از عقیده گریزی نیست
دین، مذهب، مرام، مسلک، ایدئولوژی و ... نامهایی هستند که همه به یک چیز دلالت میکنند: انسان باید اعتقادی داشته باشد، انسان نیازمند یک نظرگاه است تا بتواند از آن جهان پیرامون را ببیند، در مورد آن بیندیشد، آنرا تبیین کند، هدف خود را در این جهان مشخص کند و نقشهای برای رسیدن به این هدف طرح نماید. اعتقاد داشتن آن چنان برای انسان ضروری است که انسان بدون اعتقاد و عقیده را نمیتوان تصور کرد.
آنچه انسان را نسبت به دیگر موجوداتْ ممتاز میکند قوه عقل اوست، یعنی قدرت تمیز مسایل از یکدیگر و این همان عقیده داشتن است. بحث در لزوم وجود عقیده برای انسان و حتی فراتر از آن، عدم امکان زیست انسانی بدون داشتن اعتقاد و عقیده چنان واضح مینماید که شاید نیاز به توضیح بیشتری نباشد. اما گذر از این مرحله همان و آغاز مشکلات و بحثها همان. سوال بسیار ساده و دشوار است، کدام عقیده؟
پاسخ به این سوال تاریخی برابر تاریخ بشر دارد. همواره نزاع بر سر عقیده و اعتقاد بوده است، کدام یک درست و کدام نادرست است؟ کدام جامعتر و کدام دقیقتر است؟ و هزار پرسش دیگر.
در راه رسیدن به پاسخ این پرسش در تاریخ بشریت، شاهد انواع و اقسام تلاشها و کوششها بوده و هستیم. از پیامبران الهی تا فلیلسوفان هیچانگار، همگی تلاش خود را صرف پر کردن این خلأ در زندگی انسان کردهاند. بدون شک دین در این میان از جایگاه ممتازی برخوردار بوده[1] و البته همانطور که بسیار مورد توجه قرار گرفته، مورد هجوم و نقد نیز واقع شده است. انواع و اقسام فلسفههای الحادی و یا حتی بینشهایی همانند دئیسم[2]، انتقادهای بسیاری به دین وارد ساختهاند و اغلب تلاش کردهاند اعتقادی نو جایگزین دین سازند.
حال این اعتقاد گاهی مانند دین به توضیح و تبیین عالم میپردازد و گاهی تنها به انتقاد از دین میپردازد و هیچگونه تبیینی را جایگزین آن نمیکند. مثال نوع نخست مارکسیسم است. مارکس پس از آنکه دین را به افیون تودهها تشبیه کرد، فلسفه خود را جایگزین آن ساخت. نوع دوم منجر به شکاکیت میشود. این اتفاقی است که برای بسیاری از متفکران رنسانس در اروپا رخ داد. پس از آنکه سیطره کلیسای مسیحی در هم شکست، خلأ فکری گستردهای در اروپا ایجاد شد و همین امر باعث ایجاد شکاکیت میان متفکران آن زمان گردید. این متفکران برای هیچ امری ارزش و اعتبار مطلق قائل نبودند و به هیچ عقیدهای پایبند نمیشدند.
عقایدی مانند مارکسیسم و شکاکیت، هر دو در این امر که وجود امری قدسی و فراتر از این جهان را نادیده میگیرند، اشتراک نظر دارند. اما نوع دیگری از تجاوز به حریم دین نیز یافت میشود و آن حمله به دین توسط دین است. از قضا این نوع هجوم به دین در میان توده مردم پذیرش بیشتری نسبت به انواع قبل دارد، زیرا تحمل خلأ عقیده برای توده مردم بسیار دشوارتر است تا برای متفکران.
شاید مثال بسیار آشنا -به خصوص در امروز جامعهی ما- برای این نوع مواجهه با دین، رشد و شیوع انواع و اقسام نگرشهای شبه عرفانی مانند عرفان سرخپوستی باشد. در این نوشته به این نوع از دینگریزی یعنی دینگریزی در قالب دین خواهیم پرداخت.
