تبليغاتX
گروه روزنامه‌نگاران « اكسير »

 

از عقیده گریزی نیست

دین، مذهب، مرام، مسلک، ایدئولوژی و ... نام‌هایی هستند که همه به یک چیز دلالت می‌کنند: انسان باید اعتقادی داشته باشد، انسان نیازمند یک نظرگاه است تا بتواند از آن جهان پیرامون را ببیند، در مورد آن بیندیشد، آنرا تبیین کند، هدف خود را در این جهان مشخص کند و نقشه‌ای برای رسیدن به این هدف طرح نماید. اعتقاد داشتن آن چنان برای انسان ضروری است که انسان بدون اعتقاد و عقیده را نمی‌توان تصور کرد.

آنچه انسان را نسبت به دیگر موجوداتْ ممتاز می‌کند قوه عقل اوست، یعنی قدرت تمیز مسایل از یکدیگر و این همان عقیده داشتن است. بحث در لزوم وجود عقیده برای انسان و حتی فراتر از آن، عدم امکان زیست انسانی بدون داشتن اعتقاد و عقیده چنان واضح می‌نماید که شاید نیاز به توضیح بیشتری نباشد. اما گذر از این مرحله همان و آغاز مشکلات و بحث‌ها همان. سوال بسیار ساده و دشوار است، کدام عقیده؟

پاسخ به این سوال تاریخی برابر تاریخ بشر دارد. همواره نزاع بر سر عقیده و اعتقاد بوده است، کدام یک درست و کدام نادرست است؟ کدام جامع‌تر و کدام دقیق‌تر است؟ و هزار پرسش دیگر.

در راه رسیدن به پاسخ این پرسش در تاریخ بشریت، شاهد انواع و اقسام تلاش‌ها و کوشش‌ها بوده و هستیم. از پیامبران الهی تا فلیلسوفان هیچ‌انگار، همگی تلاش خود را صرف پر کردن این خلأ در زندگی انسان کرده‌اند. بدون شک دین در این میان از جایگاه ممتازی برخوردار بوده[1] و البته  همانطور که بسیار مورد توجه قرار گرفته، مورد هجوم و نقد نیز واقع شده است. انواع و اقسام فلسفه‌های الحادی و یا حتی بینش‌هایی همانند دئیسم[2]، انتقادهای بسیاری به دین وارد ساخته‌اند و اغلب تلاش کرده‌اند اعتقادی نو جایگزین دین سازند.

حال این اعتقاد گاهی مانند دین به توضیح و تبیین عالم می‌پردازد و گاهی تنها به انتقاد از دین می‌پردازد و هیچگونه تبیینی را جایگزین آن نمی‌کند. مثال نوع نخست مارکسیسم است. مارکس پس از آنکه دین را به افیون توده‌ها تشبیه کرد، فلسفه خود را جایگزین آن ساخت. نوع دوم منجر به شکاکیت می‌شود. این اتفاقی است که برای بسیاری از متفکران رنسانس در اروپا رخ داد. پس از آنکه سیطره کلیسای مسیحی در هم شکست، خلأ فکری گسترده‌ای در اروپا ایجاد شد و همین امر باعث ایجاد شکاکیت میان متفکران آن زمان گردید. این متفکران برای هیچ امری ارزش و اعتبار مطلق قائل نبودند و به هیچ عقیده‌ای پایبند نمی‌شدند.

عقایدی مانند مارکسیسم و شکاکیت، هر دو در این امر که وجود امری قدسی و فراتر از این جهان را نادیده می‌گیرند، اشتراک نظر دارند. اما نوع دیگری از تجاوز به حریم دین نیز یافت می‌شود و آن حمله به دین توسط دین است. از قضا این نوع هجوم به دین در میان توده مردم پذیرش بیشتری نسبت به انواع قبل دارد، زیرا تحمل خلأ عقیده برای توده مردم بسیار دشوارتر است تا برای متفکران.

شاید مثال بسیار آشنا -به خصوص در امروز جامعه‌ی ما- برای این نوع مواجهه با دین، رشد و شیوع انواع و اقسام نگرش‌های شبه عرفانی مانند عرفان سرخپوستی باشد. در این نوشته به این نوع از دین‌گریزی یعنی دین‌گریزی در قالب دین خواهیم پرداخت.

 

دین یا کالای فرهنگی

نخستین مساله‌ای که در بررسی موضوع دین گریزی باید بدان توجه داشت، جایگاه دین در دایره اعتقادات ما است. به عبارتی می‌توان این سوال را بدین ترتیب مطرح کرد که آیا دین برای ما به منزله یک نظام اعتقادیست و یا یک نام؟ آیا واقعا دین است و یا یک کالای فرهنگی؟ به قول یکی از معاصرین[3] ما زمانی می‌توانیم ادعا کنیم که اسلام شیعی اثنی‌عشری دین ماست که اگر در تلاویو هم متولد شده بودیم، باز به همین دین گرایش پیدا می‌کردیم. در غیر اینصورت دین برای ما اعتقاد نیست، یک برچسب است.

از طرفی پذیرش یک دین به معنی پذیرش محدودیت‌هایی خاص است، در این شکی نیست. این محدودیت‌ها گرچه بیشترین نمود را در مسایل فقهی دارد، اما در مسایل اخلاقی و اعتقادی ریشه‌دارتر است. یک مسلمان از نظر فقهی باید نماز بخواند و روزه بگیرد. شاید در بدو امر این مسایل محدودیت‌های اصلی باشند اما حقیقت این است که نیت خالص و حضور قلب یک موضوع فقهی نیست اما محدودیتی برای اجرای عبادت به دنبال می‌آورد که به مراتب دشوارتر از رعایت اصول فقهی است. در مسایل اعتقادی کار دشوارتر هم می‌شود. رعایت این محدودیت‌ها نیز می‌تواند ملاک خوبی برای ما باشد تا به جایگاه دین در دایره اعتقادات خویش پی ببریم. به احتمال بسیار قوی، دین‌گریزی برای کسانی مطرح می‌شود که دین را بیشتر به عنوان برچسب و کالای فرهنگی داشته‌اند تا یک نظام اعتقادی.

 

 

نقد به منزله انکار نیست

چنین نیست که وقتی به نقد برخی نگاههای شبه عرفانی و عزفانی می‌پردازیم، آنها را به کلی عاری از حقیقت می‌دانیم. بحث اینجاست که اغلب، برخورد ما با این قبیل نگرش‌ها از چند جهت ایراد دارد.

 

1- نفی همه داشته‌های پیشین

زمانی که ما با یک نگرش نو روبه‌رو می‌شویم، مهمترین مساله‌، رابطه این نگرش با عقاید قبلی ما است. آیا این نگاه جدید با عقاید قبلی ما سازگار است یا آنها را ابطال می‌کند؟ در بسیاری موارد حالتی بینابین میان نگرش جدید و ساختار ذهنی قبلی ما وجود دارد. بدین ترتیب که نگرش جدید می‌تواند منجر به تعدیلاتی در نظام فکری ما شود. لذا ما نباید زمانیکه با نگاهی جدید به دنیا روبه‌رو می‌شویم، دنبال کنار گذاشتن تمام آن چیزی باشیم که تاکنون به دست آورده‌ایم. یکی از اصلی‌ترین مسایلی که منجر به دین‌گریزی می‌شود همین است. یعنی فرد با خواندن چند کتاب در مورد برخی مباحث عرفانی و یا سایر ادیان، گمان می‌کند که باید در تمام آنچه تاکنون اندوخته است شک کرده و آنها را یکسره باطل پندارد. حال آنکه ما می‌توانیم از حقایقی که دیگر ادیان یا نگرش‌های عرفانی مطرح می‌کنند سود جوییم و در عین حال به دین خود پایبند باشیم.

جالب اینجاست که در سنت فکری اسلامی این قبیل تقابل اندیشه‌ها به وفور یافت می‌شود و در میان متفکرین کمتر کسی را می‌بینیم که دست از دین خود شسته و یکسره به مسلکی جدید گرایش پیدا کند. در اینجا به ذکر دو نمونه از این برخوردها بسنده می‌کنیم.

در قرون سه و چهار هجری قمری متون فلسفه یونان باستان به زبان عربی ترجمه شد و در دسترس متفکرین ایرانی و اسلامی قرار گرفت. سنت عقلی یونان یک سنت بسیار قوی بود و حتی برخی تواریخ چنین نقل می‌کند که خلفای عباسی به منظور لطمه به اسلام این متون را به عربی ترجمه کردند. اما چیزی که در میان متفکران مسلمان ایران رخ داد ایجاد فلسفه اسلامی بود. یعنی استفاده از نگرش عقلی و استدلالی در راستای یاری رساندن به دین. متفکرینی مانند فارابی و ابن‌سینا یونان‌زده و اسلام گریز نشدند با اینکه در اندیشه فلسفی تا بدانجا پیش رفتند که در غرب، بسیاری از فلاسفه بزرگ مانند توماس آکوئیناس از نظریات آنان استفاده بسیار بردند.

نمونه جالب دیگر را می‌توان در نگاه حکیم مسلمان سهروردی به حکمت ایران باستان جست. سهروردی بدون شک احیاگر این حکمت است اما نه بدین ترتیب که دین اسلام را رها کرده و به آیین ایران باستان درآمده باشد. بهره بردن از حقایق موجود در حکمت ایران باستان او را از حقایق اسلام غافل نکرد.

