تبليغاتX
گروه روزنامه‌نگاران « اكسير »

مصاحبه با سه دختر طلبه در باب دین و جوانان و زندگی‌امروز

زندگی بهتر از این نمی‌شه!

نفیسه حاجاتی

 

سه‌شنبه، 30مرداد، روز جهانی مسجد است. به همین بهانه تصمیم گرفتیم به موضوع رابطه‌ی جوانان و دین بپردازیم. بعضی‌ها اسمش را می‌گذارند، دین‌گریزی، برخی‌ها هم می‌گویند: بنویسید از « ظاهر» دین گریزانند. به هر حال بهتر دیدیم به سراغ کسانی برویم که این دو مورد درباره‌شان صادق نیست!... یکی از همکاران، گفت که چند طلبه‌ی خانم را می‌شناسد، هماهنگی‌ها انجام شد و ساعت 4:30 عصر دوشنبه، در دفتر روزنامه قرار مصاحبه گذاشتم. بیست دقیقه‌ای دیر می‌رسند. انتظار سه دختر چادری با دستکش‌های مشکی و حتی روبنده را می‌کشم! از در که وارد می‌شوند، اما سه دختر خنده‌رو و پر از انرژی مثبت هستند که جلو می‌آیند، دست می‌دهیم و یکی، دو ساعت باهم گپ می‌زنیم!

نفیسه ترابی با لیسانس کشاورزی دانشگاه آزاد، اله جوادی با دیپلم و بیت‌الهدی چیانی با دیپلم ریاضی، فیزیک تصمیم گرفته‌اند، تحصیلاتشان را در حوزه ادامه بدهند و الان در پایه سوم(یا به قول خودمان، سال سوم) حوزه تحصیل می‌کنند.

-چی شد که وارد حوزه شدید؟ یک حس بود، احساس نیاز ،چی بود خلاصه؟!

جوادی- من کنکور دادم و قبول هم شدم ولی اصلاً انتخاب رشته نکردم چون مطمئن بودم که می‌خواهم بروم حوزه... شاید یه جور الهام بود!

ترابی- خُب برای من الهام نبود. رشته‌ی دانشگاهم را دوست داشتم و تصورم هم در مورد حوزه، جالب نبود. لیسانسم را که گرفتم، کمی تحقیق کردم و دیدم مسیر زندگیم از حوزه می‌گذرد.

چیانی- من سه سال تحقیق کردم تا به این تیجه رسیدم که در حوزه درس بخوانم. من خانواده‌ی فوق‌العاده مذهبی دارم. من آدمی هستم که همیشه تا فلسفه‌ی چیزی را نفهمم قبولش نمی‌کنم و با اجبار نمی‌توانند به کاری وادارم کنند.خانواده‌ام از من خواستند که چادر سر کنم. من هم ازشان دلیل خواستم. پدرم چند کتاب به من معرفی کردند و با خواندن آن کتابها(کتابهای مهریزی،همایونی و کتاب «شخصیت زن» از خانوم امین) در اوج شکل‌گیری شخصیت، چادر را انتخاب کردم بعد هم توسط یک خانواده‌ی روحانی با حوزه آشنا شدم. الان هم شادترین فرد خانواده‌ام. واقعاً احساس می‌کنم زندگی بهتر از این نمی‌شه! انگار همین الان از تو شارژ بیرون آمده‌ام!

- دید خانواده نسبت به تصمیم شما چه‌طور بود؟ موافق بودند؟

ترابی-خانواده‌م موافق نبودند. هم به خاطر تصوری که از حوزه داشتند، هم این که من آن زمان کار می‌کردم(پرورش قارچ و...)می‌گفتند: کارت را ادامه بده. ولی بعد همسرم را مجاب کردم و دیگه حل شد.

جوادی-خانواده‌ی منم موافق نبودند. می‌گفتند منزوی می‌شوی و فامیل هم موافق نبودند. حالا هم توی مهمانی‌ها و مجالس من همیشه لباسهای شاد می‌پوشم و سعی می‌کنم رفتارم خیلی خوب و عالی باشه تا بفهمند که آدم حزوی اصلاً هم منزوی نیست.

-اولین روزهای ورودتان به حوزه چه حسی داشتید؟ چه چیزهایی برایتان متفاوت یا جالب بود؟

ت- روز اول من مونده‌بودم که اصلاً چه طور باید برم! رویم خیلی زوم می‌کنند، چه طوریه! حس خوبی نداشتم. ترم‌های اول خیلی برایم سوال پیش می‌آمد ولی فضای خوبی بود و روابط خیلی گرم و صمیمی.

چ-البته من فکر می‌کنم که ما خیلی شانس آوردیم که اساتید و مدیر روشنفکری داریم که فضای بازی ایجاد کرده‌اند. همه، هر سوالی که داشته‌باشند می‌پرسند و هیچ محافظه‌کاری نیست.

ج-من به دلیل مسافرت، 10 روز دیر رسیدم و وقتی هم که وارد شدم، جشن بود و مراسم انتخاب نماینده طلاب. خیلی محیط خوبی بود.

-اصلاً، حال و هوای حوزه‌چه طوریه؟مثل کلاسهای دانشگاه، محل سخنرانی اساتیده یا بحث و این حرفهاست؟

چ-برای درسها، رویه‌ی پژوهش وجود داره. کنفرانس دادن داریم. درسهامون خیلی کاربردیه. مثلاً روش سخنرانی داریم. نظام خانواده، اخلاق کاربردی و... اگر آدم اهلش باشه، می‌تونه مثه فرشته‌ها زندگی کنه!(خنده جمع)... نمی‌دونم، من چرا این‌قدر لذت می‌برم!

ج-بله درسهای خیلی جالبی داریم. مثلاً «علم اخلاق» من را با دنیای دیگری آشنا کرد. یک استادی داشتیم.آقای [...] بحث منطق را می‌کشاندن به شوهرداری و آش برگ و آش رشته! آخرشم من نفهمیدم آش رشته چه فرقی با آش برگ داره!(خنده جمع)

چ-چرا.. من فهمیدم! رشته‌ی آش برگ را خود آشپز درست می‌کنه ولی آش رشته، رشته‌هاش همین‌هاست که از مغازه می‌خریم!

ج- ببینید در حوزه، همه در یک هدف مشترک‌اند. یک جایی از دلشان به‌هم گره خورده. هم‌دلی و پایبندی به ارزش‌ها خیلی زیاده.

-شما سه ساله که در حوزه هستید. به نظرتان، یک طلبه چه محدودیتهایی دارد؟!

ت-خیلی زیر ذره‌بینه! مخصوصاً آقایان. مثلاً یک روحانی با خانومش نمی‌تواند برود پارک، قدم بزند. اگر سوار اتوبس بشود، یک چیزی می‌گویند. پیاده برود، یک چیزی می‌گویند. ماشین داشته باشد، یک برخوردی دارند. خلاصه هرکاری بکند، مردم یک حرفی می‌زنند.

ج- اسلام را با روحانیت می‌شناسند. اگر یک طلبه، یک کار اشتیاه کرد، فکر نمی‌کنند که او هم یک انسانه و همه‌ی آدمها عیبها و خطاهایی دارند. سریع تعمیمش می‌دهند به همه و به اسلام.

ت- ببینید! من وقتی می‌روم در یک بیمارستان، یک پرستاری با من بدرفتاری می‌کند نمی‌گویم همه‌ی پرستارها این طوریند ولی این تعمیم دادن برای روحانیون وجود دارد. وظایف روحانی برای مردم تبیین نشده.

چ-نسبت به روحانیت آگاهی ایجاد نشده. و این اشکال تا حدودی تقصیر خود جامعه‌ی روحانیت هم هست که تا حدودی بسته است و سر به جیب فرو برده. در قدیم هر کسی می‌توانست به حوزه وارد شود. اصلاً گاهی، وقتی روحانی فوت می‌کرد، لباسش را به پسرش می‌دادند. و این عدم غربالگری درست، باعث به وجود آمدن تصور اشتباه نسبت به روحانیت شد. و مشکل دیگر، تشتط حوزه‌هاست. ما دو نوع حوزه داریم. یک سری از حوزه‌ها که فکر می‌کنم در کل استان اصفهان 10،12تا بیشتر نباشند، زیر نظر مرکز مدیریت حوزه‌ی علمیه‌ی قم هستند که نظام‌مندند. مانند مدرسه‌النفیسه، فاطمه‌الزهرا، مجتهده‌امین و...اما یک سری دیگر هم هستند که به صورت خودگردان اداره می‌شوند و هرکس می‌تواند خودش انتخاب کند که چه درسهایی بخواند. که خُب اینها هم یک حسن‌هایی دارند و یک معایبی.

حالا فکر کنید،من تحت تاثیر این گپ خودمانی، تصمیم گرفته‌ام دانشگاه را رها کنم و بیایم در حوزه درس بخوانم! چه باید بکنم؟ از کجا شروع کنم؟

ج- اوایل اردیبهشت یک امتحان ورودی دارد(مثل کنکور) و بعد از آن مصاحبه. سال اول هم اگر معدل کمتر از 14 شود، اخراج می‌شوید. پیش نیاز آزمون ورودی هم درسهای رشته‌ی ادبیات دبیرستان است.

آینده شغلی محصلین حوزه چیست؟!

-همه فکر می‌کنند کسی که در حوزه درس می‌خواند، می‌شود خانم جلسه‌ای!در حالی که اصلاً این طور نیست. خیلی از این خانم جلسه‌ای‌ها هم اصلاً تحصیلات حزوی‌ ندارند. و بعضی‌هایشان حتی به مردم اشتباه جواب می‌دهند.چون حوصله ندارند بگویند:«مطالعه می‌کنم، بعد جواب می‌دهم.»

چ- من چون به کارهای سیاسی علاقه‌دارم، می‌خواهم نماینده‌ی مجلس بشوم و بعد هم استاد دانشگاه! این پروژه‌ی سه ساله‌ام است!

ج-چون می‌بینم استادانمان خیلی مورد قبول و احترام هستند در جامعه، دوست دارم پا جا پای استادانم بگذارم.

ت-من به ادامه تحصیل تا دکتری فلسفه فکر می‌کنم. البته من چون مادر هستم، فکر می‌کنم مهمترین وظیفه‌ام، وظیفه‌ی مادری‌ست وظیفه‌ی پرورش نسل بعد.من می‌خواهم از خانواده‌ی خودم شروع کنم .اگر بتوانم بچه‌ی خودم را از لحاظ فکری اغنا کنم، او هم می‌تواند دوستانش را اغنا کند و این کار خیلی بزرگیه.

-برای من که گفت‌وگوی خیلی جالبی بود .امیدوارم شما هم راضی بوده‌باشید.حرفی هست که توی گلویتان گیر کرده باشه؟!

چ- فقط می‌خواهم بگویم در مورد حوزه: چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید!

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:47  توسط اکسیر 



اگر حالتان از هرچه پیام بازرگانیست به‌هم می‌خورد، اگر دلتان می‌خواهد اسپمرهایی که مدام به ایمیل شما پیامهای تبلیغاتی می‌فرستند را خفه کنید، اگر به صفحات نیازمندیها آلرژی دارید، مطالب این پرونده را به دقت بخوانید چون هیچ ربطی به این موارد ندارند!!

« تبلیغات» کلمه‌ی 7 حرفی ساده‌ای که می‌شود هزاران و بلکه هم میلیون‌ها صفحه مطلب درباره‌اش نوشت، موضوعیست که در این شماره به طور ویژه به آن پرداخته‌ایم و البته سعی کرده‌ایم با توجه به فضایی که در اختیار داریم، از ابعاد مختلف به این کلمه نگاه کنیم و درباره‌اش بنویسیم.

تبلیغات یعنی معرفی یک دستاورد تولیدی یا خدماتی و تلاش برای یافتن تقاضا و بازار عرضه‌ی بیشتر برای آن محصول. روشهای مختلفی برای تبلیغات وجود دارد. از سنتی گرفته تا مدرن، از معمول تا غیرمعمول(!). از تبلیغات در حوزه‌های متفاوت: اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، مذهبی و... بهره می‌جویند. مشاغل بی‌شماری در این صنعت وجود دارد از جمله: اشتغال در مؤسسات تبليغاتي، واحد تبليغات سازمانهاي توليدي و خدماتي،  رسانه‌هاي تبليغاتي، نمايندگي‌ها و يا مراکز توزيع و فروش، فعاليت به عنوان مشاور و محقق تبليغاتي و علاوه بر اینگونه مشاغل رسمی، پوشیدن لباس توت‌فرنگی، میکی‌موز، اسپایدرمن، ... و ایستادن روبه‌روی فست‌فودها، پخش آگهی‌های کاغذی در معابر و درب منازل و «بازاریابی‌های با پورسانت عالی» و جیب خالی(!) از دیگر مشاغل مرتبط به این صنعت می‌باشند که این سری دوم نمود بیشتری در جامعه‌ی ما دارند. به عنوان مثال فقط کافیست به یکی از این روزنامه‌جات آگهی نگاهی بیندازید. در قسمت آگهی استخدام، بخشی به «استخدام بازاریاب» اختصاص دارد که آگهی‌های بیشتری هم جذب کرده. خیلی از افرادی که جذب این آگهی‌ها می‌شوند نیز جوانان و نوجوانانی هستند که نه تجربه و نه تحصیلاتی در این زمینه دارند و همین باعث می‌شود که بعد از مدتی دوندگی و کار بی‌جیره و مواجب و به بهانه‌ی پورسانت، دریابند که این راه به جایی ختم نخواهد شد، اصولاً!