دین یا کالای فرهنگی
نخستین مسالهای که در بررسی موضوع دین گریزی باید بدان توجه داشت، جایگاه دین در دایره اعتقادات ما است. به عبارتی میتوان این سوال را بدین ترتیب مطرح کرد که آیا دین برای ما به منزله یک نظام اعتقادیست و یا یک نام؟ آیا واقعا دین است و یا یک کالای فرهنگی؟ به قول یکی از معاصرین[3] ما زمانی میتوانیم ادعا کنیم که اسلام شیعی اثنیعشری دین ماست که اگر در تلاویو هم متولد شده بودیم، باز به همین دین گرایش پیدا میکردیم. در غیر اینصورت دین برای ما اعتقاد نیست، یک برچسب است.
از طرفی پذیرش یک دین به معنی پذیرش محدودیتهایی خاص است، در این شکی نیست. این محدودیتها گرچه بیشترین نمود را در مسایل فقهی دارد، اما در مسایل اخلاقی و اعتقادی ریشهدارتر است. یک مسلمان از نظر فقهی باید نماز بخواند و روزه بگیرد. شاید در بدو امر این مسایل محدودیتهای اصلی باشند اما حقیقت این است که نیت خالص و حضور قلب یک موضوع فقهی نیست اما محدودیتی برای اجرای عبادت به دنبال میآورد که به مراتب دشوارتر از رعایت اصول فقهی است. در مسایل اعتقادی کار دشوارتر هم میشود. رعایت این محدودیتها نیز میتواند ملاک خوبی برای ما باشد تا به جایگاه دین در دایره اعتقادات خویش پی ببریم. به احتمال بسیار قوی، دینگریزی برای کسانی مطرح میشود که دین را بیشتر به عنوان برچسب و کالای فرهنگی داشتهاند تا یک نظام اعتقادی.

نقد به منزله انکار نیست
چنین نیست که وقتی به نقد برخی نگاههای شبه عرفانی و عزفانی میپردازیم، آنها را به کلی عاری از حقیقت میدانیم. بحث اینجاست که اغلب، برخورد ما با این قبیل نگرشها از چند جهت ایراد دارد.
1- نفی همه داشتههای پیشین
زمانی که ما با یک نگرش نو روبهرو میشویم، مهمترین مساله، رابطه این نگرش با عقاید قبلی ما است. آیا این نگاه جدید با عقاید قبلی ما سازگار است یا آنها را ابطال میکند؟ در بسیاری موارد حالتی بینابین میان نگرش جدید و ساختار ذهنی قبلی ما وجود دارد. بدین ترتیب که نگرش جدید میتواند منجر به تعدیلاتی در نظام فکری ما شود. لذا ما نباید زمانیکه با نگاهی جدید به دنیا روبهرو میشویم، دنبال کنار گذاشتن تمام آن چیزی باشیم که تاکنون به دست آوردهایم. یکی از اصلیترین مسایلی که منجر به دینگریزی میشود همین است. یعنی فرد با خواندن چند کتاب در مورد برخی مباحث عرفانی و یا سایر ادیان، گمان میکند که باید در تمام آنچه تاکنون اندوخته است شک کرده و آنها را یکسره باطل پندارد. حال آنکه ما میتوانیم از حقایقی که دیگر ادیان یا نگرشهای عرفانی مطرح میکنند سود جوییم و در عین حال به دین خود پایبند باشیم.
جالب اینجاست که در سنت فکری اسلامی این قبیل تقابل اندیشهها به وفور یافت میشود و در میان متفکرین کمتر کسی را میبینیم که دست از دین خود شسته و یکسره به مسلکی جدید گرایش پیدا کند. در اینجا به ذکر دو نمونه از این برخوردها بسنده میکنیم.