 

2- عدم رجوع به منابع اصلی

مساله مهم دیگر در رجوع به مباحث عرفانی، استفاده از منابع اصلی و دست اول است. مباحث عرفانی مانند مسایل علمی نیست که بتوان به راحتی به درست یا نادرست بودن آن پی برد. به همین دلیل برای آشنایی با این مباحث باید سراغ کتب معتبر و دست اول رفت. این روزها به دلیل تقاضای بالای جامعه، بسیاری از ناشران اقدام به ترجمه و چاپ کتبی در این زمینه می‌کنند که ارزش چندانی ندارند. برای انتخاب کتاب حتما با افراد متخصص مشورت کنید. بعضی انتشاراتی‌ها به صورت تخصصی در این زمینه فعالیت می‌کنند. بعلاوه نام برخی افراد معتبر را وقتی روی جلد یک کتاب ببینید با اطمینان بیشتری می‌توانید به محتویات آن اطمینان کنید. ترجمه‌ها و تالیفات آقای عسگری پاشایی -که اغلب ع.پاشایی نوشته می‌شود- ارزش پژوهشی و علمی بالایی دارند. ایشان در مورد ادیان شرقی بسیار زبردست هستند. همچنین کتبی در مورد ادیان سرخپوستی ترجمه کرده‌اند که مطالعه آنها بسیار جالب است.

 

3- همه جانبه ننگری

و اما آخرین مساله‌ای که بدان اشاره می‌شود مربوط به نوع نگاه ما به نگرش‌های عرفانی است. همانطور که دین اسلام هم فقه و هم عرفان دارد، ادیان دیگر نیز همین گونه‌اند. لذا همانطور که اگر کسی اسلام را مساوی فقه ببیند نگاهش ناقص است، دیگر ادیان را هم نباید به صورت تک بعدی ملاحظه کنیم. به عنوان مثال دین بودایی را در نظر بگیرید. عرفان دین بودایی «ذِن» نام دارد. جالب اینجاست که برای سالک طریق عرفانی ذن مقدماتی وجود دارد که شاید به ظاهر بی‌ربط بیاید، مثل شمشیر زنی، کمان کشی یا هنر درست کردن چایی! ما نباید به هنر رزمی شرق تنها به دید یک ورزش نگاه کنیم. این کار گرفتن فیزیک و رها کردن متافیزیک این هنرهاست. در مواجهه با نگرش‌های عرفانی نیز نباید جزء نگر بود. بلکه باید کل این ساختار را مد نظر قرار داشت و در مورد آن قضاوت کرد. با ذکر داستانی در این مورد به نوشتار حاضر خاتمه می‌دهیم.

روزی شاگردی نزد استادی رفت و تقاضا کرد تا او را به عنوان مرید خود بپذیرد. به عنوان مقدمه، شاگرد به هنر کمان‌کشی مشغول شد. استادش به او گفت: «این هنر را از کجا آموخته‌ای؟» شاگرد جواب داد که به این هنر آشنایی ندارد اما استاد همچنان تاکید داشت که او هنر کمان‌کشی را به خوبی بلد است. در نهایت شاگرد به او گفت: «من در مورد مرگ بسیار اندیشیده‌ام و این قضیه را برای خود حل کرده‌ام». استاد جواب داد: «تو نیازی به آموختن این هنرها نداری زیرا این هنرها در نهایت می‌خواهند معمای مرگ را برای تو حل کنند».



[1] وقتی از دین سخن می‌گوییم، منظورمان مطلق دین است، از ادیان ابراهیمی مانند اسلام گرفته تا ادیان شرقی همچون بودیسم؛ همچنین ادیانی مانند دین زردشت یا دین هندو.

[2] پذیرش فرض وجود یک موجود برین بدون هیچگونه صفت مشخص را دئیسم گویند. مطابق این نظر می‌توان به وجود خداوند قائل بود اما نمی‌توان برای او صفاتی از قبیل رحمان و رحیم را پذیرفت. این اعتقاد در برابر اعتقاد به خداوند، آنگونه که در ادیان مطرح می‌شود، قرار می‌گیرد.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:48  توسط اکسیر 



از دنياي ديني تا دين دنيوي

شايد در طول تاريخ به هيچ موضوعي به اندازه دين پرداخته نشده باشد. آيا دين يك پديده ايماني است يا يك نگرش عقلاني و يا هر دو؟ برخي دين را تنها يك پديده ايماني دانسته‌اند. قديس آگوستين كلامي دارد كه در آن ايمان را بر فهم برتري مي‌دهد: «فهم، پاداش ايمان است. ايمان بياور تا بفهمي نه اينكه بفهم تا ايمان بياوري.»

 آيا دين آفاقي است يا انفسي به عبارت ديگر دين را بايد به عنوان يك پديده دروني ديد يا يك پديده بيروني؟ آيا دين مي‌تواند پا به پاي دنياي جديد حركت كند، اگر نمي‌تواند بايد به ارزشهاي دنياي جديد پايبند بود و يا بايد به دين اصالت داد؟

هرچه هست مي‌توان يقين داشت كه انخاب با ما است. ما هستيم كه در نهايت بايد انتخاب كنيم زندگي‌مان ديني باشد يا غير ديني. به قول دكتر داوري اردكاني :«بشر همواره عالم دارد و اگر بي‌عالم شود، هر جا برود بيگانه و غريب است. اگر اين عالم۫ ديني باشد، هر چه را اخذ كند به آن در عالم ديني جايي مي‌دهد و اگر ديني نباشد، حتي اگر به دين توجه كند ماهيت آن را قلب مي‌كند، به نحوي كه جز عنوان و رسوم ظاهر چيزي از آن باقي نمي‌ماند.»[1]

يكي از سوالات مهم كه در دنياي مدرن با جديت بيشتري مطرح شد، بحث در لزوم دينداري است. واقعا چرا بايد ديندار بود؟ مگر تا امروز بشر چه نفعي از دين و دينداري برده است كه بخواهد باز هم به آن پايبند باشد؟ اين سوال گرچه در دو سه قرن گذشته بسيار پرسيده شد، جوابهاي متفاوتي دريافت كرد. امروز ديگر كمتر كسي را مي‌توان يافت كه از تهي شدن انسان معاصر از معنويت و اخلاق خبر نداشته باشد. اين شد كه حتي برخي از متفكرين در غرب نگاهي صرفا روانشناختي به دين كردند. به اين صورت كه دين خوب است، زيرا به دينداران آرامش رواني و اميد به آينده مي‌دهد.

آنچه امروز سعي كرده‌ايم بدان بپردازيم، نگاهي وي‍ژه به دين داري است. دين‌گريزي در قالب دين. يعني رجوع به اعتقادي شبه ديني و شبه عرفاني و رها كردن دين. مطلبي نيز در مورد تاريخچه و عقايد شيطان‌پرستان خواهيد خواند.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:48  توسط اکسیر 



 

علي شريعتي

 

انما ذلكم الشيطان يخوف اولياء فلا تخافوهم وخافون ان كنتم مومنين

((در واقع اين شيطان است كه دوستانش را مي ترساند پس اگر مومنيد از آن نترسيد و از من بترسيد.))

(سوره مباركه آل عمران آيه 176)

هفته پيش خبري در خبر گزريها منتشر شد كه بهانه اي شد تا اين هفته به مقوله اي بپردازيم كه شايد كمي عجيب باشد وآن بررسي پديده" شيطان پرستي" است، و اما خبر اين بود كه " با دستگيري خوانندگان دي جي و گروههاي راك و رپ ؛ميهمانان اينترنتي كنسرت بين المللي شيطان پرست در كرج لو رفتند"

 اگر چه رواج  اين پديده در بين جوانان ما هنوزدر حد نمادها وسمبلهايي همچون نقش صليب هاي وارونه ، ستاره پنج پر و عدد666بر روي لباسها و رواج موسيقيهاي منتسب به اين فرقه مانند  متال مي باشد و  ولي اين امر خود، زنك خطري است براي مسولين فرهنگي كشور .

 

فرقه شيطان‌پرستان

فراماسون‌ها احياكننده جادوگري و شيطان‌پرستي در قاره اروپا در قرن شانزدهم ميلادي مي‌باشند. گسترش سريع جادوگري و شيطان‌پرستي در اروپا در آن دوران مخصوصاً در بين زنان سبب شد تا در قرن شانزدهم و هفدهم ميلادي در اروپا در جنبش پاكسازي جادوگري و شيطان‌پرستي بيش از شصت هزار نفر از جادوگران كه اكثر آنها زن بودند، اعدام شوند.

از سويي كليسا با اسم مبارزه با خرافات وبه ويژه سحر و جادو به تفتيش عقايد پرداخت منشور كليسا بر اين اساس بود كه:

((بسياري از مسيحيان دور افتاده از اصالت آيين ،با اتحاد شيطاني ابليسان برقرار كرده و با توجه به سحر و جادو و لعن و ساير فنون شيطاني ،زيانهاي غم انگيزي به مردان ،زنان و كودكان و حتي حيوانات وارد ساخته اند …))

((در نتيجه بر انگيختن حس لجبازي مردم به وسيله محاكم تفتيش و چه علل ديگر،عده كساني كه خود را جادوگر مي دانستند سريعا رو به افزايش نهاد، مخصوصا در ايتاليا مجاور آلپ ،ساحري از حيث ماهيت و مقياس به صورت يك بيماري ساري در آمد به گزارش مشهوري 25 هزار تن در جلگه اي نزديك برشا در يك شنبه بازار جادوگران حضور يافتند))

در اوائل قرن نوزدهم بعضي از اشراف انگلستان ـ كه عضو گروه فراماسونري (Ordo Temple Orientis) بودند ـ به رهبري سرفرانسيس داشود، گروه شيطان‌پرستان به نام باشگاه آتش جهنم را در شهر لندن تأسيس نمودند و از اوائل قرن نوزدهم شهر لندن مركز شيطان‌پرستان در اروپا گرديد. استفاده از مواد مخدر و انجام مراسم مبتذل جنسي، فعاليت اصلي اين گروه‌هاي شيطان‌پرست را تشكيل مي‌داد.