اما تبلیغات در کل چیز خوبیست.(این جمله را فیلسوفی نامی گفته است، که البته نگارنده نامش را فراموش کرده!) آگاهی دادن اگر همراه با صداقت باشد، مفید است و ای کاش این « آگاهی صادقانه» بیش از این به مسخره گرفته نشود. امیدواریم!

 مصاحبه با یک مبلغ دین خدا

در این زمان، دین در قالب هنر و اخلاص به ما جواب میدهد.

 

مصاحبه با رئیس سازمان تبلیغات استان اصفهان

مسکوت گذاشتن بخشی از دین بالاترین ظلم به دین است.

 

تبلیغات در عصر جدید

 

فقط همسر می تواند برای همسرش پیام شخصی بدهد!

 

انواع تبلیغات

 

 

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 8:35  توسط اکسیر 



مصاحبه ای با رئیس سازمان تبلیغات استان اصفهان

یحیی سهروردی

****************************

اهمیت تبلیغ در دین چه میزان است؟

بسم الله الرحمن الرحیم. وصف تبلیغ یکی از اصلی‌ترین اوصافی است که در قرآن برای همه انبیا آمده، «الذین یبلغون رسالات الله». یعنی کسانی که پیامهای الهی را ابلاغ می‌کنند. در قرآن واژه‌‌های دیگری هم داریم که ماهیتشان تبلیغ است. مثلاً دعوت به خدا، در آیات زیادی در وصف نبی اکرم «داعی الی الله» آمده است.

تبلیغ دین به عهده کیست؟

در آغاز که انبیاء و امامان. در زمان غیبت که دست ما از ائمه به حسب ظاهر کوتاه است، خود امامان تکلیف را روشن کرده‌اند. تعابیر گوناگونی آمده است، مانند حدیث شناس و مستنبط احکام الهی.

وقتی از تبلیغ دین صحبت می‌کنیم به کدام قسمت دین نظر داریم؟

باید ببینیم رسالات و ره‌آوردهای دین چیست. اسلام به این دلیل آخرین دین و پیامبر اعظم به این دلیل آخرین نبی هستند که دین ایشان کامل و جامع است. در اسلام قوانینی وجود دارد که تا قیام قیامت تضمین کننده سعادت انسان است. دین الهی ندای فطرت است یعنی خارج از سیستم جسم و روح هیچ چیز نمی‌آورد. اگر اسلام چیزی را منع کرده دلیلش از یک سو بی‌نیازی انسان به آن و از طرف دیگر زیانبار بودن آن برای انسان است. در مورد واجبات نیز همینطور، آنها نیازهای ما را برآورده می‌کنند. خوب، دینی که هم به دنیا و هم به آخرت جامعه نظر دارد باید قوانین مادی و معنوی را توامان جمع کند و اسلام این هنر را داشته است. اسلام برای قیامت، اقتصاد، سیاست، مدیریت و مسایل اجتماعی و هر آنچه در جامعه نیاز است پیام دارد.

آیا مبلغ دین می‌تواند در تبلیغ گزینشی عمل کند؟ یعنی مباحثی مثل اعتقادات و نماز را بسیار پررنگ بیان کند و مسایلی مثل ازواج موقت فراموش شود؟

اسلام یک ساختمان ارگانیک دارد. یعنی یک کارشناس باید همه بخش‌های دین را مد نظر قرار دهد. مسکوت گذاشتن بخشی از دین بالاترین ظلم به دین است. اما دو نکته هست: اول اینکه شاید یک مبلغ در زمینه‌ای کارشناس نباشد. مثلا کارشناس عقاید، حدیث، تفسیر یا احکام باشد. نباید انتظار داشته باشیم مبلغ در همه زمینه‌ها کارشناس باشد. شاید کمتر بحث شدن برخی قسمت‌های دین به این عدم تخصص در همه زمینه‌ها برمی‌گردد.

نکته دیگر بحث اهم و مهم است. اجزا دین هیچ یک جای دیگری را نمی‌گیرد اما تفاوت مرتبه و جایگاه دارند. اگر کسی مثلا روی نماز خیلی کار می‌کند به این خاطر است برای آن اولویت قائل شده نه اینکه دیگر اجزای دین را فراموش کرده است. اتفاقاً این از ظرایف تبلیغ است. مبلغ باید به مقتضای فضایی که در آن قرار می‌گیرد کار نکند. اصلا یکی از علل تاکید روی تبلیغ چهره به چهره همین است. در تلویزیون بحث برای چند میلیون نفر مطرح می‌شود اما در تبلیغ چهره به چهره  نیاز مخاطب دقیق مشخص می‌شود.

شاید اصلا دلیل تشکیل سازمانی برای تبلیغ دین پوشاندن همین نقاط ضعف باشد. در یک تشکیلات سازمانی هم می‌توان در همه رشته‌ها کارشناس تربیت کرد. هم می‌شود نیازهای هر منطقه را خوب مشخص کرد. با اینکه ما چنین سازمانی داریم باز هم بخش‌هایی از دین مسکوت مانده است. دلیل اینکه بحث‌هایی مثل ازدواج موقت خیلی به ندرت مطرح می‌شود و یا اینکه وقتی برخورد با بدحجابی به دوش نیروی انتظامی می‌افتد کم کاری سازمان‌های تبلیغی نیست؟

ببینید! من به صحبت‌های رهبر معظم اشاره می‌کنم. یک ضایعه در کشور ما نبودن مهندسی فرهنگی است. خواسته ایشان از تاثیرگذاران رده بالای عرصه فرهنگ تبیین مهندسی فرهنگی کشور بود. حتی از آنها به خاطر برخی کم‌کاریها گله هم کردند. ما باید یک نقشه هندسی کامل داشته باشیم. دیگر اینکه من معتقدم سازمان تبلیغات 4 ویژگی دارد. کارش صرفا مربوط به فرهنگ دینی است، صبغه حوزوی دارد، ماموریت‌هایش ریشه در 14 قرن حیات اسلام دارد و با توجه به نیازی که در نهضت احساس شد به دستور امام راحل تشکیل گردید. با این اوصاف در عین حال که انتظار از سازمان فراوان است، اما بحث مهندسی فرهنگی اگر انجام نگیرد، دستگاهها وظیفه خودشان را روشن نمی‌دانند و ارتباط میان آنها هم درست برقرار نمی‌شود. اگر نقشه فرهنگی ایجاد شود جلوی خیلی از موازی کاری‌ها با حتی خنثی شدن حرکتهای فرهنگی گرفته می‌شود. من ادعا ندارم سازمان وظیفه‌اش را کامل انجام داده یا نه. این بررسی را نهاد دیگری باید انجام دهد. اما بر اساس نظرات امام راحل در صحبت‌هایشان و یا بر اساس سخنرانی‌ها و پیام‌های متعدی که رهبر معظم به مسئولان سازمان داشتند می‌توانم بگویم کار فراوان صورت گرفته و مامورت‌های خوبی انجام شده است.

محوری‌ترین فعالیت‌های سازمان تبلیغات چیست؟

در مجموع ماموریت‌های فراوان سازمان به اعتقاد من محور این فعالیت‌ها 4 ماموریت است. فعالیت‌های قرآنی، اعزام مبلغ به اشکال گوناگون و در فصول مختلف، سازمان‌دهی تشکل‌های دینی و قشرهای تاثیرگذار در جامعه مثل هیات‌های مذهبی، انجمن‌های اسلامی و کانون‌ها فرهنگی به ویژه هیات‌های مذهبی و دیگری حمایت نرم‌افزاری و فرهنگی از مساجد. نمی‌گوییم همه فعالیت‌ها در این موارد به عهده سازمان است اما سازمان در این کارها نقش کلیدی دارد.

مهمترین اولویت سازمان کدام بحث است؟

ما شک نداریم قرآن باید حرف اول را بزند. پیامبر به «معاذ ابن جبل» که برای تبیلغ به یمن فرستاده شد، یک منشور فرهنگی دادند که در کتاب «تحف العقول» هم هست. اولین چیزی که ایشان به معاذ فرمود این بود «علمهم کتاب الله» یعنی قرآن یادشان بده. هیچ چیز اولویت قرآن را ندارد. این کار قرآنی قرآنی شامل دو بخش می‌شود، یک بخش فعالیت‌هایی مثل حفظ و قرائت. مثلا اخیرا ماموریتی بر عهده سازمان گذاشته شده که مدرک تخصصی حفظ قرآن را سازمان به حافظین بدهد. 3 هفته قبل آزمونی برگزار شد. در استان اصفهان چیزی حدود 400 حافظ 10 جزء، 20 جزء و کل داشتیم، حتی بین روشندلان. این عدد کاملی نیست اما عدد خوبی است. اما کل کار این نیست. از روح قرآن هم نباید غافل شد. تعالیم قرآنی را باید به زندگی روزمره مردم منتقل کرد. سازمان در این بخش‌ها توفیقاتی داشته است اما گستردگی جامعه از یک سو و ترفندها و لشگرکشی دشمن عرصه را تنگ کرده است. البته اسلام هیچ ترسی ندراد. اسلام دستش پر از استدلال است.

مهمترین مشکلات پیش روی سازمان‌ها تبلیغی چیست؟

امام صادق(ع) می‌فرمایند بقای اسلام و مسلمانان یک جهتش اموال است. اگر بنا باشد یک دستگاه تبلیغی دستش پر از برنامه باشد اما در مسایل مالی دستش تنگ باشد، چه انتظاری می‌شود داشت؟ ادعای ما با کمال تاسف این است که برخی سازمان‌های تبلیغاتی متناسب با ماموریتهای کلانی که دارند حمایت مالی نمی‌شود. اگر این حمایت صورت بگیرد مطمئن باشید برنامه‌ریزان و کارشناسانی وجود دارد که با تدبیر صحیح اجازه ندهند معضلات اخلاقی به جایی برسد که دستگاههای ضابط و انتظامی بخواهند وارد شوند.

البته ما حرکت نیروی انتظامی را در مبازره با مفاسد اجتماعی تایید می‌کنیم. اسلام دینی است که هم تبلیغ دارد، هم مدارا و هم برخورد. کار نیروی انتظامی اجرای قانون است نه فعالیت فرهنگی. دستگاههای فرهنگی باید مقدم بر نیروی انتظامی با تمام ظرفیت برای هدایت جامعه، آگاهی بخشی و معرفی ارزشها و ضدارزشها وارد عرصه شوند. اکثریت جامعه هم چون فطرتشان پاک است وقتی زیبایی ارزشها و زشتی ضدارزشها را ببینند تسلیم حق می‌شوند. اما در طول تاریخ عده کمی بوده‌اند که در برابر هر پیام آسمانی مقاومت می‌کردند و مصالح خودشان و جامعه را در نظر نمی‌گرفتند. اینجا نیروی انتظامی باید وارد شود

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 8:34  توسط اکسیر 



 

تا به حال برایتان پیش‌آمده که از تبلیغات محصولی، خوشتان بیاید، تصمیم بگیرید که برای آزمایش ادعای آن تبلیغ هم که شده، محصول را بخرید ولی بعد از خرید متوجه شوید که اصولاً فقط همان تبلیغاتش خوبه؟!... این همان جادوی تبلیغات است. در بسیاری از مشاغل، یکی از مهم‌ترین و اساسی‌ترین مراحل به‌سرانجام رسیدن کار، « معرفی دستاورد» به مصرف‌کنندگان آن است. در بسیاری از کارخانه‌جات و موسسات بزرگ نیز، بودجه و امکانات خوبی را به بخش تبلیغات و بازاریابی محصول اختصاص می‌دهند و به همین دلیل، گاهی می‌بینیم که این بخش، کارش را به نحو احسن انجام داده‌ست اما مهمترین بخش که اصولاً همان قسمت تهیه محصول است، به ضعفهای عدیده‌‌ای دچار است!

دیشب باباتو رو بیلبورد دیدم، آیدا!