در قرون سه و چهار هجری قمری متون فلسفه یونان باستان به زبان عربی ترجمه شد و در دسترس متفکرین ایرانی و اسلامی قرار گرفت. سنت عقلی یونان یک سنت بسیار قوی بود و حتی برخی تواریخ چنین نقل میکند که خلفای عباسی به منظور لطمه به اسلام این متون را به عربی ترجمه کردند. اما چیزی که در میان متفکران مسلمان ایران رخ داد ایجاد فلسفه اسلامی بود. یعنی استفاده از نگرش عقلی و استدلالی در راستای یاری رساندن به دین. متفکرینی مانند فارابی و ابنسینا یونانزده و اسلام گریز نشدند با اینکه در اندیشه فلسفی تا بدانجا پیش رفتند که در غرب، بسیاری از فلاسفه بزرگ مانند توماس آکوئیناس از نظریات آنان استفاده بسیار بردند.
نمونه جالب دیگر را میتوان در نگاه حکیم مسلمان سهروردی به حکمت ایران باستان جست. سهروردی بدون شک احیاگر این حکمت است اما نه بدین ترتیب که دین اسلام را رها کرده و به آیین ایران باستان درآمده باشد. بهره بردن از حقایق موجود در حکمت ایران باستان او را از حقایق اسلام غافل نکرد.
2- عدم رجوع به منابع اصلی
مساله مهم دیگر در رجوع به مباحث عرفانی، استفاده از منابع اصلی و دست اول است. مباحث عرفانی مانند مسایل علمی نیست که بتوان به راحتی به درست یا نادرست بودن آن پی برد. به همین دلیل برای آشنایی با این مباحث باید سراغ کتب معتبر و دست اول رفت. این روزها به دلیل تقاضای بالای جامعه، بسیاری از ناشران اقدام به ترجمه و چاپ کتبی در این زمینه میکنند که ارزش چندانی ندارند. برای انتخاب کتاب حتما با افراد متخصص مشورت کنید. بعضی انتشاراتیها به صورت تخصصی در این زمینه فعالیت میکنند. بعلاوه نام برخی افراد معتبر را وقتی روی جلد یک کتاب ببینید با اطمینان بیشتری میتوانید به محتویات آن اطمینان کنید. ترجمهها و تالیفات آقای عسگری پاشایی -که اغلب ع.پاشایی نوشته میشود- ارزش پژوهشی و علمی بالایی دارند. ایشان در مورد ادیان شرقی بسیار زبردست هستند. همچنین کتبی در مورد ادیان سرخپوستی ترجمه کردهاند که مطالعه آنها بسیار جالب است.
3- همه جانبه ننگری
و اما آخرین مسالهای که بدان اشاره میشود مربوط به نوع نگاه ما به نگرشهای عرفانی است. همانطور که دین اسلام هم فقه و هم عرفان دارد، ادیان دیگر نیز همین گونهاند. لذا همانطور که اگر کسی اسلام را مساوی فقه ببیند نگاهش ناقص است، دیگر ادیان را هم نباید به صورت تک بعدی ملاحظه کنیم. به عنوان مثال دین بودایی را در نظر بگیرید. عرفان دین بودایی «ذِن» نام دارد. جالب اینجاست که برای سالک طریق عرفانی ذن مقدماتی وجود دارد که شاید به ظاهر بیربط بیاید، مثل شمشیر زنی، کمان کشی یا هنر درست کردن چایی! ما نباید به هنر رزمی شرق تنها به دید یک ورزش نگاه کنیم. این کار گرفتن فیزیک و رها کردن متافیزیک این هنرهاست. در مواجهه با نگرشهای عرفانی نیز نباید جزء نگر بود. بلکه باید کل این ساختار را مد نظر قرار داشت و در مورد آن قضاوت کرد. با ذکر داستانی در این مورد به نوشتار حاضر خاتمه میدهیم.