در دهه 1960 م شيطان‌پرستي توسط سرمايه‌داران يهود مورد حمايت قرار گرفت و چند گروه شيطان‌پرست در انگلستان و ايالات متحده آمريكا به وجود آمد كه معروف‌ترين آنها تشكيل «كليساي شيطان» در شهر سان‌فرانسيسكو مي‌باشد.

 

 

انجيل شيطاني و كليساي شيطان (Satanic Bible & Church Of Satan

شیطان پرستی جدید آیینی است برگرفته از تفكرات و ایده های مختلف و از اصول اصلی میتوان به ضدیت شدید دینی مسخره كردن اعتقادات ادیان و اهمیت بسیار زیاد به مسائل جنسی اشاره كرد.
شیطان پرستان دارای یك سری اعتقادات هستند كه در كتاب انجیل شیطانی آمده است و همچنین دارای كلیسای شیطان نیز میباشند كه در 30 آوریل 1966 توسط آنتون لاوی تاسیس شد و در پس از مرگش اداره آن به همسرش بلانش بارتون رسید و در حال حاضر نیز توسط یكی از اعضای قدیمی آن یعنی پیتر گیلمور اداره میشود . این كلیسا تنها مكانی‌ است كه بر اساس قوانینش با استفاده از كمكهای مالی دولتها برقرار نیست و اعضای آن براي ورود به آن باید پول بپردازند در ضمن كودكان نیز تا زمانی كه توانایی درك فلسه آنها را پیدا نكرده اند اجازه ورود به آنجا را ندارند .در ضمن ورود افراد غیرشیطان پرست به آنجا بدون ایراد میباشند.
انجیل شیطانی شامل 4 بخش است : "كتاب شیطان" ،"كتاب لوسیفر"،"كتاب بلیل
Book of Belial " و" كتاب لویتان Book of Leviathan
" که هر کدام شامل مطالب خاص خود ميباشند فصل اول اين کتاب احکام 9 گانه شيطان پرستي است . خوب است نگاهي به اين 9 حکم بيندازيم :

1. شیطان به جای ریاضت نماینده افراط است.
2. شیطان به جای اینكه نمایاننده توهم های معنوی باشد نماینده زندگی مادی است.
( همه مسائل و تجارب غيرمادي و معنوي از ديد آنها توهم و دروغ و تظاهر خوانده ميشود.)
3. شیطان نشان دهنده عقل پاك است به جای خودفریبی متظاهرانه.
4. شیطان نشانه عشق به افرادی است كه لیاقتش را دارند نه هدر دادن آن براي افراد نمك نشناس .
( درست برعکس مسيحيت و ساير اديان که عشق به انسانها را به انسانها آموزش ميدهد)
5. شیطان به ما انتقام جویی را به جای برگرداندن طرف دیگر صورت نشان میدهد.
( درست برخلاف کلام حضرت عيسي(ع) ؛ در اسلام نيز در برابر ظلم سکوت نميکند اما پاسخ يک سيلي را فقط يک سيلي ميداند و بس!)
6. شيطان به ما مسئوليت در برابر مسئول را به جاي مسئوليت در برابر موجودات ترسناک خيالي را مي آموزد.( يعني اعتقاد به معاد و بهشت و جهنم را تنها عامل انسانيت افراد با ايمان ميداند و همچنين خود را فقط دربرابر کسي مسئول ميداند که در برابرش مسئوليت دارد نه ساير افرادي که ممکن است درگير عملي شوند که او انجام ميدهد.)
7. شيطان ميگويد که انسان حيوان ديگري است، گاه برتر و اکثر مواقع به دليل " روح خدايي و پيشرفت ذهني اش که از او بدطينت ترين حيوان را ساخته است " پست تر است. (دقت کنيد که روح خدايي که به اعتقاد اديان منشاء و دليل بزرگي و خوبي انسانهاست در اين نظريه دليل بدطينت ترين موجود بودن اوست.)

8. شيطان آنچه را که گناه مينامند را عواملي برای ارضاي نيازهاي فيزيکي ، حسي و ذهني ميداند.
( يعني گناهان را برای ارضاء نيازهاي انساني لازم ميداند)
9. شيطان بهترين دوست کليساست زيرا آن را سالها مشغول کرده.

 

موسيقي و شيطان پرستي

يكي از ابزار اين فرقه در جهت تبليغ و ترويج افكار شيطاني موسيقي است.كه سعي در تخريب ارزشها و باورها در سطح دنيا دارد .شيطان پرست ها موظفند هميشه خشم و نفرت خود را نسبت به مسيح و ساير مقدسات اعلام كنند.و معمولا اين مضامين را در متن اشعار موسيقي هاي كه خاص اين گروهها مي باشد اعلام ميكنند.

موسيقي متال
موسيقي متال داراي زير مجموعه هاي زيادي است كه برخي از آنان جز مهمترين گروههاي شيطان پرست محسوب مشوند مانند هوي متال و بلك متال و….
Black Metal
بلك متال در نروژ از زماني پديد آمد كه نئو وايكينگ هاي نروژ در جستجوي راه و وسيله اي براي نابود كردن مسيحيت در نروژ و بعد در تمام دنيا بودند و در اين راه انسانهاي بسياري را كشتند و كليساهاي زيادي را آتش زدند و بلك متال را تا نهايت نواختند تاشايد خداي تاريك ها باز گردد .
موسيقي كه سخن از دنياي تاريك سرد و بيروح را بيان ميكند سبكي مملو از خوشونت مرگ و كشتار

(DEATH METAL)
مرگ ، يگانه حقيقتي است كه راه فراري از آن نيست . ايده مرگ در نزد شيطان پرستان به دو دسته بسيار عمده تقسيم مي شوند . دسته اول كساني كه خودآگاهانه مرگ و ماندن در جهنم را ترجيح مي دهند . دسته دوم كساني كه منكر مرگ مي شوند و بر اين گمانند كه پرستش شيطان كفايت مي كند تا او آنان را از چنگال مرگ رهائي بخشد و عمري جاودان نصب آنان گرداند . از اين مكان دسته اول خطرناكترند زيرا آگاهانه به جنگي نامقدس در برابر خداوند روي مي آورند . جنگي كه مي دانند در آخر به شعله هاي آتش ختم مي شود . آنان گناه را زينت دروني انسان تصور مي كنند . به مرحله اي مي رسند كه ديگر گناه براي زندگي آنان از آب و نان نيز ضروري تر مي شود تا درجه اي كه ديگر چيزي به جز گناه نمي بينند . گناه ، گناه ، گناه . به هر گناهي دست مي زنند . ربا ، قتل ، دروغ ، تهمت ، دزدي ، شرب خمر ، هتاكي به مقدسات و مومنين ، اعمال منافي عفت

تعداد زياد ديگر سبك متال وجود دارد كه هر كدام داراي خصوصيات خاص خود هستند اما وجه اشتراك بسياري از آنان عبارت است از رواج خشونت و فحشا

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:47  توسط اکسیر 



تکنولوژی، رسانه، علم مدرن، توسعه، تبلیغات؛ بسیاری از واژگانی که امروز در فرهنگ روزمره ما به کار می‌روند، خنثی به نظر می‌رسند. بدین معنی که این واژه‌ها در نگاه نخست به نظر مثبت یا منفی نمی‌آیند. اما در خنثی بودن بسیاری از این مفاهیم امروزه تشکیک شده است. گروهی از فلاسفه و جامعه‌شناسان معتقدند این مفاهیم هرگز خنثی نیستند بلکه کاربردی یکسویه دارند و اتفاقا به نظر اینان این کاربرد نه تنها مثبت نیست، بلکه منفی‌ است.

تکنولوژی انسان را بی‌ریشه می‌کند، رسانه خود پیام است نه اینکه تنها حامل پیام باشد، علم مدرن با اخلاق در تضاد است، توسعه منجر به گسترش شکاف میان فقیر و غنی می‌شود و تبلیغات به القای نظرات قدرتمندان و صاحبان سرمایه منجر می‌شود. اینها بخشی از اظهار نظرهای معترضین تمدن جدید است.

شاید در میان مفاهیمی که به عنوان مثال ذکر شد، هیچ‌کدام مانند تبلیغات مورد انتقاد قرار نگرفته باشد. در این انتقدات به جنبه‌های گوناگون مفهوم تبلیغات توجه شده است.

 

تبلیغات اقتصادی

شاید نزدیکترین لایه تبلیغات به عرف روزمره زندگی ما، تبلیغ کالاها و خدمات باشد. این نوع از تبلیغ به شیوه‌های متعدد جای خود را در زندگی روزمره ما باز کرده است. تیلیغات تلویزیونی، رادیویی، تابلوهای خیابانی و یا چاپ آگهی‌ها در روزنامه‌ها. این روزها کمتر جایی را می‌توان یافت که از این نفوذ در امان مانده باشد.گاهی این شیوه تبلیغ به قدری گسترش می‌یابد که نهادهای بین‌المللی به فکر مقابله با آن می‌افتند. مثلا زمانی که برخی شرکت‌های چند ملیتی یا کارتل‌های بزرگ اقتصای اقدام به بررسی بحث تبلیغ در فضا کردند. قرار بود تابلوهای تبلیغاتی بسیار بزرگ در مدار زمین قرار گیرد اما کمیته‌های بین‌المللی وارد شده و جلوی انجام این کار را گرفتند.