این روزها، بیلبوردها نقش مهمی در تبلیغات بازی می‌کنند. قسمت اعظم درآمد خیلی از ستاره‌ها و مشاهیر ورزشی، هنری و حتی سیاسی از راه ورود به بیلبوردها تامین می‌شود! چرا که این صفحات غول‌پیکر که در محلهای پررفت‌آمد نصب می‌شوند توجه زیادی به خود جلب می‌کنند. به گزارش ایسنا، اخیراً فن‌آوری جدیدی طراحی شده که امکان شمارش دقیق میزان مشاهده تبلیغات در مکان‌های عمومی را فراهم کرده‌است. این دستگاه به تبلیغ کنندگان اجازه می‌دهد تا میزان مورد مشاهده قرارگرفتن بیلبوردها و صفحات نمایش تبلیغاتی خود را بررسی کنند. یک پروفسور کانادایی،‌ با ساخت این وسیله این امکان را به وجود آورده که تبلیغ کنندگان بتوانند شمار افرادی را که به بیلبوردها و صفحات تبلیغاتی آن‌ها نگاه می‌کنند، محاسبه کنند. بر اساس این گزارش این دستگاه قابل حمل، با دوربینی حرکات چشم را کنترل می‌کند و به طور خودکار نگاه افراد را از فاصله‌ای در حدود 10 متر تشخیص می‌دهد. عرضه‌ این فن‌آوری در پی افزایش نمایش تبلیغات در صفحات نمایش پلاسما، در فروشگاه‌ها، رستوران‌ها و دیگر مکان‌های عمومی ‌صورت می‌گیرد زیرا در حالی که شماره مشاهده‌ی تبلیغات در یک وب سایت قابل محاسبه است، چنین امکانی برای صفحات نمایش پلاسما دشوارتر است.  این ابزار که اکنون توسط تبلیغ کنندگان در انگلیس مورد استفاده قرار گرفته است، به آن‌ها کمک می‌کند منافع خود را در زمینه‌ی فروش آگهی، بهتر بررسی کنند.

کلیپت را در یوتیوب آپلود کن، نامزد محترم انتخاباتی!

تا چند دهه قبل، وقتی هنوز رسانه‌ها به این حد از گستردگی نرسیده بودند، فقط روزنامه‌ها، بعداً رادیو و بعدترها تلویزیون تنها منابع اطلاعاتی مردم را تشکیل می‌دادند. اما با ورود اینترنت و تکنولوژی‌های جدید رسانه‌هایی بسیار فراگیرتر متولد شدند که همه‌ی مشاغل و از جمله صنعت تبلیغات را با تحول عظیمی روبه‌رو کردند. با ورود این رسانه‌های غیرقابل کنترل، مبلغان، دیگر نمی‌توانستند به راحتی دروغهای تبلیغاتی‌شان را به خورد مردم بدهند(البته که راههای جدیدی برای ارعاب مخاطبان پیدا کردند!). مدتی پیش در مقاله‌ای در سایت «یک‌پزشک» مطلب جالبی خواندم . نوشته‌بود که «عده کمی از مردم در زمان رئیس‌جمهور روزولت می‌دانستند که وی به خاطر ابتلا به فلج اطفال نمی‌تواند راه برود، چرا که روزنامه‌ها از چاپ عکس‌هایی که روزولت را با آتل‌های طبی‌اش به تصویر می‌کشید، خودداری می‌کردند و ترجیح می‌دادند عکس‌هایی از وی را کار کنند که پاهای او در آنها مشخص نباشد. تکلیف رادیو هم که مشخص بود، هیچ راهی برای مردم وجود نداشت که از روی شنیدن نطق‌های روزولت پی به فلج شدنش ببرند.» اما بعد از آن در سال 1960 برای نخستین بار، مناظره‌ی دو کاندیدای انتخابات آمریکا از تلویزیون به طور زنده پخش شد و حالا با تولد اینترنت و تکنولوژی‌های جدید، اطلاع‌‎رسانی و تبلیغات وارد مرحله‌ی جدیدی شده است. حالا دیگر رقبای انتخاباتی، برای پیروزی در انتخابات سعی می‌کنند رسانه‌های بیشتری را در اختیار بگیرند. به عنوان مثال، نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری 2008 آمریکا برای این که تعامل بیشتر، صمیمی‌تری و فراگیرتری با مخاطبان داشته باشند، با همکاری سایت معتبر و معروف یوتیوب فضایی را برای پرسشهای مردم از نامزدهای انتخابات فراهم کرده‌اند. به این صورت که هرکس می‌تواند سوالش را در کلیپی 30ثانیه‌ای از کاندیدای مورد نظر بپرسد و منتظر جواب باشد! البته که این جور تبلیغات هنوز در ایران جا نیافتاده است (ببخشید، اینگونه تصحیح می‌کنیم که اینترنت و یا به عبارت بهتر، وب2 هنوز در ایران جا نیافتاده است!) و این قبیل تبلیغات اصولاً به درد همان مرفهان بی‌درد خارجی می‌خورد. ما همان تراکت چسباندن روی در و دیوار را ترجیح می‌دهیم!

وبلاگنویسی اصلاً خطر ندارد، حسن!

یکی از جدیدترین راههای تبلیغاتی که به تازگی کشف شده، «ایجاد رابطه صمیمی و نزدیک با مخاطبان» است. شرکتها و موسسات مختلف، سعی می‌کنند در کنار سایت رسمی خود، وبلاگی داشته‌باشند تا بتوانند به طور دوستانه، تبلیغاتشان را به خورد مخاطبان بدهند. این روش هم برای همه‌جا و همه‌کس کاربرد دارد، از پیتزا فروشی کوچکی در یک خیابان نه چندان مشهور شهر گرفته تا نامزد محترم انتخاباتی، که دوست دارد با قشر روشنفکر جامعه، تعامل مفید داشته باشد! البته این روش تبلیغی، چندسالی است در کشور ما هم متداول شده است. برای نمونه در انتخابات اخیر شوراها، چندین نفر از منتخبان که رای‌های بالای نیز کسب کردند، وبلاگنویس بودند و البته با کمی وبگردی می‌توانید نمونه‌های بی‌شماری برای این تب « وبلاگنویسی به عنوان پیشنیازی برای کاندیداتوری» پیدا کنید.

تبلیغ می‌کنیـــم!

نام تجاری هم اصل مهمی در تبلیغات است. این روزها، هر شرکت یا موسسه‌ای که بخواهد به طور جدی وارد عرصه‌ی رقابت با شرکتهای هم‌ارز شود، وقت، انرژی و بودجه‌ی زیادی برای یافتن یک نام تجاری مناسب صرف می‌کند. و بعد از آن سعی می‌کند شخصیت و تصویر نام مناسبی برای برند خود پیدا کند. این نامها، پس از مدتی در ذهن مخاطب می‌ماند و این شناخته‌شدن نزد مصرف‌کننده، اعتباریست برای محصولات آن شرکت و همین اعتبار، تا حدی اعتماد ایجاد می‌کند و به این ترتیب مخاطب ناخودآگاه به خرید آن محصول ترغیب می‌شود. تلویزیون را روشن کنید، چند دقیقه پیام‌های بازرگانی را تماشا کنید.کدام‌ها در خاطرتان مانده‌اند؟ کدامها جذابتر به نظر می‌رسند. برخی از این کلیپهای بازرگانی، با داستان گاه دنباله‌دارشان، مخاطب را جذب می‌کنند. برخی‌هایشان با جکهایی که با استفاده از آنها ساخته شده‌اند، خود را در ذهن مخاطب جای می‌دهند. بعضی‌ها سعی می‌کنند در هر برنامه‌ی موفقی، حضور پررنگ داشته باشند و اینگونه، خود را به مخاطب تحمیل می‌کنند. به هر روی، هر شرکت دوست دارد از طریقی محصولش را در ذهن مخاطب، به عنوان یک کالای شناخته‌شده و قابل اعتماد تثبیت کند.

نفیسه حاجاتی

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 8:34  توسط اکسیر 



مصاحبه ای با یک آخوند،مبلّغ دین خدا

در این زمان، دین در قالب هنر و اخلاص به ما جواب میدهد.

امیر مالک  صالحی

 

"سید" را خیلی ها قبول دارند. برای همین از او خواهش می کنم تا برای مصاحبه  با من به دفتر روزنامه بیاید. زود با بچه ها  صمیمی می شود و مهرش به دل بچه ها می نشیند و خنده ها و صفایش فضا را می گیرد. بعد از مصاحبه با او در حیاط عکس می گیریم، از سردبیر -رضی ا... عنه!- تا خانم حاجاتی!

حجت الاسلام سید فتاح حکمت منش، ایشان متولد 1354 هستند. بعد از اخذ دیپلم تجربی رشته حقوق قضایی را تا مقطع کاردانی دنبال کرده اند و سپس به مدیریت تغییر رشته داده اند. پس از خواندن قسمتی از دروس مدیریت، به دلیل علاقه به قرآن وارد حوزه علمیه می شوند و اکنون سالهای آخر سطح دو هستند. در ضمن ایشان چندین بار به عنوان روحانی نمونه و مربی قرآن برتر انتخاب شده اند.

 

فلسفه تبلیغ در اسلام چیست؟

یک عده ای را ما لازم داریم که یک دستشان به وحی وصل باشد و یک دستشان به جامعه ای کم ظرفیت ،خیلی کوتاه بین و خیلی ضعیف النفس،که وظیفه اینها رساندن مطالب به مردم ا ست ،اما رساندن این مطالب سنگین به آن ها، افرادی را می خواهد که این ها تبیین آیات سنگین و پر محتوا رابرای مردم عامی کنند.این کار به عربی میشود تبلیغ. رساندن از خدا به مردم. سپس باید مطالب را تبیین بکنند، یعنی بر اساس دانستنی های اولیه مردم آن ها را بیان کنند.در یک کلام مبلغی که نتواند به زبان مردم حرف بزند، زبان روز مردم را بلد نباشد، دلش میخواهد تبلیغ کند،ولی جامعه و زمان را نمی شناسد و نه زبان مردم و علمش برای خودش می ماند.

اصل این داستان از کجا آمده و آیا به نظر شما کسی چنین صلاحیتی را دارد؟مگر چنین آدمها خودشان در جایی به جز این جامعه پرورش یا فته اند؟

اصل این داستان دستور خداست،آن جا که می فرماید: یا ایها الرسول بلّغ.

خب این برای پیامبر.

وامام! بعد از امام دوازدهم سطح فکری جامعه به قدری پایین بود که مردم تحمل دیدن امام را نداشتند و خدا امام را غایب کرد.امام به آخرین نایب خودشان فرمودند :"بعد از شما کسی حق نیابت خاص نداردو ما لیاقت عام را میدهیم به فقهایی که شرایط لازم را داشته باشند و مردم باید از آن ها تقلید کنند: وللعوام ان یقلّدوا." آن هایی که بعد از امام دوازدهم آمدند مامور شدند تا همان کارهای پیامبران و امامان را انجام دهند؛ این دستور خداست به مبلغین.

تکلیف خدا و پیامبر که معلوم است ،ولی این صلاحیت برای این افراد را چه کسی تایید میکند؟آخر کار بسیار ظریفیست. و چگونه قابل شناسایی هستند؟

من به حدیث امام زمان بر می گردم با کمی وضوح بیشتر .حضرت فرمودند:"من کان من الفقها." از آن فقها و نه همه فقها .تعدادی از فقها. فقیه هم یعنی کسی که ابواب دینی را که مثلا 52 تا است را شناخته باشد .این تازه یعنی فقیه که میتواند در این ابواب نظر بدهد.هنوز هم صلاحیت این آدم تایید نشده است .از میان این ها کسانی که این شرایط را داشته باشند : محافظت از دین بکنند، با هوای نفسشان مخالف باشند و مطیع امرمولایشان باشند و یکی دیگر که خاطرم نیست. یعنی به جز شرایط علمی باید تقیدات دیگری هم داشته باشند. تقیدات بدون سواد هم به درد نمی خورد. امام خودشان فرمودند :"کسی با این شرایط هیچ اشکالی ندارد که از او تقلید کنید."این تقلید جاهل از عالم است ومجاز و دینی ست.

خب همه مسائل که دینی اند؛ از رفتار با پدر و مادر تا نماز خواندن و لبخند زدن و راه رفتن حتی!این حدود تقلید کجاست؟

مسائلی از دین که مردم برای پیدا کردن راه اصلی آن و جوابش نیاز به مطالعه دارند و فرصت مطالعه ندارند. یک سری از مسائل بدیهی و روشن است، مثل مسائل عقلی، این ها تقلید ندارند، ولی برخی مسائل (مثل خمس و زکات) نیاز به تقلید دارند.

