(ص)، یعنی اسلام غیر ناب و غیر محمدی داریم. ما اسلام امریکایی داریم.

 

در گزارش‌هایی که از مناطق شهر مثل مجتمع پارک و خیابان نظر تهیه کردیم، با جوان‌هایی روبه‌رو بودیم که مثلاً هر شب می‌آمدند مجتمع پارک، کتمان نمی‌کردند وقتشان تلف می‌شود ولی برایشان اهمیت چندانی هم نداشت. مشکل کار کجاست؟ یک نفر می‌داند وقتش تلف می‌شود ولی اهمیت نمی‌دهد.

مشکلات ما فقط در ندانستن خلاصه نمی‌شود. ندانستن، نخواستن و نتوانستن ریشه مشکلات است. ممکن است جوانی به اینکه ظاهرش نامتعارف است آگاه باشد اما نخواهد آن را عوض کند تا با اینکار در یک مبارزه منفی شرکت کرده باشد.

گرچه من فکر می‌کنم عمده مشکلات جامعه ما که مشکل فرهنگی است، ریشه در نتوانستن دارد نه ندانستن و نخواستن. البته اینها هم هست ولی عمده مساله در نتوانستن است. چرا این افراد نمی‌توانند؟ به علت سیکل و عادات غلطی که در زندگی‌شان و در تعلیم و تربیتشان شکل گرفته است. تا این عادات تغییر نکند امکان تغییر رفتار وجود ندارد. بیشتر جوانان ما خیلی بیشتر از ما می‌دانند اما نمی‌توانند این رفتارها را تغییر دهند چون به خاطر تعلیم و تربیت نادرست دچار عادات نادرست شده‌اند.

 

این هم بازمی‌گردد به نظام تعلیم و تربیت و در حیطه اختیار خود جوان‌ها نیست.

بله! وقتی می‌خواهید نسلی را آسیب شناسی کنی، در خود آن نسل دنبال علت نگردید. یک نسل برگردید به عقب و ببینید آنها چه کوتاهی داشته‌اند که نسل امروز دچار این آسیب‌ها شده است.

داستانی در مورد عبید زاکانی هست. او در عین ادیب بودن طبابت هم می‌کرده. از خانه تا مطبش گورستان بوده و وقتی او از کنار این گورستان رد می‌شده با عبا صورتش را می‌پوشانده است. رندی از او می‌پرسد که ماجرا چیست؟ عبید می‌گوید خیلی از کسانی که اینجا خوابیده‌اند بیمار من بودند. من از آنها خجالت می‌کشم.

قصه ما در نهاد خانواده و حکومت هم در ارتباط با نسل جوان این است که یک مقداری ما باید خودمان را لای عبا قایم کنیم. اگر نسل جوان مشکل دارد ما باید ببینیم خودمان چکار کرده‌ایم. این نسل محصول رژیم سابق یا تعلیم و تربیت غرب نیستند. نظام تعلیم و تربیت ما واقعا مشکل دارد. معلمان در کلاس فقط از فقر و نداری سخن می‌گویند و دائم یأس را به بچه‌ها تزریق می‌کنند.

بدترین کاری که در قبال همین نسل می‌توان انجام داد هم اینست که دائما تحت فشار قرارش دهیم و متهمش کنیم که تو فاسد و فاجری. اگر کسانی قرار است در این میان محاکمه شوند، متولیان تعلیم و تربیت و فرهنگ هستند.

ما حق نداریم جوان را به خاطر داشتن غریزه جنسی محکوم کنیم. غریزه جنسی که از سوپرمارکت خریداری نشده است، خدادادی است و لذا خانواده و حکومت باید منبع تامین برایش بگذارند، همانطور که در شریعت برایش را حل گذاشته شده است. این مشکل دین نیست، مشکل ماست که جرات نداریم بخش‌هایی از دین را ابراز کنیم.

 

این که شد همان بحث اول در مورد قوی‌تر بودن عرفیات جامعه از اراده فرد، به تعبیری «نسل سوخته»ای که خود در این مسایل نقشی نداشته‌اند.

اگر کسی به «نیروی سوم» معتقد باشد این تعبیر «نسل سوخته» را نخواهد پذیرفت. اگر قائل باشیم فرد در هر شرایطی می‌تواند راهش را پیدا کند. مثال تاریخی هم داریم. از دربار فرعون می‌توان به بهشت رفت.

 

دلیل اینکه این یک مثال تاریخی شده است، استثنا بودنش نیست؟

نه! این را گفته‌اند که بدانیم قابل انجام است. هنر این نیست که شما در جهت رودخانه شنا کنی. هنر این است که بتوانی علیه موج حرکت کنی و به سرچشمه برسی. انسان این اراده را دارد. آدم‌های بزرگ هچ‌کدام بر موج سوار نشدند بلکه همیشه برخلاف موج حرکت کرده‌اند. این ربطی به فرهنگ دینی ما ندارد. همه جا همینطور است. اگر بخواهیم همیشه فراکنی کنیم، مشکلمان هیچوقت حل نمی‌شود.

 

بالاخره نتیجه چه می‌شود؟ از یک طرف نقش خانواده و جامعه قابل کتمان نیست و از طرف دیگر ارداه فردی.

ببینید! ما در مقام تحلیل باید به مشکلات حکومت و خانواده توجه کنیم، ولی یک جوان باید فرض کند همه دنیا بر علیه او هستند. یعنی باید در بین همه سیاهی‌ها یک نقطه نورانی پیدا کنی و به آن برسی. این بحث ریشه در ادبیات دینی ما دارد. در دین می‌بینیم فرامین دو جانبه است و از یکی نمی‌شود دیگری را نتیجه گرفت. این نکته در فهم دین کلیدی است. در دین داریم گدایی مکروه است از آنطرف رد گدا هم مکروه است. نمونه دیگر این است، از طرفی گفته می‌شود «لِمَ تقولون ما لا تفعلون؟» چرا چیزی را که می‌گویید عمل نمی‌کنید؛ ولی از طرف دیگر می‌گوید: «خذ الحکمة ولو من اهل النفاق» یعنی اگر حرف خوبی بود تو بگیر حتی از منافق. ما هم باید همینطور برخورد کنیم. از یک طرف به جوان بگوییم تو فرض کن همه دنیا بر علیه تو است و به والدین و حکومت بگوییم مقصر شمایید. متهم ردیف اول مدعیان حوزه تعلیمات دینی است که همیشه از کنار نقاط بحران رد می‌شوند. روابط دختر و پسر، غریزه جنسی، موسیقی.

 

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:39  توسط اکسیر 



 
Powered By NardebaN Graphic Home