این قبیل تبلیغات در ابتدا جایگاهی در حد معرفی محصول داشت اما به مرور زمان تبلیغ یک کالا بسیار فراتر از معرفی محصول شد و حتی دامنه کار به سیاست کشید. به عنوان مثال Pepsi و Coca cola دو کمپانی بزرگ نوشابه سازی هستند. پپسی متعلق به جمهوری‌خواهان و کوکاکولا از آن دموکرات‌ها است. تبلیغات این دو نوشابه در اکثر موارد به سمبلی برای درگیری این دو گروه سیاسی تبدیل شده است.

 

تبلیغات سیاسی

شاید این گونه از تبلیغات جدی‌ترین نوع آن باشد. البته این تبلیغ سیاسی روندی سینوسی دارد، در یک زمان بسیار پررنگ و قوی و در زمانی دیگر کمرنگ.تر است. قوی‌ترین تبلیغات سیاسی به دوره انتخابات باز می‌گردد؛ در این زمان افراد و احزاب تلاش می‌کنند هر آنچه در چنته دارند رو کنند.

شعارهای سیاسی با اشکال گوناگون به مخاطبین حمله می‌کند و راه را برای در اختیار گرفتن رای مردم باز می‌کند.

با این حال جدی بودن این نوع از تبلیغات باعث نشده تا راههای نامتعارف در آن نفوذ کند. در ترکیه یکی از نامزدهای مجلس قول داده بود اگر به مجلس برود موجبات حذف قانون آفساید از فوتبال را فراهم کند!

در انتخابات سال 2005 نيوزلند آقاي كيت لك كه عضو حزب سبزه بود، قول داد كه اگر در انتخابات نتواند بر حريفش پيشي بگيرد، بدون لباس به خيابان برود. اين آقا در انتخابات شكست خورد و البته به عهدش هم وفا كرد!

 

تبلیغات فرهنگی

شاید این حوزه یکی از وسیع‌ترین حوزه‌های تبلیغات باشد، البته دلیلش هم روشن است. حوزه فرهنگ بسیار فراگیرتر از اقتصاد و سیاست و در واقع دربرگیرنده همه این حوزه‌هاست. تبلیغات فرهنگی می‌تواند بسیار متنوع باشد، از تبلیغ یک محصول فرهنگی‌ مانند کتاب یا فیلم گرفته تا تبلیغ نرم‌افزارهای فرهنگی مانند دین. در حیطه تبلیغ فرهنگی مهمترین معضل جریان یکسویه فرهنگی است. زمانی که دو فرهنگ با یکدیگر روبه‌رو می‌شوند اگر امکان تعامل برابر میان آنها فراهم نشود و یکی از این فرهنگ‌ها با ابزار و شگردهای فرهنگی بتواند این تعامل را به نفع خویش یکسویه کند، نتیجه چیزی جز نابودی فرهنگ ضعیف‌تر از نظر امکانات نیست هر چند این فرهنگ دارای محتوای عمیق‌تر باشد.

 

نکته بسیار مهمی که باید مد نظر قرار داد، ارتباط تنگاتنگ انواع تبلیغات با یکدیگر است. این ارتباط البته بیشتر در جهت به خدمت‌گیری تبلیغ فرهنگی به نفع تبلیغ سیاسی و هر دو به نفع اقتصاد بوده است. به عنوان مثال سینما را به عنوان یک ابزار فرهنگی در نظر بگیرید. در اینکه سیاست نفوذ فراوانی در این حوزه دارد شکی نیست، همانطور که دیگر حوزه‌های فرهنگ از سیاسی شدن در امان نمانده‌اند تا بدانجا که نگرش‌های سیاسی نقش عمده و پررنگی در فعالیت‌های هنری داشته است. اما نکته اینجاست که هر دو این حوزه‌ها تا حد زیادی تحت سلطه اقتصاد قرار گرفته‌اند. بزرگترین کارگردانان سینمای جهان اگر نتوانند فیلمهای پرفروش و موفق از نظر اقتصادی بسازند، در ادامه کار دچار مشکل می‌شوند.

به هر جهت ما چه بخواهیم چه نخواهیم در جهانی زندگی می‌کنیم که سیطره تبلیغات در آن روز به روز در حال گسترش است. زمانی که تلوزیون روشن می‌کنیم، روزنامه می‌خوانیم، مجله ورق می‌زنیم، در خیابان قدم می‌زنیم و یا با اینترنت کار می‌کنیم، دائما تبلیغات به صورت یکسویه به سمت ما هجوم می‌آورد. تبلیغاتی که قطعا تاثیر ناخودآگاهشان بر ذهن ما از تاثیر خودآگاهشان بیشتر است و شاید تنها راه کاهش سیطره آنها بر نظام فکری ما برخورد نقادانه و سعی در ایجاد تعاملی دوسویه میان باشد.

 

 

"چوپان دروغگو هنوز زنده است"

تبلیغات چند سالی هست که چیزی از چوپان دروغگو کم ندارند. همه را یکی نکنم، منصفانه اما اگر قضاوت کنیم خیلی هاشان ، تنشان به تن همان چوپان دروغگوی سالهای دبستان خورده است!

شاهد اگر می خواهید... . بگذارید شاهدی بیاورم که مو لای درزش نرود. اتهام نشر اکاذیب را نمی خواهم متحمل بشوم! فکر می کنم بانکها شاهد صادق این مدعا باشند. همان ها که قرار است با همسو شدن با سیاست بانکداری الکترونیک، باری از دوش مردم بردارند. همان ها که قرار است ارباب رجوع را تکریم کنند. همان ها که ایستگاه های عابر بانکشان باید شبانه روز آماده ی خدمت باشد.اگر بخواهم همه ی جملات پیش را نفی کنم باید همه شان را از نو بنویسم. خودتان بی زحمت به آخر همه شان جمله ی " اما نیستند" را اضافه کنید.

 

تبلیغ آن پدری را که به دخترش نوید می دهد:" نگران نباش عزیزم طی چند ثانیه ی آینده پول به حساب خالی ات واریز میشود" را یادتان هست؟ من یکبار جای آن دختر بینوا قرار گرفتم اما والدینم خبرم کردند که: دلبند! کل کارهای واریز پول از کارت به کارت 24 ساعت طول می کشد. من از آن روز یاد گرفتم که تبلیغات، تبلیغات است و واقعیت هنوز همانقدر تلخ و سرد و گزنده است.

 

بقیه ی نمونه ها هم بمانند. آن جملات قصار همیشه در صحنه که هر شبکه روزی 500 بار تکرارشان می کند که مبادا یادت برود. یادت برود که هرروز بهتر از دیروز، که زندگی دکمه ی بازگشت ندارد، که با ما تماس بگیرید، که عجب روز خوبی من و مامان و [...] .

 

می خواهی شاهراه درآمد را یکجا مسدود کنی؟ تو را چه به این اظهار نظر های از ما بهترانی؟ برو فکر نان باش رفیق خربزه آب است. آهان همین آب. البته از نوع معدنی جوشیده از چشمه های زاگرس کهن. هنوز یادم نرفته آن برنامه ی پدر آمرزیده ای را که نشانمان داد این آب جوشیده از چشمه های کهن توی یکی از بطری ها خزه بسته! عجب آبی، خضر فرخ پی را خبر کنید که من یافتم .

 

برو بچه جان با خیال آسوده بخواب که پشه ها همه با قرص حشره کش [...] فرار را بر قرار ترجیح می دهند اما از من اگر بپرسی همان پشه بند مادر بزرگ را توی حیات بر پا میکنم که اگر از اسب افتاده ام اصلم هنوز به قوت خود باقی است! تو بمان و قرص و شب بیداری هنوز مانده تا بفهمی تبلیغات طبل میان تهی است.

 

گذارت اگر به فروشگاه زنجیره ای افتاد،احیانا برای خرید مهمانی امشب،کیسه های برنج پاک شده چشمت را می گیرد. می دانم.کم باری از دوشت بر نداشته اند. برنجها را پاک شده تحویلت میدهند. دیگر نه سینی می خواهی، نه نور آفتاب و نه چشمهای از دقت ریز شده.اما کد بانو، حمید همیشه هم راست راستش را نمی گوید. این برنج های پاک شده ی یکدست عطر برنجهای مادرت را ندارد. عطر و بو اگر می خواهی توی همان گونی های زبر قهوه ای دنبالش بگرد.

آنقدر نمونه توی سرم وول می خورد که اگر بنا به نوشتن باشد حالا حالا ها میشود نوشت یا به قول بعضی قلم فرسایی کرد! اما راستش دلم نمی آید. هنوز صدای"نه مامان بستنیش خوشمزه تره"توی گوشم هست. آن خاطرات حتی دروغ را دوست دارم. چه کنم؟ آدمیزاد است و هزار خلق و خو.   

ما برویم دیگر. کوپنمان گویی پر شده است . انتقاد هم حدی دارد مگر نه. ما هستیم، این صفحات هستند آزادی هم حتما هست . بر منکرش لعنت. بگو " بشمار" ... .