این کدام قسمت دین است؟ فکر نمی کنید بعضی اوقات وظیفه عقل است که خود جزیی از راه رسیدن به بهشت است؟

مسائل دینی در تقسیم بندی کل به 3 قسمت تقسیم می شوند:1- عقلی که تقلید در آن ها حرام است.مثلا خدا یکی است. در عقاید باید تحقیق کرد ونه تقلید. 2- اخلاقیات است که در این ها هم تقلید مطرح نیست، چون اخلاق هم به مطالعه، استاد، وتوسلات وابسته است و تقلیدی نیست، نیاز به آموزش و زحمت دارد. 3- احکام است که در آن گیر میکنیم و فرصت مطالعه نداریم و بیشتر مربوط به زندگی روزمره و یا بهتر بگویم مال اعضا و جوارح است. همانطور که عقاید مربوط به عقل و فکر و اخلاق مربوط به بحران های قلبی است.

به نظر شما خصوصیات یک مبلغ نمونه چیست؟

  من اینجا به صورت فهرست وار از قرآن به خصوصیات فردی و اجتماعی مبلغان نمونه که همان پیامبران بوده اند اشاره می کنم؛ خصوصیات فردی: اخلاص،شکر، تسلیم خدا بودن، توکل، نماز و دعا،شرح صدر، ایمان داشتن به پیروزی، آگاهی به اوضاع زمان و روحیه انقلابی داشتن.

و خصوصیات اجتماعی پیامبران؟

یا دلایل موفقیت پیامبران در جامعه که من الان 8 تایش را ذکر می کنم:به تفکر وا داشتن جامعه، تکرار پیام در قالب های گوناگون، انزار مخاطب در کنار تبشیر، حرکت تدریجی، ارائه الگوی عملی، گفتو گوی نرم و لین، استفاده از مثال و به کار گیری استدلال.

حاج آقا! چه شد که خودتان این راه را انتخاب کردید؟

شاید قسمتی تقدیر بود و قسمتی انتخاب خود من. قسمت تقدیر را با این شعر برایتان می گویم: رشته ای بر گردنم افکنده دوست/ می کشد هر جا که خاطر خواه اوست. قرآن ماندگار ترین است تا روز قیامت و سخنان معصومین هم که ماندگار است؛ و از این طرف مردم هم که به این مطالب نیازمندند همیشگی اند، پس تبلیغ هم ماندگار است.

چه هدفی داشتید؟

من دیدم وقتی مطالب خدا و پیامبران در قالب هنر بیان شود، مردم خیلی راحت می پذیرند و عمل می کنند و نتیجه ها می گیرند. گفتم بیایم و تغییر و تحولی بدهم و این مطالب را در قالب هنر به کمک دوستان هنرمندم به مردم برسانیم که صد در صد به این مطالب نیاز دارند.

یک سوال، علت اصلی این علاقه و ورود شما به کار قرآن چه بود؟

صوت قرآن و آهنگ دلنشین آن که گروه های مصری می خواندند. من بعد از یادگیری و تدریس قرآن در خود حوزه قم هم تدریس داشتم . به یاسوج هم رفتم، در اصفهان و حتی خارج اصفهان و کربلا و مشهد هم به عنوان تبلیغ رفته ام.

اتفاق به یاد ماندنی که برایتان افتاد؟

شیرین ترین تجربه من تدریس قرآن و داستان های قرآن در دبستان بود. یکبار من یک فرم نظر خواهی به بچه ها دادم و نوشته بودم که: بچه ها! من غیر از قرآن چه درس های دیگری را می توانم درس بدهم؟ یکی از بچه های یتیم کلاس با خط زیبایش نوشته بود:" به نظر من این معلم دروس دیگری را هم می تواند درس بدهد،مثل ریاضی و ورزش، ولی این معلم به اختیار خود قرآن را انتخاب کرده است.علی یار این معلم باشد." من با خواندن دعای این کودک یتیم در حق خودم به گریه افتادم و خیلی هم گریه کردم و تصمیم گرفتم دیگر از این راه بیرون نیایم.

حاج آقا! به نظر شما مقصر این دیدی که نسبت به مبلغ ها در جامعه هست، کیست؟ زمینه ها و دلایلش چیست؟

ما تاسف می خوریم که دشمن شناسی ضعیفی داریم. ما قبول داریم کشورهای اسلامی دوست و برادر ما هستند، ولی نمی توانیم آسیب شناسی کنیم که تبلیغات منفی علیه ما از کجا صادر می شود. خیلی از مشکلات مبلغین در حال حاضر از دشمنان ماست و ما نه در فکرش هستیم و نه در صدد رفع و مقابله با آن ها.

توصیه شما به مبلغان چیست؟آیا آن ها اشکالاتی دارند؟

من جواب این سوالتان را با شعری از حاج ملا احمد نراقی میدهم که فرمود: نفس خود ناکرده تسخیر ای فلان/  چون کنی تسخیر نفس دیگران/ پس برو نفس خودت در بند کن/ پس برو آهنگ نفس خلق کن. هرچه درد این در مبلغ بیشتر باشد، به همان اندازه انعکاس کارش بیشتر می شود.

و اما جوانان؛ با آن ها چه صحبتی دارید؟

بعضی اوقات ما بعضی چیز ها را توهم میکنیم،من از جوانان عزیز خواهش می کنم در مساله نگاهشان به مبلغین بیش از قبل فکر بکنند. در باره تبلیغ اکتفا به اطلاعات خودشان نکنند،بیشتر به دنبال فهمبدن مسائل باشند.لطفا دیدگاهتان را نسبت به مبلغین متفکرانه تر و فراتر از این بکنید.

و در پایان می شود شعار خودتان را در تبلیغ برایمان بگویید؟

در این زمان، دین در قالب هنر و اخلاص به ما جواب میدهد.

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 8:34  توسط اکسیر 



ایام اعتکاف

اهل عبادت را عید حضور و اهل غفلت را روزنه ای به سوی نور

بالأخره بعد از چند روز پرس و جو از دوستان و همکاران متوجه شدم که زمان ثبت نام فرا رسیده.برای ثبت نام دودل بودم ولی شنیدم "برای خلوت کردن با خدای خود فرصت مناسبی است".به مسجد حکیم رفتم و ثبت نام کردم "گروه 99اُم"،یک کارت که شماره گروهم را مشخص میکرد و حاوی لیست وسایل مورد نیازمان بود را به من دادند و قرار شد غروب روز جمعه در مسجد حاضر باشم.

هول و اضطراب عجیبی دارم،حالتی آمیخته با شور و شوق.نمیدانم قرار است این سه روز را چگونه طی کنم.با خودم فکر میکنم آیا این دوران برایم مفیدِ یا اینکه سه روز از عمرم را تلف میکنم،نکنه خسته بشم،نکنه پشیمان بشم.

غرق در همین افکار،آرام آرام وسایلی را که برای گذراندن این سه روز احتیاج دارم را جمع آوری میکنم.چند تکه لباس،ظرف غذا،جانماز،مُهر،تسبیح،قرآن،مفاتیح وت یک دنیا شور و نشاط.توشة راه بسته میشود و همه چیز آماده است برای پیوستن به حلقة وصل حضرت دوست.

پدر،من و وسایلم را تا مسجد میرساند،التماس دعا میگوید،مرا به خدا میسپارد و دعاکنان از من جدا میشود.حین ورود به مسجد چه احساسی دارم.حس غریبی است.اشکهایم ناخوآگاه جاری میشود.به خودم میگم:چی شده مگه دیوونه شدی؟چرا گریه میکنی؟خودم هم نمیدانم،بی اراده در مسجد قدم میزنم.ناخودآگاه امام زمان و مسجد جمکران در نظرم آمد.حس میکنم اینجا به خدا نزدیکترم.در یک آن به یاد تمام بدیها و گناهان خودم و بزرگی و عظمت و لطف و مهربانی خدا می افتم و از خدا خجالت می کشم و همین جا از خدا می خواهم تا سه روز پربرکت و پرباری را پیش رو داشته باشم.ناگهان حس میکنم همه به من نگاه میکنند.بالأخره به خودم می آیم،گروه و محل استقرارمان را پیدا میکنم و با هم گروهی هایم آشنا می شوم.

تلفن همراهم را خاموش می کنم،وضو میگیرم و نماز شکر بجا می آورم.

امروز اولین روز اعتکاف است.از دیشب تا حالا هیچ ارتباطی با محیط خارج از مسجد
نداشته ام.روزه هستم  اما نه تشنه ام و نه گرسنه.چه خلوت دلنشینی!بهترین فرصت برای گشت و گذار در کوچه پس کوچه های درون و گشتن در دنیای تودرتوی دل و شناختن خویشتن است.این روزها،روزهای انس با پروردگار و بریدن از غیر و پیوستن به یار است.

اینجا زیباتر و لذت بخش تر از همه چیز،به جا آوردن همة اعمال به صورت دسته جمعی است.همه با هم دعا میکنیم،همه با هم نماز میخوانیم همه با هم قرآن میخوانیم،که فضایی عرفانی با چنان شکوه و عظمتی را پدید آورد.

اینجا همه چیز روحانی است.گرسنه نمیشود،خواب به چشم نمی آید.کم کم ارتباط روحانی خاصی بین من،مسجد،قرآن،نماز،نماز شب و ... بوجود می آید.گویی مشتاق ارتباط با اینها
شده ام و دوری از آنها برایم مشکل است.

به یک چشم برهم زدن غروب روز سوم فرارسید.باز هم حس غریبی دارم.وقتمان تمام شده و زمان آن رسیده که دوباره به زندگی مادی برگردم البته این بار با حس عاری از هر گونه ناپاکی.

باورم نمی شود.چقدر زود تمام شد.دوباره همان احساس روز اول برایم تداعی میشود.اشکهایم جاری می شود اما این بار احساس سبکی و پاکی میکنم.

وارد خیابان می شوم؛انگار با همه چیز و همه کس غریب هستم.حس می کنم از مسافرتی طولانی و از جایی دور بازگشته ام.در این لحظه دوباره دعا میکنم.با تمام وجود از خدای خود میخواهم روزگاری باز هم مرا به چنین روزهایی بازگرداند تا بتوانم دوباره این حس زیبا را تجربه کنم.اینجاست که میفهمم چه خوب است برای تقرب بیشتر به درگاه خداوند اعتکاف را تجربه کنیم.

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 19:4  توسط اکسیر 



نگاهی بر روابط والدین و فرزندان در کشورهای مختلف

پدر، مادر، فرزندان در ایران- کانادا- مالزی

 

« روابط والدین و فرزندان در کشورهای مختلف» موضوعی‌ست که این هفته، برای این صفحه انتخاب شد. اما این موضوع، آن‌قدر گسترده است و جای کار دارد که حتی می‌تواند موضوع ایده‌آلی برای یک تحقیق علمی جامع و کامل باشد. پس ما به وسع خودمان، با توجه به فضا و زمانی که در اختیار داشتیم، بهتر دیدیم فقط به 2 کشور بپردازیم. کانادا و مالزی دو کشوری که این روزها، از هر فامیل ایرانی، نماینده‌ای در آن کشورها مشغول به تحصیل، کار و زندگیست. از سه نفر که در این دو کشور زندگی می‌کنند، خواسه‌ایم تا برایمان از دیده‌هایشان بگویند تا نوشته‌ی پیش‌رو، گزارشی مستند باشد و شاید یک نقطه‌ی شروع برای انجام یک تحقیق جالب.

ایران- وابستگی بین فرزندان و والدین بسیار زیاد است. فرزندان به طور معمول تا پایان دبیرستان و حتی دانشگاه(حداقل تا لیسانس) و در موارد حاد(!)، حتی بعد از متاهل شدن به وسیله‌ی پدر (و گاهی، مادر) تامین می‌شوند. جوانهایی هستند که ماشین آخرین مدل دارند، موبایلهای چندصدهزارتومانی، لباسهای مارکدار، سوئیت و یا حتی خانه‌ی شخصی... اما شغل ندارند، تحصیلات هم! معضل مهم جوانان،« کار» است. به دلیل  نظام غلط آموزشی، «سرگردانی» فصل مشترک خیلی از جوانهاست و همین « سرگردانی» و « عدم شناخت صحیح از خود» اجازه‌ی مستقل شدن را به جوان نمی‌دهد. روابط والدین با فرزندان، به مرور زمان از رابطه‌ی «هر چی من می‌گم» به سمت « هرچی تو بگی» و « من به راه خودم، تو به راه خودت» پیش می‌رود البته همیشه استثنا وجود دارد!