روزی شاگردی نزد استادی رفت و تقاضا کرد تا او را به عنوان مرید خود بپذیرد. به عنوان مقدمه، شاگرد به هنر کمانکشی مشغول شد. استادش به او گفت: «این هنر را از کجا آموختهای؟» شاگرد جواب داد که به این هنر آشنایی ندارد اما استاد همچنان تاکید داشت که او هنر کمانکشی را به خوبی بلد است. در نهایت شاگرد به او گفت: «من در مورد مرگ بسیار اندیشیدهام و این قضیه را برای خود حل کردهام». استاد جواب داد: «تو نیازی به آموختن این هنرها نداری زیرا این هنرها در نهایت میخواهند معمای مرگ را برای تو حل کنند».
[1] وقتی از دین سخن میگوییم، منظورمان مطلق دین است، از ادیان ابراهیمی مانند اسلام گرفته تا ادیان شرقی همچون بودیسم؛ همچنین ادیانی مانند دین زردشت یا دین هندو.
[2] پذیرش فرض وجود یک موجود برین بدون هیچگونه صفت مشخص را دئیسم گویند. مطابق این نظر میتوان به وجود خداوند قائل بود اما نمیتوان برای او صفاتی از قبیل رحمان و رحیم را پذیرفت. این اعتقاد در برابر اعتقاد به خداوند، آنگونه که در ادیان مطرح میشود، قرار میگیرد.


پدر، مادر، ما متهمايم؟!
این ما و سبک زندگی ماست که بقیه چیزها از جمله مناسبت های مذهبی و خدا و پیغمبر را مدیریت می کند و مناسبت های شاد را در حد یک کادو دادن و کادو گرفتن و خوش بودن و چند تا برنامه تلویزیونی با حضور خواننده ها و بازیگران مختلف دیدن خلاصه می کند و مناسبت های عزا را هم در راستای حاجت گرفتن بقیه اهداف بسیار مهمتر زندگی! از فبیل ازدواج، پولدار شدن، کنکور، ماشین دار شدن و ...جهت دهی می کند.

البته این قضاوت «با کلاس» درباره تلویزیون مسلما به مذاق سنت گرایان محافظه کار خوش می آید. به همین دلیل باید بلافاصله اضافه کرد که بلاهت نه مبین فقدان هوشمندی و علم و توانایی است و نه حتی چیزی کاملاً مستقل و مجزا از آنها؛ خود تلویزیون مثال بارز ترکیب و سازگاری بلاهت با هوشمندی (تکنولوژیک) است. به زبان هگلی، حماقت خود سویه ای ار کلیت فرهنگ یا «روح عینی» است. بنابراین تلاش برای منزه و دور ماندن از آن به مثابه حوزه یا امری مشخص و مجزا -مثلاً با تماشا نکردن تلویزیون- و تقلا برای حفظ «خلوص و تطهیر فرهنگی» یا هرگونه برج عاج نشینی عارفانه و ادا و اطوار اشرافی، خود یکی از نمودهای بلاهت بورژوایی در دوران ماست."
وقتی می گوییم «90»، در مورد چه چیزی صحبت می کنیم؟

اما این عده نکته مهمی را از نظر دور دارند و آن اینکه مقدار زیادی از نیازهای مخاطبان -به خصوص در عصر ارتباطات- توسط خود رسانه ها تولید شده است. به عنوان مثال همیشه ورزشکاران رشته های مختلف از تلویزیون به خاطر بی عدالتی در برخورد با رشته های گوناگون ورزشی شکایت می کنند مثلاً اینکه چرا بیشترین ساعات پخش ورزش به فوتبال اختصاص می یابد؟ پاسخ صاحبان رسانه این است که فوتبال محبوبترین رشته ورزشی است. اما چه کسی فوتبال را محبوبترین رشته ورزشی کرد؟ بدون شک رسانه ها. وقتی روزنامه ها بیشترین صفحات را به فوتبال اختصاص دادند و تلوزیون ها بیش از همه رشته ها به فوتبال پرداختند، مخاطبان نیز به این رشته گرایش پیدا می کنند؛ چنانکه مخاطبان رسانه های امریکایی بستکبال و بیس بال و راگبی را بسیار بیشتر از فوتبال دوست دارند.