 

یحیی سهروردی

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 8:33  توسط اکسیر 



صدای «کوه۫ جان» شبیه صدای ماست

ساعت‌های شیرین درس جغرافیا را هنوز خوب خوب یادم می‌آید.همان ساعت‌ها که من در هپروت بودم و دبیر مهربان گاهی از کوه‌ها می‌گفت. همان کوه‌ها که بعدا فهمیدم علل پیدایششان چقدر با هم فرق می‌کند! (راستی چقدر؟!) دبیر عزیز هی با گچ روی تخته شکل می‌کشید که: بله! پوسته ی زمین از صفحات گوناگون تشکیل می‌شود.... . (گفتم که در هپروت بودم. فقط همین قدرش یادم می‌آید) و این‌که این پوسته‌ها گاهی همدیگر را بد جوری فشار می‌دهند و آن وقت کوه‌ها قد علم می‌کنند.(خدا کند معلممان این قسمت را هیچوقت نخواند!) من گاهی پیش خودم فکر می‌کنم چرا بعضی آدم‌ها اینقدر کوه‌ها را دوست دارند؟ چرا هر جمعه باروبندیل را جمع می‌کنند و آویزان این سنگ و آن صخره می‌شوند؟ بعد یادم می‌آید که جامعه از تعداد زیادی آدم تشکیل شده. این آدم‌ها بعضی وقت‌ها بدجوری همدیگر را فشار می‌دهند و این وسط غصه‌ها قد علم می‌کنند (این قسمت را اگر بخواند طوری نیست!) آدم‌های خسته بارو بندیلشان را جمع می‌کنند و می‌آیند به کوه که درد دل کنند. درد دلها‌شان شبیه چیزیست که الان برایتان می‌نویسم:

"سلام کوه جان!(یک وقت یاد «پا جان» توی کلاه قرمزی و پسر خاله نیفتید!)

بدجوری داغونم. همین قدر که روی پاهام بندم جای شکرش باقیه. کوه جان تو چرا اینقدر صبوری؟ ولی من نیستم. کوه جان اجاره خانه و خرج و برج و شهریه‌ی دانشگاه را خودت تا ته بخوان. بگذار فقط از خودم بگویم. اینجا (دستش را می‌گذارد روی قلبش) بدجوری درد می‌کند. یک جایی انگار چیزی جا گذاشته ام. می‌دانی کوه جان خیلی وقت است دلم می‌خواهد داد بزنم. مثل قدیم‌ها که می‌آمدم همین جا و هوار می‌کشیدم و تو هم هوار می‌کشیدی. کوه جان کمرم دیگر راست نمی‌شود ... "

آن وقت آرام، یواشکی که کسی نبیند چشمهای خیسش را پاک می‌کند. کاش آن روزهای سه شنبه درس جغرافی را خوب یاد می‌گرفتم. حداقل حالا می‌فهمیدم که چرا غصه‌ها این همه با هم فرق می‌کنند(راستی چقدر؟). دلم هوس درددل کرده است. اگر این جمعه بروم کوه(که چشمم آب نمی‌خورد) سلام همه‌ی روزهای خستگی را به کوه جان می‌رسانم. می‌نشینم روی یکی از سنگها و هوار می‌کشم. صدای کوه جان خیلی شبیه صدای من است. او هم هوار میکشد.

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 19:6  توسط اکسیر 



در ستایش طبیعت

یحیی سهروردی

با رفقا رفته بودیم اردو، آبشارهای منطقه لردگان. شب که شد، ماه تمام فضا را روشن کرده بود. در روستای آبزیر بچه‌ها سال قبل یک مدرسه ساخته بودند. روی پشت بام مدرسه رختخواب پهن کردیم که بخوابیم. دراز کشیده بودم و داشتم از زیبایی کوههای سرسبزی که زیر نور تقره‌ای مهتاب جلوه‌ می‌کردند لذت می‌بردم. رفیق رندی داشتیم که می‌دانست دستی بر آتش فلسفه دارم. از من خواست که یکی از براهین اثبات وجود خدا را برایش بگویم. فکر کردم که ساده‌ترین و کوتاهترین برهان را بگویم، یعنی برهان وجودی قدس آنسلم.(1)

وقتی حرفم تمام شد رفیقم پرسید: «تا حالا کسی به این اثبات ایراد گرفته؟» گفتم بله و بعد کمی در مورد ایراداتی که تا به حال به این برهان گرفته‌اند حرف زدیم. حرفم که تمام شد، دوست عزیزمان گفت:  «ببین، من یه اثبات پیدا کردم که هیچ ایرادی نداره». فکر کردم سر به سرم می‌گذارد. گفتم: «برو دست بردار». خلاصه از ایشان اصرار و از ما انکار. آخرش دیدم تا برهانش را نگوید ما روی خواب را نخواهیم دید. گفتم بگو. با دستش به عظیم‌ترین و زیباترین برهانی که تا آن روز دیده بودم اشاره کرد، به کوه. بعد گفت: «دیدم این حرفای تو را نمی‌فهمم، رفتم سراغ راحت‌ترین برهان. سراغ برهانی رفتم که خودِ خدا برای بنده‌هاش آورده.»

نمی‌دانم تا به حال چند برهان برای اثبات وجود خدا آورده‌اند. کیهان‌شناختی، وجودی، نظم، علیت، اخلاقی، صدیقین و ... ولی خوب می‌دانم مخالفان این برهان‌ها بر تمام آن‌ها ایراد وارد کرده‌اند و موافقان به آن ایرادها پاسخ گفته‌اند و مخالفان به پاسخ ایرادهایشان ایراد گرفته‌اند و موافقان به ایرادهایی که به پاسخ ایرادها گرفته شده است پاسخ داده‌اند و به قول فلاسفه فیتسلسل (به عبارت خودمانی همین‌جور بگیر برو جلو بدون اینکه به جایی برسی!).

البته از حق نگذریم، گرچه بعضی از این براهین چندان دقیق نیستند و به دلیل ایرادات زیادی که داشته‌اند تقریبا دیگر کسی به سراغشان نمی‌رود، اما برخی دیگر خیلی دقیق و کامل‌اند که این دسته هم به درد خیلی‌ها نمی‌خورد چون فهم آنها هم فقط کار همان فلاسفه و عرفا است!

آن روز حساب کار دستم آمد که چرا خداوند وقتی می‌خواهد از نشانه‌هایش سخن بگوید، یکراست می‌رود سراغ همین طبیعت ملموس که دائم با آن روبرو هستیم و می‌گوید:  «همانا در خلق آسمان‌ها و زمین و اختلاف روز و شب برای صاحبان فکر نشانه‌هایی است». انگار خدا می‌خواهد حجت را بر تمام بندگان تمام کند چون به نظر نمی‌رسد کسی پیدا شود و بگوید من روز و شب را ندیده‌ام.

حتما سرّی در کار است که امیرالمومنین (علیه السلام) این‌گونه به یکتایی خداوند شهادت می‌دهد: «در گوش‌های ما بانگ براهین یکتایی او پیچیده است. آنگونه که پرندگان گوناگون را بیافرید، و آنان را در شکاف‌های زمین، و رخنه درّه‌‌‌ها و فراز کوهها مسکن داد». این پرندگان را هم خوب می‌شود همه جا پیدا کرد. پس مشکل کجاست که این همه دنبال خدا می‌گردیم و پیدایش نمی‌کنیم؟

گفتیم که روز و شب را دیده‌ایم اما خداوند هم گفتند که این دیدن‌ها برای همه ثمر بخش نیست. در این روز و شب برای صاحبان فکر نشانه‌هایی نهفته است که ... بهتر این را هم از زبان مولی بشنویم: «اگر مردم در عظمت قدرت خدا و بزرگی نعمت‌های او می‌اندیشیدند، به راه راست باز می‌گشتند و از آتش سوزان می‌ترسیدند، امّا دلها بیمار و چشم‌ها معیوب است!»

دلها بیمار است البته نه اینکه دل درد داریم، انگار دیگر درد حق و حقیقت نداریم. چشم‌های معیوبمان را هم نمی‌توانیم با عینک و لنز و عمل لیزیک درمان کنیم. اشکالمان این است که چشم‌هایمان عادت کرده‌اند به تماشای مانیتور و تلویزیون و آنقدر دیدند و دیدند که حالا فکر می‌کنیم حقیقت فقط همین است و بس.

 

(1) برهان آنسلم به طور خلاصه اینگونه است:  1- ما تصوری از خدا در ذهن داریم به عنوان کامل‌ترین موجود. 2- آنچه که وجود دارد از آنچه که وجود ندارد کامل‌تر است. 3- حال که تصور کامل‌ترین موجود وجود دارد، خودش هم باید موجود باشد زیرا کامل‌ترین است.

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 19:6  توسط اکسیر 



گپ و گفت دماوند و اورست

سپیده انوری

اورست: سلام رفیق. من اومدم برای مناظره پایه‌ای؟

دماوند: مناظره؟ نه! خسته‌ام. بیا فقط گپ بزنیم. همینطوری دوستانه.

(اورست و دماوند که معرف حضور هستند؟ اگر هم نیستند از بنده کاری ساخته نیست!)  

اورست: اگه حالت گرفته است خوب باشه من حرفی ندارم بگو. به قول این آدما: هر چه می خواهد دل تنگت بگو ...

دماوند: هر چی بخوام؟ تو مثل اینکه تو باغ نیستی. نفست از جای گرم در می آید نه؟

اورست: اتفاقاً خیلی هم جاش سرده، حالا چی شده؟ خوب هر چی فکر می کنی قابل گفتنه بگو...

دماوند: آخه اینجوری که هیچی نمیشه گفت بنده خدا.

اورست: ای بابا ما مثل اینکه قرارمون مناظره بود ها ...