سهیل سهیلی، کانادا – زندگی در کانادا با چیزی که در ایران هست، کاملاً متفاوته. تحصیل، تا قبل از دانشگاه، رایگان است. دولت 250 دلار به بچه‌ها، پول توجیبی می‌دهد و برای دانشگاه هم والدین مجبور نیستند شهریه‌ی شما را بپردازند، دولت به شما وام می‌دهد. اینجا دانشگاههای زیادی هست اما بیشتر دانشجوها، آسیایی و از کشورهایی مانند چین و هند هستند. بعضی از جوانها، کار می‌کنند، بعضی ها درس می‌خوانند و برخی هم هر دو کار را باهم انجام می‌دهند. جوانها بیشتر آخر هفته‌هایشان را به جشنهای کلوپ‌ها می‌گذرانند. اتومبیل، اینجا خیلی ارزان است و خیلی‌ها ماشین دارند ولی سوخت و بیمه‌ی ماشین گران است. بانکها به جوانها کمک می‌کنند. کارت اعتباری می‌دهند تا جوانها کم‌کم زندگی مستقلشان را شروع ‌کنند. آنها «مجبور» نیستند که از 18 سالگی خانه‌ی والدینشان را ترک کنند اما خیلی‌هایشان ترجیح می‌دهند که مستقل زندگی کنند و وقتی مستقل می‌شوند، دیگر زیاد به پدر و مادرشان اهمیت نمی‌دهند. مهمترین چیزی که جوانها به‌ش فکر می‌کنند، لباس است.« مارک» برایشان خیلی اهمیت دارد و لباسهایی که دوست دارند بپوشند، خیلی گران هستند.  

 محمد حسینی/منصوره قاسم، مالزی- مردم مالزی، سه دسته‌اند: چینی‌- هندی و مالایی. مالایی‌ها که شهروند درجه یک حساب می‌شوند، دو دسته اند: یک دسته که مالایی‌های اصیلند و در جنگلها، به صورت کاملاً بدوی زندگی می‌کنند. دسته‌ی دوم، که بومی مالزی هستند چند صد سال قبل، از اندونزی به مالزی مهاجرت کرده‌اند. مسلمانند(همه سنی‌اند. البته خیلی کم و به طور مخفی شیعه هم در بینشان هست.)تفکرات نسل قدیم ایران و عربها را دارند. خیلی پربچه‌اند، اعتقاد دارند که بچه، برکت خانه است. چندین زن دارند و درآمدشان هم کم است. به همین دلیل هم به بچه‌هایشان رسیدگی نمی‌کنند. مخصوصاً اگر بچه ها از زن‌های قبلی باشند! حتی یکی از اساتید دانشگاه ما( که نفر دوم دانشگاه است.) سه تا زن دارد، دختر زن اولش هم در دانشگاه ماست. با این که وضع مالی خیلی خوبی دارد، به دخترش رسیدگی نمی‌کند. البته نسل جدید مالایی‌ها مثل نسل جدید ایرانی‌ها هستند، اکثراً یکی، دو تا بچه بیشتر ندارند.

بعد از مالایی‌ها، چینی‌ها هستند که از حدود 200 سال پیش به مالزی آمده‌اند و شهروند درجه دو حساب می‌شوند. فرهنگ بهتری دارند. یک یا دو بچه بیشتر ندارند. خیلی به‌شان رسیدگی می‌کنند. به فرزندانشان خیلی بها می‌دهند. وقتی برای شاپینگ می‌آیند، بچه را آزاد می‌گذراند. به همین دلیل هم، بچه‌هایشان اعتماد به نفس و هوش بالایی دارند و فعال ترند.

شهروندان درجه سه مالزی، « هندی‌های تامیل» هستند که اکثراً فقیرند، شغلهای پایین دارند و در کشور خودشان هم جایگاه بالایی ندارند. چون در هند هم، به نژادهایی که سفیدترند (هندوهای هنیدی) بهای بیشتری می دهند. اینها هم معمولاً  2،3 تا بچه دارند و بعضی‌هایشان که پولدار باشند به بچه‌هایشان رسیدگی می‌کنند. اما بچه‌ها به دلیل فقر زیاد خانواده، مجبورند از کودکی، کار کنند.

 درس خواندن تا لیسانس برای جوانها، رایج است ولی بعد از آن، ترجیح می‌دهند چندسالی کار کنند و بعد درسشان را ادامه دهند. « جو مدرک داشتن» نیست و مشکل کار ندارند ولی معضل بزرگشان ازدواج دخترهاست. حتی دخترهای با مدرک لیسانس و فوق لیسانس گاهی با یک تعمیرکار ازدواج می‌کنند، خانم دکتر 35 ساله قبول می‌کند که زن دوم یا سوم بشود و...  

تحصیل تا قبل از دانشگاه، رایگان است. البته مدارس خصوصی هم دارند اما دانشگاهها، همه شهریه دارند و باتوجه به معدل در رشته‌های مختلف، دانشجو می‌گیرند. خانواده‌ها اگر وضع مالی خوبی داشته‌باشند، خرج تحصیل فرزندانشان را می‌دهند و اگر بچه بخواهد در شهر دیگری درس بخواند، خانواده مخالفت نمی‌کند. مثل ایران نیست که روابط عاطفی بین خانواده ها زیاد باشد و خانواده‌ها دوست داشته باشند بچه هایشان در شهر خودشان درس بخوانند. بچه ها اگر بخواهند، می‌توانند به راحتی در شهر محل تحصیلشان کارکنند(« کار پیدا کردن» در مالزی معنا ندارد. مثل آب خوردن کار پیدا می‌کنند.) و همانجا هم زندگی کنند. رفت و آمدهای فامیلی مثل چیزی که در ایران داریم، در آنجا وجود ندارد. مگر این که مراسم خاصی باشد مثل عید فطر (که مهمترین عیدشان است) یا فوت اعضای فامیل. اصولاً مهمترین خصوصیت مردم مالزی، خونسردی و راحت بودن بیش از حدشان است. تجملاتشان، صفرمطلق است و خیلی راحت و بدون استرسهای معمول ما ایرانی‌ها، زندگی می‌کنند.

نفیسه حاجاتی

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

 

 

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:56  توسط اکسیر 



نوشته‌ی پیش رو، به همان دلایلی که در پست قبلی گفته‌شد، یک گزارش کامل و همه‌جانبه نیست. ما فقط سعی کردیم چند اپیزود از رخداد مهمی به نام سی و هشتمین المپیاد جهانی فیزیک را برایتان تعریف کنیم. ساعاتی، همسفرشان شدیم، با چند نفر از بچه‌ها، سرپرستان، ناظران، تیم پزشکی و کارکنان اجرایی المپیاد گپ زده‌ایم و حاصل آن گپ زدن ها این گزارش است. البته دلمان می‌خواست که این گزارش خیلی بهتر و جذابتر باشد که نشد، مهم نیست! اما نکته‌ی قابل توجه دیگر این است که  به دلیل انتشار ویژه‌نامه در روز یکشنبه،  مطالب مربوط به رخدادهای مهم دو روز آخر مراسم به چاپ نرسیده، یعنی نگارنده، هم اکنون نمی داندکه بالاخره کدام تیم، طلا گرفت. همین!

 

اول از همه اجازه بدهید چند نکته را توضیح بدهم. دانش‌آموزان شرکت کننده‌ در این المپیاد، در رنج سنی 17،18 ساله هستند. به جز 2 عضو از گروه مغولستان که  13 ساله اند. هر تیم یک «Guid» برای پسرها و یکی هم برای دخترها دارد که این « راهنما»ها موظفند، تمام مدت با تیم‌ها باشند و نقش مترجم همراه را دارند. همه‌ی کسانی که جزو گروههای تعریف شده‌ی المپیاد هستند، کارتهایی به گردن دارند که نام شخص و وظیفه‌اش روی آن نوشته‌شده.بعضی ها «Staff» هستند یعنی کارهای اجرایی را به عهده‌دارند. برخی،«Observer» اند که در اصل افراد منتخبی مانند  فیزیکدانان یا کسانی که در کشورشان سابقه‌ی کارهای اجرایی دارند، هستند که هنگام تصحیح اوراق حضور دارند، از بچه‌های تیمشان در موقع اعتراض دفاع می‌کنند و در واقع حکم مشوقین و تماشاچیان تیم را دارند! دسته‌ی سوم: «Leader»ها هستند. هر تیم، یک «رهبر» دارد که عضو هیئت علمی دانشگاهی‌ست که تیم المپیاد آن کشور را ساپورت می‌کند. علاوه بر این ها تیم پزشکی وجود دارد متشکل از چند پزشک عمومی برای مراقبت از اوضاع جسمانی نخبگان المپیادی  و همچنین تعدادی «Organizer». 

 

امتحان عملی

 سه‌شنبه صبح، دانشگاه صنعتی اصفهان. امروز، روز امتحان عملی‌ست. می‌رویم IUT. یکی از بچه‌های گروهمان دانشجوی همین دانشگاه است و ما خیالمان راحت که گم نمی‌شویم! (زهی خیال باطل!) دانشجوی همکار ما، بین راه می‌گوید که در «آموزش» کار دارد. من درب ورودی دانشگاه، پیاده می‌شوم. تا همکار دیگری که با عکاس و ماشین روزنامه‌ می آید را همراهی کنم. خلاصه، به خاطر هماهنگی‌ کامل، یک تور اجباری بازدید از دانشگاه می‌رویم تا بالاخره می‌رسیم به سوله‌ی تربیت بدنی، محل امتحان عملی بچه‌های المپیاد.«Guide»هایشان، بیرون روی نیمکت ها نشسته‌اند. آنها وظیفه دارند، به محض خروج دانش‌آموزان تیمشان، با آنها باشند. ما هم روی نیمکت کناری می‌نشینیم. با خانمی که نماینده ‌دانشگاه است، صحبت می‌کنیم. می‌گوید:« بچه‌ها از امتحان که می‌آن خسته‌اند. بگذارید. بروند ناهار بخورند، بعد که سرحال اومدن باهاشون مصاحبه کنید.»... صحبت کردن با «راهنما» ها هم خوب است. ازشان در مورد این که چه‌طوری انتخاب شده‌اندمی‌پرسم:« در بعضی دانشگاهها، اطلاعیه داده‌بودند، در سایتشان هم بود. بعد ما رفتیم امتحان دادیم و قبول شدیم... توی این چند روز، پوستمون کنده شده همه‌اش باید باهاشون باشیم دیگه!... برنامه ها هم خیلی فشرده‌است.»

بچه‌ها در مورد اصفهان چه می‌گویند؟ چی فکر می‌کردن، چی شده؟! این سوال را از راهنماها می‌پرسم. حرفهای با مزه‌ای برای گفتن دارند. خیلی با هیجان می‌گویند:«

- آلمانیه را بگو! سه چهار تا شیشه آب معدنی اورده بود می‌گفت: گفتن توی ایران آب نیست!... – بچه‌های تیم من، اینجا چند تا دختر دیده‌بودن، می‌گفتن مگه تو ایران دخترا می‌تونن برن دانشگاه؟! تا به‌ش گفتم: آره بابا، ما را کچل کردن، 67 درصد، دخترا می رن دانشگاه، چشماش گرد شده‌بود!

- از من در مورد قطع کردن دست تو ایران می پرسیدن!

- اسپانیایه می‌گفت: مامانم گفته این کلاه ها(کلاه مخصوص کشورشان) را توی ایران سرتان نگذارید، خطر داره! [اما همه بچه های تیم در مراسم افتتاحیه با کلاه اومدن روی سن!]

- یکی از بچه های تیم من اومده یک دونه از این شکلات پاستیل ها به من داده، می گوید: اینها خیلی خوشمزه‌است بخور که تو ایران از اینا گیرت نمی‌یاد!!

- اما  من، همون اول به بچه‌های تیمم گفتم: همه‌ی تصوراتی که از ایران دارید را بندازین دور!

- رفته‌بودیم میدان نقش جهان، همه‌شان ناراحت بودند که آزاد نیستند. روزهای اول خیلی فضا را پلیسی کرده‌بودند، این تصور برای بچه‌ها ایجاد شده‌بود که این فضا را برای اینها «ساخته‌اند». چون هرجا می‌رفتند، پلیس بود در خیابان هم راه را برایشان باز می‌کردند و... این را به مسئولین هم گفتیم.

بچه‌ها تازه افتاده‌اند روی دور خاطره گفتن که یکی می‌گوید: این مال گروه کیه؟ اومده بیرون، داره برای خودش می‌ره؟!... همه نگاه می‌کنند و یکی از راهنماها  می‌دود به طرفش... «اَه، دوباره این خبرنگارای شبکه‌ی [...] اومدن! این را یکی دیگر از راهنماها می‌گوید. دلیل این حرفش را می‌پرسم. می‌گوید:بچه‌ها خسته‌اند. تازه از امتحان اومدن اینا هی میان سوالهای مسخره می‌پرسن، بعد بچه‌ها غرش را به ما می‌زنند... امتحان تمام شده، بچه‌ها یکی یکی می‌آیند بیرون. 5 ساعت  کلنجار رفتن با یک سوال عملی کار هر کسی نیست. هر کس بیرون می‌آید، با هم تیمی‌هایش دور هم جمع می‌شوند و درباره‌ی امتحان بحث می‌کنند. خبرنگاران از دو شبکه‌ی صدا و سیما آمده‌اند و درحال پرسیدن این که سوالها چه طور بود. دانش‌آموز ترکیه می‌گوید: نسبت به پارسال، سخت تر ولی جالب تر بود. یکی از بچه‌های تیم هند عقیده دارد که سوالش سخت نبود ولی کار می‌برد و اضافه می‌کنه که تیمشان نسبت به نتیجه خوش‌بین است.  اما علیرضا شهبازی که از تیم خودمان است. با اعتماد به نفس از آسانی سوال می‌گوید و این که کاملاً آماده بوده‌اند.