دماوند: مناظره؟ برو بابا دلت خوشه. مناظره! بذار در کوزه آبشو بخور. تو این بدبختی مناظره به چه دردم می خوره؟

اورست: کدوم بدبختی؟ تو کوهی، بلندی، قشنگی. عکست پشت کلی اسکناس چاپ شده، اینا برات بس نیست؟

دماوند: کوهم؟ بلندم؟ قشنگم؟ ناز بشی. چش نخوری یه وقت نابغه! منم اگه هر روز هر روز فتحم می کردن قند توی دلم آب می شد. تو که جای من نیستی. یه دیو سپید پای در بند یاد گرفتن که از کل شعر نابش فقط فحش های شب امتحان نصیب من می شه. هی! خدا بیامرزدت محمد تقی خان.

اورست: محمد تقی خان کیه؟

دماوند: اون پرچم های روی کله ات رو بده یه جو عقل و سواد نسیه بگیر. بابا محمد تقی خان. محمد تقی خان بهار.

اورست: هان؟ اصلا ولش کن. ببین منم هزار جور درد و مرض دارم ولی صدام در نمی‌آید(صَدام نه! صِدام). فکر کردی راحته دیدن اون همه آدم که دامن منو می‌گیرن و میان بالا و هیچ وقت بر نمی‌گردن و فقط من می‌دونم جسدشون توی کدوم یخچال مدفونه. فکر کردی راحته؟

[پیام بازرگانی: دی دی دیری دی دی، یخچال اورست، مناسب جهت دفن اجساد شما. با ضمانت زیاد، بی‌نیاز به برق و باطری، یخچال اورست، خوشگل، گنده، خاطرجمع]

دماوند: امّا تو که آتشفشان خاموش نیستی. هستی؟

اورست: ای بابا. برادر من (هیچکس نمی‌داند چرا دماوند برادر است نه خواهر!) همه یه روزی خاموش میشن. مهم دله که روشن باشه و الا من هزارتا آتشفشان خاموش سرحال سراغ دارم.

دماوند: هرچی می خوای بگو، من وضعم خیلی خرابه.

اورست: حالا این حرفهارو ولش کن بذار یه شعر از سروده‌های خودم برات بخونم تا حال بیای:

ای دیو سپید پای در بند      ای دوست عزیز من دماوند

غصه نخوری یه وقت جانم               کاین آدمیان همه(.........)

(................................                ................................)

(ادامه ی گفتگو به دلیل برخی ملاحظات حذف شد.)

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 19:5  توسط اکسیر 



* برگرفته از صحیفه سجادیه *

خداوندا اگر از جانب من آزارى به آنان رسيده يا از من كار ناخوشايندى ديده‏اند يا حقى از آنان بوسيله من از بين رفته همه را موجب پاك شدن آنان از گناهانشان و مايه رفعت مقامشان و افزونى حسناتشان قرار ده، اى كه بديها را با چندين برابر به خوبى تبديل مى‏كنى.

الهى اگر در گفتار با من از اندازه بيرون رفته‏اند يا در عملى نسبت به من زياده روى نموده‏اند يا حقى را از من ضايع كرده‏اند يا از وظيفه پدرى و مادرى در باره من كوتاهى نموده‏اند، من اين حق خود را به آنان بخشيدم و آن را مايه احسان بر آنها قرار دادم و از تو مى‏خواهم كه وزر و وبال آن را از دوش آنان بر دارى زيرا كه من نسبت به خود، آنان را متهم نمى‏كنم و آنان را در مهربانى در حق خودم سهل انگار نمى‏دانم و از آنچه در باره‏ام انجام داده‏اند ناراضى نيستم اى پروردگار من   زيرا رعايت حق آنان بر من واجبتر، و احسانشان نسبت به من ديرينتر و نعمتشان بر من بيشتر از آن است كه آنان را از روى عدل قصاص كنم، يا نسبت به ايشان مانند آنچه نموده‏اند رفتار كنم

*   نوشته ای از کورش کبیر *

من در دوران عمرم مانند همه شما به تبعیت از سنت دیرینه وطنمانمقید به این بوده ام که حرمت برادران و بزرگتران را نگه دارم ،چه در راه رفتن و چه در هنگام سخن گفتن ، و نشستن مهتر ازخود را بر خود مقدم دارم و عموم فرزندانم نیز از آغاز طفولیت گوشزد کرده ام که پاس احترام بزرگتر از خود را نگهدارند .تا کهتران آنها را محترم و معزز بدارند.این سنت را پیوسته به کار بندید و عادات قدیم خود را حفظ کنید...

از تاریخ و سرگذشتهای اسلاف خود پند گیرید.تاریخ مکتب پند و عبرن است.در این آیینه گذشتگان ، چه بسا پدرانی که مهر فرزندان را در دل خویش پروراندند و چه بسا فرزندان که پدران خود را پیوسته گرامی و معزز داشتند، وچه بسیار برادران که از راه اتکا و اتحاد خدمات بزرگ انجام داده و خوشبخت شده اند.

 مطالب این هفته پرونده :

* اگه قول میدی جوگیر نشی : والدین محترم یه‌كم بی‌خیال ما *

* فرهنگ حيات‌بخش اهل‌بيت فقط در حد قرص آرام بخش *

* دست در دست هم *

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:58  توسط اکسیر 



پدر، مادر، ما متهم‌ايم؟!

«فناء في الله» را شنيده‌ايد؟ «فناء في الاولاد» هم چيزي در همان مايه‌ها است! وقتي بچه اولين جيغ بنفش را مي‌كشد و مي‌شود عضوي از اعضاي دائم دنياي واقعي، اول ماجراست. زن و مرد كه حالا پدر و مادر شده‌اند كمر همت مي‌بندند كه خودشان و همه آنچه را پيش از اين فراهم كرده‌اند، اسماعيل وار براي سلامت قدم نورسيده قرباني كنند. وقتي هركداممان اولين محموله هوا را به سينه كشيديم و آدمي‌زاده‌اي شديم مثل همه آنهاي ديگر، پدر و مادرهايمان، چه دختر باشيم چه پسر عزاي روزي را مي‌گيرند كه بزرگتر مي‌شويم و سر و همسري مي‌طلبيم! مي‌بينيد، ظاهرا آدم و حوا تنها زن و مرد عالم بودند كه جيغ‌ بنفش نكشيدند و خلوت دونفره هيچ‌كس را به هم نزدند.

«آنكه گفت آري، آنكه گفت نه»

نه! اين كلمه جادويي، اين كلمه دو حرفي يك هجايي! كلامي كه گاه معجزه مي‌كند. كاش پدر و مادرهايمان يك نفس عميق مي‌كشيدند، چشم‌هاشان را مي‌بستند و به اين جريان پيش رونده كمر‌شكن خواسته‌ها يك «نه» مي‌گفتند. ما هم همينطور! كاش مي‌شد چشم‌ها را بست، يك نفس عميق كشيد و به اين جريان پيش رونده كه دست‌ها را خالي و ذهن‌ها را پر از آرزو مي‌كند يك «نه» مي‌گفتيم. به تمام خواسته‌هايي كه برآورده كردنشان كار ستون فقرات استخواني‌مان نيست.

«به همبن سادگي، به همين خوشمزگي!»

يك تابلو‌ي ورود ممنوع زده‌اي روي اتاقت (اگر اتاقي از آن تو باشد!). روزي چند بار بي‌مقدمه در باز مي‌شود، سري مي‌ايد تو كه: «چيكار داري مي كني؟» و تو ملتماسانه، يك بار ديگر، براي بار هزارم مي‌گويي: «هيچي! تو رو خدا در بزنيد.» در اتاقت را بسته‌اي و با دوستي تلفني صحبت مي‌كني. ثانيه به ثانيه آدم است كه مي‌ايد و مي‌رود و همه‌شان يك باراني و يك روزنامه كه جاي چشم‌هايش را درآورده باشند كم دارند تا درست شبيه كارآگاهها شوند! تو به خلوت نداشته فكر مي‌كني، به ساعت‌هايي كه دلت تنهايي ‌مي‌خواهد. اگر وافعيت ندارد خيالي نيست! چشم‌ها را ببند و شيريني‌اش را تجسم كن: «به همين سادگي، به همين خوشمزگي!»

«شانه‌هايت را براي ...»

18 شمع را كه فوت كني براي خودت خانم يا آقايي مي‌شوي. ديگر حساب بانكي‌ات مال خودت تنهاست، تو حالا يك شخصيت حقيقي هستي‌(تبريكات صميمانه من را بپذير!). راستش را بگو رفيق! با آن بچه 8 ساله روح‌ات چه مي‌كني؟ همان پسر يا دختر تخس كه هنوز دلش شانه مي‌خواهد براي آرميدن. دلش جايزه مي‌خواهد براي مشق‌هايي كه خوش خط نوشته است، دلش ... پدر و مادرها هم مي‌دانند. آن بچه تخس هنوز هم شب‌ها كه كابوس مي‌بيند بي‌قراري مي‌كند. 18 شمع را كه فوت مي‌كني يكي را باقي بگذار. بچه‌ها همه عاشق خاموش كردن شمع‌هاي كيك تولداند

سپيده انوري

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:57  توسط اکسیر 



می گفت روز مادر سر طلافروشی ها شلوغ می شود و روز پدر سر جوراب فروشی ها!

نمی دانم شما هم اهل خرید هدیه روز پدر هستید یا نه؟

برای عده زیادی از ما که ائمه و حضرت علی و حضرت زهرا علیهما السلام و قرآن و خدا و پیغمبر در همین حد خرید روز پدر و مادر و کادو دادن و کادو گرفتن و دیدن برنامه های شاد از تلویزیون خلاصه می شوند و اگر مذهبی تر باشیم احتمالا چند مداحی با سبک آهنگ سریال امام علی علیه السلام هم به مجموعه کارهای شاد فوق اضافه می شود تا نهایتا فرهنگ جامع و حیاتبخش اهلبیت علیهم السلام در حد یک قرص آرامبخش شادی خلاصه شود.

و در این بین مناسبتهای عزا یا شادی مذهبی تفاوت چندانی ندارند، چون در هر دو بجای این که دنبال تحول و تغییر و بهتر شدن باشیم بدنبال مراسمی هستیم که بخشی از نیازهای ارضاء نشده و حاجت های برآورده نشده مان را در آنها جستجو می کنیم.

این ما و سبک زندگی ماست که بقیه چیزها از جمله مناسبت های مذهبی و خدا و پیغمبر را مدیریت می کند و مناسبت های شاد را در حد یک کادو دادن و کادو گرفتن و خوش بودن و چند تا برنامه تلویزیونی با حضور خواننده ها و بازیگران مختلف دیدن خلاصه می کند و مناسبت های عزا را هم در راستای حاجت گرفتن بقیه اهداف بسیار مهمتر زندگی! از فبیل ازدواج، پولدار شدن، کنکور، ماشین دار شدن و ...جهت دهی می کند.

در دنیایی که جرج جرداق های مسیحی دویست بار نهج البلاغه را دوره می کنند و باز هم در حیرتند ما هیچ وقت همت نمی کنیم تا یک مرور جدی روی نهج البلاغه داشته باشیم، یا یک دوره تفسیر و ترجمه قرآن را جدی بخوانیم و حضرت علی علیه السلام و حضرت فاطمه سلام الله علیها برایمان در جملات کلیشه ای گزارشگران صدا و سیما در روز پدر و روز مادر خلاصه می شوند که بهترین الگوی مردانگی و بهترین الگوی زن...همین.

ولی باز شدن این مطلب و این که این الگوها الهام بخش باشند و زندگی ما را تکان دهند موضوعی است که هیچ گاه اتفاق نمی افتد، چون تغییر و تحول و پیش نیاز آن یعنی تأمل و فکر کردن کار وقت گیری است و ما هم چون بی حال هستیم ترجیح می دهیم همه معارف بزرگ انسان کامل شیعی در دو تا برنامه شاد و مفرح در روز مادر و روز پدر جمع و جور شود و اجمالا بدون این که آب از آب تکان بخورد و ما به زحمت بیافتیم، بقیه معارف بزرگ فرهنگ حیاتبخش اهلبیت علیهم السلام با زندگی غفلت زده ما هماهنگ شود.

با استیل زندگی غربی ای که کمآبیش همه ما با فراگیر شدن رسانه ها و  الگوهای توسعه ای تجربه می کنیم همه افکار و اندیشه ها در حد چیز های جالب و بامزه که نهایتا در حد اس ام اس زدن ارزش وقت گذاری دارند پایین کشیده می شوند این وضعیت طبیعی است...

 

از این مقدمه نسبتا بی ربط با موخره که بگذریم پیامبر فرمودند:

أنا و علی أبوا هذه الأمة

من و علی دو پدر این امتیم.

تعابیر مختلفی از این روایت شده است ونکات زیادی هم مرتبط با بحث نبوت و امامت در مورد آن می توان مطرح کرد اما یکی از تعابیر ناظر به جایگاه وجودی پیامبر و امام در مقابل بقیه افراد امت است.

همان طور که ما در متولد شدن و تربیت و رشد مادی در این دنیا به پدر و مادر نیاز داریم، حقیقت جانمان هم به تربیت و رشد احتیاج دارد و این موضوع جز با بهره گیری از ولایت و نورانیت آدم هایی که عین الإنسان هستند بدست نمی آید.

به هرحال ما آدمیم و روحمان مرتبه وجودی خاصی متناسب با اعمال و رفتار و عقایدمان دارد. رشد و ترقی وجود ما در گرو ارتباط با وجودهایی است که در مرتبه بالاتری از وجود ما قرار داشته باشند و بتوانند با نورانیت خود ما را از ظلمات دنیا بالا بکشند و ترقی دهند و گرنه آدم ها بخودی خود و با تکیه صرف به داشته های خود تا ریسمانی از بالا نباشد به جایی نمی رسند و شاید بخاطر همین است که به ما گفته اند هر روز در نمازهایتان پس از إیاک نعبد بلافاصله إیاک نستعین را هم بگویید تا این توهم برای ما پیش نیآید که بخودی خود می توانیم عبادت کنیم و بالا برویم.

برای نورانی شدن باید با نور مطلق ارتباط داشت و ما که ظلمت محض هستیم بدون هدایت و تربیت وجود نورانی معصومین محال است که راه بجایی ببریم.

البته در این موضوع که آیا انسان های معمولی مثل من و شما از لحاظ وجودی ظرفیت ارتباط با نور مطلق که همان ائمه علیهم السلام باشند را دارند یا در این بین نیاز به واسطه هایی هم برای بهره گیری از فیض دارند بین علمای اخلاق و عرفای شیعی تفاوت دیدگاه هایی وجود دارد.

معمولا عرفا بر اهمیت انسان غیر معصومی که باید تربیت معنوی انسان را برعهده بگیرد تأکید ویژه ای دارند مثل جمله معروف مرحوم قاضی(ره) استاد علامه طباطبایی(ره) که به این مضمون می فرمایند :" اگر انسان نصف عمر را هم در جستجوی استاد کامل وقت بگذارد ارزش دارد." و یا شعر معروف حافظ در این زمینه که می گوید:

طی این مرحله بی همرهی خضر مکن

ظلمات است بترس از خطر گمراهی

در مقابل عده ای وحود دارند که تأکید زیادی به استاد خاص و واسطه فیض بین امام و آدم های معمولی ندارند و معتقدند اگر آدم راه بیافتد راهها برای تربیت و کمال معنوی و رشد باز می شود. آموزه های بسیاری از عرفا و علمای اخلاق معاصر ناظر به این نوع نگاه به رشد و تربیت معنوی است.

به هر حال ما همین قدر می فهمیم که تاریکیم و نیاز به تربیت و رشد معنوی داریم. ایام ماه رجب که خداوند در مورد آن فرموده:

"ومن سألنی فی هذاالشهر أعطیته هر کس در این ماه از من چیزی بخواهد به او می دهم" بهانه خوبی است برای این که از خدا بخواهیم روزنه ای از نور را هم برای ما باز کند ما را از چشمه ولایت پدر حقیقی مان علی بن ابیطالب سیراب کند.

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند؟

 

نیما احمدزاده

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:57  توسط اکسیر 



1. می‌گفت: «انتظار داشتین ما چی بشیم؟ دکتر و مهندس؟ نه آقا! ما از چهار پنج سالگی کف کوچه‌ها بزرگ شدیم». از پشت دستبندی به دست‌هایش زده بودند، روی چهره‌اش هم جای چند زخم عمیق دیده می‌شد. یکی از اوباشی بود که در طرح ارتقاء امنیت اجتماعی دستگیر شد. فکر نکنید با این طرح مخالفم یا سعی دارم فلان چاقو‌کش و بهمان قداره‌بند را تطهیر کنم، نه! نه حرف جبر و اختیار است و نه حرف محیط، همان حرف تکراری همیشگی را می‌خواهم بزنم، همان که به عنوان موضوع‌ِ حرف، مثل میدان فوتبال وسیع است و برای عمل، مثل میدان مین تنگ، عدالت.

2. دبیرستان که بودیم، یکی از معلمهایمان سر کلاس از عدالت آموزشی حرف زد. می‌گفت شما قدر این امکانات را ندارید، قدر اینکه مدرسه‌تان آب لوله‌کشی، گاز و حتی نیمکت دارد. برایمان می‌گفت وقتی در دبیرستان‌های فلان استان، ادبیات و ریاضیات را یک نفر درس می‌دهد، چطور انتظار داریم به جای قاچاقچی، دانشمند تحویلمان دهند؟ هر چه می‌گذرد حرف آن معلم برایم بامعناتر می‌شود.

3. حالا فهمیدم اشکال از هوش و استعداد بچه‌های روستای سفیلان نیست که نخبه نمی‌شوند، اشکال از بخاری کلاس است که بی‌موقع آتش می‌گیرد و 16 نفر از آن طفل معصوم‌ها را به کام مرگ می‌کشد. شاید تقصیر آن بچه‌هاست که نتوانستند سرمای 29 درجه زیر صفر را تحمل کنند و بخاری روشن کردند! شاید هم فقط بدشانسی آوردند، وگرنه چرا وقتی بخاری نفتی در كلاس درس یك مدرسه ابتدایی در روستای نصرت كلای شهرستان بابلسر آتش گرفت، هیچکس صدمه ندید؟

4. از وقتی راهی تهران شدم فهمیدم نیازی نیست برای یافتن بی‌عدالتی آموزشی راهت را تا فلان روستا دور کنی. در همین شهر خودمان هم خوب می‌توانی اثرش را ببینی. تمرکز امکانات آموزشی در تهران نسبت به اصفهان وحشتناک است؛ چه رسد به یاسوج و شهرکرد و زاهدان. من در همین یکسال حدود سی چهل نفر از بچه‌های اصفهان و شهرهای اطرافش را پیدا کردم که تقریبا همگی در مقطع ارشد دانشجو هستند. این دانشجویان را اضافه کنید به ده پانزده نفر عضو هیئت علمی فقط در دانشگاه خودمان. با همین‌ها می‌شود یک دانشکده در اصفهان راه انداخت، نمی‌شود؟

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 18:26  توسط اکسیر 



 

 

 