 شبکه‌ی جام‌جم درحال مصاحبه با تیم چین است. یکی از نیروهای اجرایی(Staff) به ما می‌گوید:« اینها مدعی جدی طلایند، اگر می‌خواهید برین باهاشون مصاحبه کنید.»  یکی‌شان می‌گوید : من فکر می‌کردم این جا همه‌اش بیابان باشد و از دیدن این همه درخت و چمن تعجب کردم! نیم ساعتی، بچه‌ها جلوی درب سالن امتحان مشغول صحبت کردن با هم و با خبرنگاران هستند و  بعد راهنماها همه را به سمت اتوبوسها می‌برند. همه می‌روند تا ناهار بخورند. نزدیک سلف با یکی از دخترهای تیم غنا صحبت می‌کنیم.

 

 تیم غنا، دو دختر دارد که هر دو طوری روسری های سفید را سرشان کرده‌اند که آدم، فکر می‌کند مسلمانند. با یکی‌شان صحبت می‌کنیم. می‌گوید:« مسلمان نیستم ولی خیلی از این روسری‌ها خوشم می‌آید!» یکی از بچه‌هایی که در سالن امتحانات هم بود می‌گفت:« خیلی جالب بود، سر امتحان بچه‌های دیگه روسری‌هاشون را برداشته‌بودند که راحت باشند فقط همین دو تا با روسری بودند، حسابی جوگیر شده‌اند!»

 

 

کلیسای وانک

 دوباره ساعت 16:15 درب کلیسای وانک حاضرمی‌شویم. ابتدا گروه ناظران، سرپرستان و کارکنان با یک ساعت تاخیر می‌رسند. 15 دقیقه وقت دارند که موزه را ببینند. همه در حال گشتن در موزه هستند. یک خانم مسن می‌آید تا از کنارمان رد شود، مصاحبه را آغاز می‌کنیم! خودش زبان‌دان است، همسرش سرپرست تیم بلژیک و مرد دیگری که بعداً به جمعمان اضافه می‌شود، استاد دانشگاه است و با تفصیل برایمان از دانشگاهش صحبت می‌کند! خانم خارجی، به شدت از این که مجبور است روسری سرش کند، شاکیست. می‌گوید من که مسلمان نیستم! سعی می‌کنیم با گفتن این که این «قانون » کشور ماست، آرامش کنیم. آنها بهتر از ما، خبرنگارند! بحث دو طرفه می‌شود! از مان می‌پرسند چه قدر درباره « بلژیک» می‌دانیم و نام این کشور را از کجا شنیده‌ایم. بعداً به خودم می‌گویم ، کاش می‌پرسیدم نتیجه‌ی انتخاباتتان چه شد؟! وقتشان تمام می‌شود و بالاجبار می‌روند. یکی از بچه ها می‌گوید:« این کار ما خیانت به تاریخ کشور بود چون وقتشون را گرفتیم و نتوانستند موزه را ببینند!» این گروه که می‌روند، ما هم می‌رویم در محوطه‌ی کلیسا می‌نشینیم. با یکی از پزشکان تیم صحبت می‌کنیم. می‌گوید:« یک نفرشان تب کرده‌بود و گلویش درد می‌کرد ولی مورد خاصی نداشتیم. اصولاً بچه‌ها به خاطر تغییر آب و هوا و برنامه‌ی فشرده‌ای که دارند، کمی خسته‌اند. بعضی‌هایشان بیشتر آب می‌خوردند تا غذا! به این همه آفتاب عادت ندارند و کم‌خوابی هم دارند.» دانش‌آموزان، می‌رسند. چند گروه می‌شوند، ما هم با دو گروه می‌رویم تا باز، موزه را ببینیم! یکی از بچه‌ها گیرداده  که «من می‌خواهم برای یکی درباره‌ی این اشکدان توضیح بدهم. این اشکدان موقعی استفاده می‌شده که معشوق نبوده، عاشق اشکهایش را در این ظرف جمع می‌کرده...» کمین می‌کند که تا کسی نزدیک اشکدان آمد، نقشه‌اش را عملی کند! اما کسی نمی‌آید. از راهنمای یکی از گروههای می‌خواهد تا تیمش را جمع کند و او سخنرانی پرمفهومش را درباب اشکدان اجرا کند. راهنما بچه ها را جمع می‌کند.

 اما بعد با لبخند توضیح می‌دهد: « که بچه ها گفته‌اند، علاقه‌ای برای شنیدن در این باره ندارند!» بیچاره دوست ما! اصولاً یک جور بی‌حوصلگی و یا شاید بهتر است بگوییم خستگی در چهره‌ی بیشترشان موج می‌زند. یکی از مسئولین، راهنماییمان می‌کند که با «شیطون‌ترین» و پرانرزی‌ترین دانش‌آموز المپیادی، صحبت کنیم. اسمش «پاسکال» است. یک پارچه‌ی کوچک انداخته روی سر و زیر کلاهش، می‌گوید:« من، شیخ پاسکال هستم!» احتمالاً تحت تاثیر بچه‌های تیم عربستان قرار گرفته. مدام می‌خندد. راهنمایش می‌گوید: این خودش تنهایی، یک نفر را می‌خواهد که مواظبش باشه.» پاسکال با لبخند و درحالی که دست انداخته دور گردن راهنمایش، می‌گوید: خیلی خوش می‌گذره، به خاطر این که من اینو دارم(اشاره می‌کنده به راهنمایش)... سویس، کشور من جمعیت زیادی ندارد. 45 نفر داوطلب بودند که ما، 5 نفر انتخاب شدیم.» در همین حین که با پاسکال حرف می‌زنیم یکی از «organizer»ها می‌آید. از این که از کدام روزنامه آمدیم می‌پرسد و بعد می‌گوید. زیاد با بچه‌ها مصاحبه نکنید. در این چند روز آن‌قدر با باهاشون  مصاحبه شده و ان‌قدر سوالات کلیشه‌ای پرسیده‌اند که بچه‌ها را کلافه کرده‌اند. کمی درباره‌ی این که ما همه‌ی سوالاتمان ضدکلیشه‌است و اینها بحث می‌کنیم و تمام می‌شود. با راهنمای تیم پاکستان حرف می‌زنیم. می‌گوید:« بچه‌های من، همه‌چی براشون جالبه!... می‌گویند خیلی خوبه که شما در حالی که سنتهاتون را حفظ کردین، از تکنولوژی هم عقب نمانده‌اید... باغ گلها که رفته‌بودیم، خیلی ذوق کرده‌بودند. از دیدن این همه گل... هرجا آب ببینند، باید برن دست بزننن توش، خیلی خوششان می‌آد.»

 

بازدید از پلها

بعد از کلیسای وانک، نوبت به بازدید از پلها رسیده، سوار اتوبوسها می‌شوند و می‌روند تا سی‌و سه پل. ما هم تاکسی می‌گیریم.

دیگر هوا تاریک شده، به صفشان می‌کنند و از کنار آب راه می‌افتند از زیر سی‌و سه پل، می‌گذرند. و می‌روند تا پل خواجو. «نپالی»‌ها از همه بیشتر، برای یادگرفتن زبان فارسی، ذوق و شوق دارند. یکی‌شان می‌گوید:« بدو، بدو»! حتی وقت ندارند، عکس بگیرند. پارک شلوغ است. می‌گوییم این طور دیدن چه‌فایده داره؟!... خوب برنامه‌ها فشرده‌است متاسفانه.

صبح چهارشنبه، برنامه‌ی بازدید از مسجد جامع و بازار دارند. در بازار، همه آزادند. اما خُب صنایع دستی گران است و اینها هم بچه‌اند. چیز زیادی نمی‌توانند بخرند. یکی از بچه‌های «Staff» برای نپالی‌ها خرمهره می‌خرد، همه‌شان می‌اندازد گردنشان، خیلی خوششان آمده!

چهارشنبه عصر بازدید از هشت‌بهشت و چهلستون را دارند، باز هم با تاخیر. ما را هم که در چهلستون، بالاخره، راه نمی‌دهند... پنجشنبه باغ ابریشم می‌روند. ورزش صبحگاهی، درشکه سواری، بازی تیر و کمان، بدمینتون، دارت، غرفه‌ی ایل قشقایی، بازی تیر و کمان، غرفه‌ی صنایع دستی، موسیقی ایرانی و ... اما غرفه‌ی خوشنویسی که اسمشان را به فارسی و با خط خوش می‌نویسند، جذابیت بیشتری برایشان دارد. خیلی‌هایشان می‌گویند که می‌خواهند این‌ها را قاب بگیرند و بگذارند به دیوار اتاقشان. یک مسابقه‌ی گل کوچک بین تیم ایتالیا و آذربایجان که تیم آذربایجان، 0-2 بازی را می‌برد. به یاد المپیاد، نهال می‌کارند و یک روز خوب تمام ‌شود. شنبه، صبح میهمانی اختتامیه است. تکلیف مدالها معلوم می‌شود و یکشنبه، تیمها به کشورهایشان برمی‌گردند. تجربه‌ی خیلی خوبی بود، حتی برای ما که راهمان ندادند!

 

نشریه‌ی المپیاد

یک گروه 5نفره از بچه‌هایی که روی کارتشان نوشته‌شده:«Staff»، وظیفه‌ی تثبیت همه‌ی این خاطرات را دارند. آنها نشریه‌ی روزانه‌ی المپیاد را درمی‌آورند. صبح وقتی بچه‌ها سر میز صبحانه، حاضر می‌شوند، مجله‌ی کوچک «Symmetry» را که حاوی دو صفحه گزارش تصویری، یک صفحه گزارش از برنامه‌های روز قبل، یک صفحه توضیح درباره‌ی یکی از بناهای تاریخی اصفهان، یک صفحه سوال از بچه‌ها درباره‌ی یکی از برنامه‌های روز قبل و ... است، برمی‌دارند. هما کبیری، گزارشها را تهیه می‌کند و حامد نوری عکاس نشریه‌است. در دفتر نشریه‌شان قرار می‌گذارم. عکسها را نشانم می‌دهند، واقعاً جذابند. می‌گویم :« کاش هر روز به جای 2 صفحه، 20 صفحه گزارش تصویری داشتید!» بعضی از عکسها، خیلی خنده‌دارند. دقیقاً ثبت یک لحظه هستند. با هما در باره‌ی رخدادهای این چند روز صحبت می‌کنم. آن قدر سرشان شلوغ است که نمی‌شود، زیاد وقتشان را گرفت وگرنه، مصاحبه‌ی خیلی جالبی می‌شد با ایشان کرد.

 

 

 

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 18:28  توسط اکسیر 



 

روزی‌روزگاری، یک کشوری بود که در آن کشور، یک شهری بود نصف جهان نام.

در این نصف‌جهان یک روزنامه بود که جدی‌ترین روزنامه‌ی آن شهر می‌خواندندش، این روزنامه، یک سرویس جوان داشت که اصولاً می‌بایست اخبار مربوط به جوانان را « کاملاً» پوشش دهد. اما... یک روز یک اتفاق مهمی در این شهر که مال آن کشور بود، افتاد! یک اتفاق که اتفاق خیلی مهمی برای یک دنیا، یک کشور و یک شهر محسوب می‌شد و تصادفاً، کاملاً مربوط به نسل جوان یک شهر که نه، یک کشور که نه، یک کره خاکی بود! اما... جوانان خبرنگار آن سرویس جوان، اصولاً، حدوداً یک سری  آدم گیر سه‌پیچ بودند، بدفرم! آنها تصمیم گرفتند که بروند از این مراسم 10 روزه گزارش تهیه کنند، خفن! اما... کارت خبرنگاری نداشتند. کارت مخصوصی که با آن در این مراسم راهشان بدهند نداشتند. آنها اصولاً غیر از « رو» چیز دیگری نداشتند!... آنها رفتند... آنها به «رو»ی خودشان نیاوردند که غیر از «رو» چیز دیگری ندارند...

 

آنها سه نفر بودند که خیلی رو داشتند!...

البته در این میان دوستان دیگری هم کمک کردند، با مسئولین مربوطه صحبت کردند. مسئولین مربوطه به آنها لبخندهای مکش مرگ ما(!) تحویل دادند. آنها عکس گرفتند. آنها پشت در ماندن، علف زیر پایشان سبز شد، ممنونیم که در تهیه‌ی این گزارشات مبسوت یاریمان کردند... غیر از آنها که از خودمان بودند، آنهای دیگری هم بودند که از پایتخت آمده‌بودند، «خبرنگار» بودند، رو هم داشتند، کارت هم داشتند، عکسهای خفن گرفتند، گزارشات ناب نوشتند، مجله چاپ کردند و حسابی با کلاس بودند. از آنها هم ممنونیم که نگاههای حسرت‌بار ما را تحمل کردند، عکسهایشان را نشانمان دادند، خاطراتشان را تعریف کردند و خیلی به‌مان «آخییی...طفلکی‌ها!» گفتند!... خلاصه این که ما با وجود این که خیلی بدبخت بودیم و رویمان زیاد بود، فقط  و خیلی هم ضایع شدیم و ‌ تحویل هم گرفته نشدیم و کسی به عنوان  خبرنگار حسابمان نکرد، این گزارشات را برای شما، خوانندگان و "بینندگان" عزیز جمع‌آوری کردیم. آن سه نفر که کارت نداشتند، « خبرنگار»  نبودند ولی «رو» داشتند، ما بودیم ها!:

 نفیسه حاجاتی، فخری شکرچیان، ریحانه شریف...

نخندید! گریه هم نکنید لطفاً! فقط گزارش را بخوانید و  دعا کنید اگر چیزی نداریم « رو» داشته باشیم همچنان!...

* توهم یک گزارش از یک المپیاد جهانی *

* آی‌یو‌تیِ ما ، IUT آنها! *

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 18:28  توسط اکسیر 



همه چیز از اون وقتی شروع شد که اولین تیر برق های قرمز طرافهای  "تالارها" پیدا شدند. بعد بنفش ها اطراف خوابگاه ها و صورتی ها کنار "یادمان" ... یه روز دیدیم تن صندلی های سلف لباس کردند، كولر گازي براي همه اتاق‌ها خوابگاه4 گذاشتند، ايركانديشن درجه در سوله نصب شد و ... و آخریش جدول های نارنجی بود. اوضاع بالا گرفت تا به چهارراههای شهر رسید و فهمیدیم که... مثل اینکه قضیه جدیِ  و دانشگاه میزبان المپیاد جهانی فیزیک است.

خُب حالا وقتش است که بگویید به ما چه! بخوانید, متوجه می شوید که به همه مان ربط دارد

تصور کنید شرکت کننده ی آلمانی از کشورش آب معدنی می آورد تا مجبور نشود برای هر بار آب خوردن برود سر چاه. چینی انتظار بیابان و  شتر دارد, حالا درخت و ماشین می بیند. خیلی ها بعد از این که ترسشان می ریزد می خواهند راجع به این که کجاها دست می برند بیشتر بدانند. تعجب می کنند, مگر این جا دختر ها از خانه بیرون می آیند که دانشگاه بروند؟

و و و ...

 

بعد از چند روز وقتی میان آنچه قبلا شنیده اند و حالا می بینند این همه تناقض مشاهده می کنند, به خاطر گارد امنیتی_حفاظتی شدیدی که همراهیشان می کند و به آنها کمتر اجازه‌ی برخورد با مردم را می دهد, شک می کنند که همه چیز ساختگی است...

هی...

متاسفم و به سهم خودم شرمنده ی همه ی اجداد و نیاکانم

ریحانه شریف

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 18:27  توسط اکسیر 



آگاه گشتیم که اتفاق مهمی در شهر رخ خواهد‌داد که بعد از المپیاد جهانی فیزیک، مهمترین و درخور توجه‌ترین اتفاق این چند روز اصفهان است! پاشنه‌ها را ورکشیدیم و بدان سو روان گشتیم. طنز‌نویس شناخته‌شده‌ی مطبوعاتی، در شرف ورود به این خطه بود. کسی که نوشته‌هایش، گاه به آدم شوک وارد می‌کند، حتی! طنز نویس طنز نویسان: ابراهیم رها، وارد می‌شود! این جا: کارگاه طنز نویسی. لازم به ذکر است، برای این که تبلیغ نشود از بردن نام مکان کارگاه خودداری می‌کنیم ولی همین‌جا از بچه‌های جوان آن‌جا که این برنامه‌ را ترتیب دادند و پذیرایی خوبشان کمال تشکر را دارا می‌باشیم. به امید شرکت در کارگاههای خفن دیگری از این دست.و حالا، سرویس جوان روزنامه اصفهان زیبا، تقدیم می‌کند: گزارشی هرچند کوتاه از کارگاه طنز‌نویسی.

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 18:16  توسط اکسیر 



 

این هفته،در ویزه‌نامه‌ی جوان به طور ویژه به صدا و سیما پرداخته‌ایم. اما جای یادی از یک مناسبت مهم این روزها، یعنی «روز ملی زن» خالی بود. به همین دلیل سعی کردم قسمت اعظم این نیم‌صفحه را به این موضوع اختصاص دهم که کم نوشته‌اند و کم خوانده‌اند. باید نوشت. واقع‌گرا نوشت و دیدهای غلط را تصحیح کرد. پاک‌کن می‌خواهیم، غلط‌گیر دردی دوا نمی‌کند! در ستون دیگر هم یک داستان واقعی‌می‌خوانید از یک دلخوشی منحصربه فرد.

پنجشنبه‌ای که گذشت، روز ملی زن بود. در نوشته‌ی پیشِ رو، می‌خواهم از «زن» بنویسم. صبر کنید!... زود قضاوت نکنید!... من فمینیست( به آن معنای غلطِ مصطلح) نیستم. من یک واقع گرایم و دوست دارم این جا در ویژه‌نامه‌ی جوان، برای افکار جوان، از درد شعارزدگی درباره‌ی زن بنویسم، شاید هم‌نسلان من که حالا در شرف ورود به مسئولیتهای خطیر اجتماعی‌اند بخوانند و سعی کنند دیدهای غلط اجتماعی را از چهره‌ی یک جامعه‌ی اسلامی، که داعیه‌دار به رسمیت شناختن حقوق همه‌ی اقشار اجتماع است، بزدایند. شاید... حتماً... امیدوارم! 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:37  توسط اکسیر 



 

اواسط خرداد که می‌شود همه از تعطیلات و اوقات فراغت و این‌چیزها صحبت می‌کنند. ما هم به این رسم دیرینه، تن داده‌ایم و در دومین شماره‌ی ویزه‌نامه‌ی جوان به همین موضوع مهم پرداخته‌ایم البته بر همگان واضح و مبرهن است که این پرداختن کجا و آن‌ها کجا! در این نوشته‌ی دایره‌المعارف گونه، به چند نمونه از تفریحات رایج ما در اصفهان که خیلی‌هایشان در شهرهای دیگر هم هست، پرداخته‌ایم، باشد که مفید فایده افتد.

1 – گیم‌نت، کانتر و باقی‌قضایا!دستها بالا!

چندسال پیش بود که تبش، شهر را فرا گرفت. شب می‌خوابیدی، صبح که بیدار می‌شدی، یک گیم‌نت دیگر تاسیس شده‌بود. در خیابانهای اصلی شهر، چند گیم‌نت در کنار هم تاسیس می‌شد به همین دلیل هم رقابت بین صاحبان آنها بسیار زیاد بود و هرکدام برای جلب مشتری بیشتر و در اصل، جذب مشتری‌های بقیه، سعی می‌کردند امتیازهای بیشتری به کاربرانشان بدهند. مانیتورهای LCD، بهای شارژ کمتر، دکور جذاب تر، تعداد دستگاههای بیشتر و... روز به روز بر تعداد گیم‌نت‌بازها افزوده می‌شد.

رضا: من چه‌طوری گیم‌نت باز شدم؟!...خُب یک بار یکی از دوستهام گفت بیا بریم گیم‌نت، گفتم این دیگه چیه؟!...گفت یه جاییه که می‌شینند پشت کامپیوتر و با هم گروهی بازی می‌کنند!...با هم رفتیم به یک گیم‌نت کوچک( که فکر کنم اولین گیم‌نت اصفهان بود.)، 400 تومان دادم برای شارژ و یوزر نیم و پسورد گرفتم و بازی کردم، خیلی کیف داشت، از آن به بعد هر دفعه وقت اضافه داشتم، می‌رفتم. هر وقت هم که یک گیم نت جدید تاسیس می‌شد می‌رفتم ببینم کدوم بهتره!

با اوج گرفتن کار گیم‌نتها ، گیم‌نت‌بازی هم وارد مرحله‌ی جدیدی شد. تیم‌هایی تشکیل شدند و شروع کردند به مسابقه‌دادن. تیم‌های محله‌ای هربار در یک محله جمع می‌شدند و با تیم گیم نت آن محله بازی می‌کردند جایزه ها هم، از جایزه های معمول گرفته تا چند ساعت شارژ مجانی که همان گیم نت محل مسابقه هدیه می‌داد بود.

مدتی گذشت و گیم‌نت‌ها، آن‌چنان پرطرفدار شده‌بودند که همه دوست داشتند حداقل یک بار تجربه‌ی بازی کردن در گیم نت را داشته باشند. این جابود که بالاخره ، دختران که همیشه، برای هر چیزی باید منتظر اجازه‌ی قانونی باشند، بالاخره توانستند به صورت قانونی به گیم‌نت‌های دخترانه، یا گیم‌نت‌هایی که ساعاتی را به دختران اختصاص می‌دادند، وارد شوند.

جدای از جذابیتهای آشکار بازی « کانتر-تروریست» که پرطرفدارترین بازی گیم‌نت‌هاست، جذابیت و هیجان بازی‌های گروهی از دیگر عوامل محبوبیت این مکانهاست. روند توسعه‌‌ی گیم‌نت‌ها مانند خیلی از اتفاقات و تب‌های دیگر، یک نمودار سینوسی دارد. و حالا ما در این نمودار از Maxگذشته‌‌ایم. کم‌کم ازحجم محبوبیت گیم‌نت‌ها کاسته شد. مغازه‌هایی که گیم‌نت شده بودند به شغل قبلی شان بازگشتند یا یک شغل موسمی دیگر انتخاب کردند. البته هنوز هم گیم‌نت‌ها زیادی در سرتاسر شهر، از جنوب تا شمال، از شرق تا غرب، در محله‌های نه‌چندان متمول تا «بالاشهر» وجود دارند و طرفداران پرو پاقرص خودشان را هم دارند و با شروع فصل تعطیلات به این جرگه افراد زیادی می‌پیوندند.

2-کافی‌شاپ‌، سخنرانی‌های رمانتیکانه و ...

« یک فضای تاریک با نور ملایم رنگی، آهنگ آرام، دو شمع بلند، یک میزگرد ، دو رز قرمز، دو صندلی، و دو نفر که حرفهای رمانتیکانه می‌زنند. این جا کافی‌شاپ است!» این تصوریست که خیلی‌ها از کافی‌شاپ داشتند. اما چند سال اخیر با رویکرد زیاد مردم به کافی‌شاپها رو‌به رو  هستیم و این یعنی تغییرات اساسی در آن تصور اولیه. هرچند که در اصفهان، تا آنجا که من دیده‌ام ، خبری ازآن فضاهای دود گرفته و تیپ‌های هنری و بحث‌های روشنفکرانه‌ی مرسوم کافه‌های مشهور تهران نیست اما مفهوم‌‎هایی مانند قرارهای کاری کافه‌ای، جشن تولدهای کافی شاپی و حتی خواستگاری‌هایی که به طورکاملاً رسمی در کافی‌شاپها برگزار می‌شوند، اتفاقاتی هستند که حالا ،خیلی بیشتر از آن گفت و گوهای رمانتیکانه، در کافی‌شاپها دیده می‌شوند. در مورد جشن تولد کافی‌شاپی به‌تان پیشنهاد می‌کنم که « بی‌خیالش بشین!» .شخصاً، هیچ کافی‌شاپ مناسبی( البته به جز یک مورد که تازه تاسیس بود و احتمالاً اولین بار بود که میزبان یک تولد کافه‌ای شده‌بودند!) برای این منظور سراغ ندارم! جایی که فضای جذاب، دلنشین و خوبی داشته‌باشد، قیمت پذیرایی‌اش سرسام‌آور نباشد، امکان پذیرایی از حدود 20 نفر جوان پرشرو شور را داشته باشد و مهمتر از همه‌ این که مسئول محترم، هر لحظه، مودبانه و محترمانه، درخواست رعایت سکوت و آرامش لازم برای دوتایی‌های میزهای کناری را نکند!

نکته‌ی مهمی که درباره‌ی کافی‌شاپها باید مد نظر قرار دهید، این است که اصولاً انتظار نداشته‌باشید که خوردنی‌های کافی‌شاپی طعم خوبی‌داشته‌باشند! مخصوصاً اگر کافی‌شاپ «شهرت، اعتبار و کلاس» داشته باشد! شخصاً در یک از بهترین، باکلاس‌ترین، معروفترین و قدیمی ‌ترین کافی‌شاپهای اصفهان، یک کیک گردویی که حدوداً متعلق به عصر شاه عباس صفوی بود و بدترین قهوه‌ی عمرم را ( تغریباً) نوش‌جان کردم! و وضع بقیه هم زیاد بهتر نیست! آب میوه  که سفارش می‌دهی یک ساندیس باز می‌کنند، می‌ریزند در یک لیوان درازِ بلند(!) و تقدیمتان می‌کنند!... اما این درست که طعم کافی‌شاپ‌ها خوب نیست ولی باید اعتراف کنم ک فضای جالب و منحصربه‌فردشان، گاهی آدم را حسابی تحت تاثیر قرار می‌دهد.

نکته: این روزها، چایخانه‌های سنتی هم تو بورس‌اند که البته هنوز به اندازه‌ی کافی‌شاپها طرفدار ندارند چون « اصولاً» مردانه‌اند!

3هان؟- پاساژگردی در پاساژهای مدرن!

چند وقت پیش، مقاله‌ای خواندم درباره‌ی خرید و این‌حرفها. نوشته‌بود که در کشورهای «پیشرفته»، برای جذب مشتری، فضای پاساژها را طوری طراحی‌می‌کنند که از همه‌نظر برای خریداران، جذاب، انرژی‌زا و دلنشین باشد و حتی خیلی از پاساژهای معتبر، علاوه بر سیستم تهویه‌ی فوق‌العاده، در هوا، اکسیژن تزریق می‌کنند تا مردم باورود به این مکان‌ها، احساس شادی و نشاط بیشتری پیدا کنند و ناخوداگاه برای خرید به این پاساژها جذب شوند.

حالا تصور کنید، تفاوت MALLهای آنها را با پاساژهای ما! از نزدیکیهای عید نوروز که هیچ نمی‌گویم، با آن حجم خریداران، فروشندگانی که انگار از مشتری‌ها طلبکارند و فضاهای شلوغ و خفه‌ی پاساژها که نه تنها مشتری جذب نمی‌کنند که دافع هم هستند! اما از این برهه‌ی خاص زمانی که بگذریم، بقیه‌ی ماهها اوضاع بهتری برای پاساژگردهاست. به هر حال دیدن ویترین‌های رنگارنگ، آدم‌هایی با لباسهای گاه مارکدار و مدلهای عجیب و غریب که باور کرده‌اند در یک فشن، بازی می‌کنند، مخصوصاً اگر تنوع تفریحات، کم باشد و وقت آزاد، زیاد، بهترین گزینه است.

 

4- خیابان گردی، آشنایی با علائم و...

خیابان گردی، دو مفهوم کاملاً متمایز از یکدیگر دارد! مفهوم اول، عبارت است از قدم زدن در یک خیابان ترجیحاً طولانی، که جذابیت‌های بصری خاصی دارد. قدم زدن و... قدم زدن!

و اما مفهوم دوم که جذابیتهای بیشتری دارد و آدم را هم، کمتر خسته می‌کند، عبارت است از  گرفتن ماشین ددی برای آشنایی بیشتر با خیابانهای مهم شهر و البته قوانین و علائم راهنمایی و رانندگی! اما در این مفهوم دوم یک اصل مهم وجود دارد آن هم « صدا»ست. یک سیستم توپ روی ماشین می‌بندی و یک CDی خفن که ترجیحاً خواننده هم نداشته باشد و فقط اصواتی چون :دوپس، دوپس، دوم، دوم و... منتشر کند،پیدا می‌کنید و تمام سعی‌تان را به کار می‌بندید تا با رعایت همه‌ی موازین و قوانین، به همان امر آشنایی با علائم راهنمایی و رانندگی، بپردازید!... آخ!...نه!!... همین الان اعلام کردند که بنزین سهمیه بندی شده!... آخه مگه با  3 لیتر چندبار می‌شه توی همین خیابان روزنامه‌مان، دور زد؟!... اینها اصلاً به فکر جوونا نیستن!

5-پارک گردی- شبهای زاینده رود!

یکی از منحصر به فردترین ویژگی های اصفهان، پارکهای زنجیره‌ای و متفاوت آن‌است. اسکیت بازی، دوچرخه‌سواری، قایق رانی، قدم‌زنی و خلاصه تفریحات جالبی که در این پارکها، مهیا شده، چیزهایی هستند که خیلی راحت، ساعتها آدم را سرگرم می‌کنند. در تابستان، همیشه می‌توانید کمی زمان پیدا کنید و چند ساعتی را خانوادگی یا تنهایی در این پارکها بگذرانید. شبهای تابستان، هر طرف را که نگاه کنی، خانواده‌های زیادی را می‌بینی که آمده‌اند تا شامشان را در پارک بخورند، از کتلت و آش رشته گرفته تا ساندویچ و پیتزا، هر خانواده با توجه به سلیقه، فرهنگ و عقیده‌ی خودش شامی آورده تا در پارک و در کنار هم بخورند. هرچند که گاهی واقعاً شورش را درمی‌آورند بدان نحو که آدم با وجود این همه بوی مختلف، نمی‌تواند تنفس کند حتی! اما چه زیبا و جالب و ناب است این جمع‌های خانوادگی و چه لذتی دارد، شام خوردن در پارک و قدم زدن در کنار زاینده رود ِ البته پرآب!

6- وبگردی، کتاب ‌خوانی و... می خوانیم!

مدتی پیش لیست « 1001 کتابی که باید تا قبل از مرگ خواند» منتشر شد. این تعطیلات فرصت خوبیست که چندتایی از این 1001 کتاب را بخوانیم. وبگردی، وبلاگنویسی و سیر و سیاحت در دنیای مجازی هم تفریح مفید و خوبیست. خلاصه این که تفریحات زیادی هست که می‌شود با آن‌ها از زندگی لذت برد.

 

 

7-کلاسهای تابستانه، بند پ و ...

اصولاً در این برهه‌ی حساس زمانی ، یعنی اواسط خرداد تا آخر شهریور، همه یادشان می‌افتد که چه قدر به ورزش، موسیقی و... علاقه دارند و به همین علت هم هست که از هرکوی و برزنی که بگذری، آموزشگاهی می‌بینی که متدش پیشرفته است و با بقیه، کاملاً فرق می‌کند! در این آموزشگاهها از ارف تا آواز، ملیله‌دوزی تا پخت کیک، ویندوز مقدماتی تا ساخت ربات و زبان انگلیسی هم که جای خود دارد، همه جورمهارتی آموزش داده‌می‌شود. موسسات زبان در این تابستان از دو راه کسب درآمد می‌کنند. اول از راه ثبت نام زبان‌آموزان و دوم از راه سرکار گذاشتن داوطلبان تدریس زبان! آگهی جذب مدرس زبان انگلیسی، ثبت نام برای آزمون(بری این قبیل آزمون‌ها  هم، از صفر تا حدود 6هزارتومان باید بپردازید) ، اگر در این مرحله، موفق شویدنوبت به مصاحبه می‌رسد، و بعد اگر بازهم موفق شدید، باید دوره‌ی TTCیا همان آموزش تدریس را بگذرانید. که مدت این مرحله، از سه جلسه‌ی چند ساعته، تا چندین جلسه‌ی nساعته، متغیر است! خُب اگر فکر کردید با گذراندن این پروسه، شما به عنوان معلم زبان برای خردسالان انتخاب شده‌اید، سخت در اشتباهید! اصولاً باید از همان اول می‌فهمیدید که« بند پ» از همه‌ی این مراحل مهم‌تر  وتاثیرگذارتر است.متاسفم!

8-مزایای ترم تابستانه!

 هیچ‌کدام از مراحلی که تا به این جا گفته شد، نتوانست اوقات فراغت شما را پربار سازد؟!  اصلاً اشکالی ندارد. دانشجویید؟ ترم تابستان دانشگاه را بچسبید که مزایای فراوانی دارد و به تنهایی کل اوقات فراغتتان را پر می‌کند!... اگر الان با خود گفتید که: « اوووه...کی حالِ تابستون، دانشگاه رفتن را داره؟!» باید از خودتان خجالت بکشید، به شما هم می‌گویند:دانش‌جو؟!

تذکر: نظر به این که این روزها، کنکوری‌ها بالاخره پس از چند سال درس‌خواندن و گذراندن تابستان با کلاسهای تست و جمع بندی و این‌حرفها، می‌توانند فارغ از هر کتاب سبز و سفید و صورتی، از خوابیدن و لذت بردن از برنامه‌های فوق سرگرم‌کننده‌ی صدا وسیما لذت ببرند، به ایشان توصیه می‌کنیم که بدون استرس درمورد نتایج کنکور، دمی بیاسایند، خوش‌بگذرانند و وقت تلف کنند! که کم پیدا می‌شود این آزادی‌ها!و البته برای کنکوری‌های جدید هم آرزوی توفیق، روحیه‌ی مضاعف و عشق به کنکور داریم. تعطیلات، خوش و مفید بگذرد.

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 19:0  توسط اکسیر 



 

در حاشيه‌ي جلسات صفاخانه‌ي خانه جوان:

شنيدن كي بود مانند ديدن

وارد كه مي‌شوي حياط آب و جارو كشيده، حوض پر از آب و شادابي و طراوتي كه از شور و هيجان جوان‌هاي حاضر در محل حكايت مي‌كند، تو را هم به وجد مي‌آورد. در گوشه‌گوشه حياط دختران جوان دور هم حلقه زده‌اند و بحث‌شان در مورد موضوع جلسه‌ي اين هفته است.

به يكي از اين حلقه‌ها نزديك مي‌شوم، آنها براي جلسات صفاخانه نيامده‌اند ولي مرا به جمع بچه‌هاي صفاخانه مي‌برند تا مرا با اين فضا و جو زيبا بيشتر آشنا كنند.

طاهره يكي از اعضاي اين گروه مي‌گويد: «يك استاد جوان و كارآزموده و يك عده دختر جوان در رده‌هاي سني 15 تا 30 سال دور هم جمع مي‌شوند. ابتداي جلسه يك موضوع مطرح مي‌شود و حدود 2 ساعت در مورد آن بحث مي‌كنيم. از خودشناسي و دروغ و ترس گرفته تا دين و ازدواج و نماز و ... كه بحث در مورد بعضي اين موضوعات ممكن است چند هفته طول بكشد. مثلاً بحث در مورد اين كه خداوند چه كساني را دوست دارد يكي از موضوع‌هايي بود كه هر هفته يك گروه از اين افراد (توابين، صابرين، ...) معرفي مي‌شدند و مورد بررسي قرار مي‌گرفت.

يكي از تفاوت‌هاي جلسات صفاخانه با همه جلسه‌ها پذيرايي متفاوت آن است. اين جا شربت و شيريني نمي‌دهند، پذيرايي بسته به فصل و موقعيت باقالا، چوسفيد، بستني، بلال و ... مي‌باشد.

مهري يكي ديگر از اعضا هم اضافه مي‌كند: «يكي ديگر از موارد قابل توجه و بسيار مفيد صفاخانه هم پرسش و پاسخ است. در اين جلسات پرسش‌ها طوري مطرح مي‌شود كه حتي ساكت‌ترين فرد گروه هم حرفي براي گفتن داشته باشد، به طوري كه در پايان جلسه هم حسن نزديكي به هم دارند.

نسرين در مورد ملايمات و ناملايمات صفاخانه مي‌گويد: «تمام صفا و صميميت صفاخانه به اتحاد و عشقي است كه بين بچه‌ها وجود دارد. جوان‌ها هر كدام با يك نظر و عقيده و فكر خاص خود وارد اين جلسات مي‌شوند و در آخر بحث همه روي يك نقطه متمركز شده و با هم هم عقيده‌اند. ولي گاهي اوقات مشكلاتي هم وجود دارد. مثلاً يكي از كمبودهاي اين جلسات اين است كه در بعضي مواقع با وجود نظرخواهي از جوانان براي موضوع بحث هفته، نهايتاً راهنمايي جلسه همان موضوع پيشنهادي خودش را، موضوع محوري قرار مي‌دهد و گفت‌وگو آغاز مي‌شود، كه در اين صورت در اكثر مواقع بحث يك طرفه شده و بيشتر به يك مجلس سخنراني شباهت دارد كه فقط استاد راهنما صحبت مي‌كند.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 19:23  توسط اکسیر  | 



 
Powered By NardebaN Graphic Home