«اسلحه را گذاشته روی پیشانی‌اش، التماس می‌کند: "بزن"، گریه می‌کند. دست برادر روی ماشه می‌ماند، منتظر یک لغزش. بغض توی گلویم مانده. بک نفر می‌خندد، بلند، قاه قاه! تاریک است ولی برمی‌گردم که حتی اگر شده سایه‌ صورت خندانش را ببینم. با یک جفت کفش مواجه می‌شوم که درست روی پشتی صندلی من، یله، بی خیال تکان می‌خورد. شوکه شدم. این مردم چه شان شده؟ »

این چند خط می تواند شرح حال هر یک از ما در میان تاریکی سالن‌های سینما باشد. آن هم درست در پایتخت سابق فرهنگی جهان اسلام! بارها پیش آمده که فیلمی روی پرده بیاید و دلتان بخواهد، واقعا دلتان بخواهد که در یک عصر دل‌انگیز بروید و تماشایش کنید و آن عصر دل انگیز فرارسیده. دست دوستی، آشنایی، نمی‌دانم هرکه را که خواسته‌اید گرفته‌اید و راهی سینما شده اید. شاید هم تنها. آن وقت در میان آن تاریکی، درست در لحظه‌ای که بغضتان یک آن تا ترکیدن فاصله دارد، یک نفر قاه قاه خندیده است، یا بغل دستی‌تان یادش افتاده که باید سکانس قبلی را برای نامزدش تفسیر کند، یا گوشی یک نفر چند ردیف آن طرفتر  باباکرم نواخته و حستان را پاک به هم ریخته. پیش آمده مگر نه؟

با اینکه هرروز قیمت بلیط بیشتر می‌شود، سینماها حتی خرج بازسازی سالنهای قدیمی‌شان را هم در نمی‌آورند. آخر کو تماشاچی؟ یاد فیلم "بمانی" مهرجویی یا "به آهستگی" مازیار میری می‌افتم که تا آمدم به خودم بجنبم فاتحه‌اش خوانده شد و من ماندم و یک سوال بزرگ:سه روز، فقط سه روز برای یک فیلم؟ و پاسخ حق به جانب مسـؤل سینما که:"آره خوب، سه روز بس بود!" به مغزم فشار می‌آورم، با احتساب تمام سا‌لن‌های در حال ریزش، اصفهان پنج شش تا سینما بیشتر ندارد. بعد به خودم می‌گویم چه گلی به سر همین پنج شش تا زده‌ایم؟ هرچه نگاه می‌کنم چیزی دستم را نمی‌گیرد .بیشتر از این پاپِی نمی‌شوم. خودتان قضاوت کنید .

«برمی‌گردم. آن پاها که تاب می‌خورند، آن گوشی که باباکرم می‌نوازد ... . دلم می‌خواهد داد بزنم. این مردم چه شان شده؟ »

 

سپیده انوری

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 18:26  توسط اکسیر 



 

نخبه کیست؟

این سوال شاید به ذهن خیلی از ما رسیده باشد، مثلا وقتی در اخبار می‌شنویم نخبگان تسهیلات دریافت خواهند کرد و یا شرایط آنها در خدمت وظیفه سربازی با دیگران متفاوت خواهد بود. قطعا تعریف لغتنامه‌ای به درد ما نمی‌خورد. می‌رویم سراغ تعریف رسمی و قانونی نخبه: «نخبه» به استناد ماده 4 اساسنامه بنياد ملی نخبگان به "فرد برجسته و كارآمدي اطلاق مي‌شود كه اثرگذاري وي در توليد و گسترش علم و هنر و فناوري و فرهنگ سازي و مديريت كشور محسوس باشد و هوش، خلاقيت، كارآفريني و نبوغ فكري وي در راستاي توليد و گسترش دانش و نوآوري موجب سرعت بخشيدن به رشد و توسعه علمي و اعتلاي جامعه انساني كشور گردد." (1)

تعریف خوبی به نظر می‌رسد به ویژه اینکه چند سطر بعد می‌خوانیم: "تعاريف فوق شامل استعدادهاي برتر و نخبگان بخشهاي مختلف از قبيل علمي و فناوري، آموزشي، فرهنگي، اجتماعي، هنري و مديريتي مي‌باشد."

این خوب است که بدانیم نخبه فقط نخبه علمی نست. یک مجسمه ساز همانقدر می‌تواند نخبه باشد که یک فیزیکدان. اما مساله‌ جالب دیگری هم در قانون مورد توجه قرار گرفته ست:"استعداد برتر و نخبگي يك فرآيند پويا است و مي‌بايست تداوم شرايط در دوره‌هاي زماني مشخص در احراز نخبگي معيار قرار گيرد."

اما در همین قانون برخی معیارها دیده می‌شود که اصلا این تداوم در آنها لحاظ نشده است. مثل "برگزيدگان از ميان رتبه‌هاي برتر آزمون‌هاي سراسري مقطع كارشناسي از ميان 100 نفر اول براي رشته‌هاي رياضي و فيزيك، 50 نفر اول براي رشته‌هاي علوم تجربي، 50 نفر اول براي رشته‌هاي علوم انساني و 20 نفر اول براي رشته‌هاي هنر به عنوان استعداد برتر." فکر کنم همه اوضاع کنکور را خوب بشناسیم. آموزشگاه‌هایی که در تبلیغات خود افتخار می‌کنند رتبه 5 رقمی را به رتبه زیر 100 تبدیل کرده‌اند‌ به عبارتی یک آدم عادی را نخبه کرده‌اند!

 

 

نخبه و نظام آموزشی

دوستی دارم که رتبه 3 رشته ریاضی و فیزیک بود. رشته برق خواند. چند وقت پیش دیدمش. فکر کردم مشغول ارشد است ولی گفت قبول نشده. تعجب کردم. گفت از برق خوشم نمی‌آید، ارشد اقتصاد دادم و قبول نشدم. سوالی برایم پیش آمد و آن اینکه این نخبه چرا بعد از 5 سال باید برود سراغ اقتصاد؟ فکر کنم همه قبول داریم مشکل بزرگ مملکت ما امروزه اقتصاد است نه برق. ولی چرا نظام آموزشی و به دنبال آن جامعه ما را دائم به سوی مهندس شدن می‌برد و در نهایت نخبگان ما پس از اینکه مهندس برق شدند باید به سراغ اقتصاد بروند؟

نظام آموزشی ما چندان به استعداد‌های شخص اهمیت نمی‌دهد. در کشور ما کم پیش می‌آید که موسیقی‌دانی یا بازیگری یا ورزشکاری موقعیت و جایگاه خود را مدیون مدرسه و دانشگاهش باشد. در صورتیکه در غرب اکثر موسیقیدان‌ها در مدارس پرورش یافته‌اند و جالب‌تر اینکه یکی از منابع بازیکن برای لیگ بستکبال حرفه‌ای امریکا دانشگاه‌های این کشور هستند.

نخبه، استعداد یا پشتکار؟

ژان پل سارتر فیلسوف فرانسوی جایی گفت اگر یک فلج مادرزاد نتوانست مدال طلای دومیدانی المپیک را بگیرد نباید هیچکس را مقصر بداند مگر اراده‌ی خودش را. نخبه‌ها قطعا آدم‌های بااستعدادی هستند اما آنچه آنها را نخبه کرده است نه استعدادشان بلکه تلاش آنهاست. به گواهی تاریخ بسیاری از نخبه‌ها در نظر اول خیلی هم خنگ به نظر می‌رسیدند؛ اما در نهایت با تلاش و کوشش توانستند خود را به همه ثابت کنند. ماجرای اخراج انیشتین از مدرسه به خاطر آنچه معلمش کودنی بیش از حد خوانده بود را همگی شنیده‌ایم.

این تلاش قطعا به جهت‌دهی نیازمند است، یعنی تلاش باید در جهت استعداد هر فرد باشد. گاهی سالها باید تلاش کنیم تا بفهمیم استعداد ما در چه رشته‌ایست، اما همین کشف می‌تواند تولد اختیاری زندگی ما باشد(چراکه ما در تولد نخست خود هیچکاره بودیم!). آنها که توانستند نام خود را به عنوان نخبه ثبت کنند شاید مهمترین کاری که کردند کشف استعدادشان بوده است. گرچه این کشف به مدد یک نظام آموزشی خوب می‌تواند خیلی زودتر امکان‌پذیر شود اما در نهایت آنکه حرف آخر را می‌زند ما هستیم.

معلم ورزش سر کلاس از بچه‌ها پرسید: «کدومتون دوست دارید عضو تیم ملی بشین؟» همه بچه‌ها دستشان را گرفتند بالا. بعد معلم پرسید:«کدومتون حاضرین روزی 11 ساعت تمرین کنین؟» دست خیلی از بچه‌ها آمد پایین!

جامعه‌ای که نخبه‌ها را تاب نمی‌آورد.

نیازی نیست بی‌خود خود را به زحمت بیندازی تا در ورزش نام و آوازه‌ای برای خودت دست و پا کنی. به جای تمرین و تلاش کافیست علی دایی را مسخره کنی!

چرا روزی 18 ساعت برای نوشتن یک کتاب تلاش کنی؟ کتاب کسی که این کار را می‌کند نخوانده نقد کن!

چرا بی‌جهت وقت خودت را حرام درس خواندن می‌کنی؟ هرجا نشستی بگو استادمان بی‌سواد است!

این روش‌ها برایمان آشناست. هر روز صدتا از آنها را می‌بینیم و هزارتا از آنها را به کار می‌بندیم. روزی نیست که ثروتمندان را به دزد بودن متهم نکنیم یا اینکه موفقیت فلانی را به جای تلاش و پشتکار به پول و پارتی و پررویی‌اش نسبت ندهیم. کم نیستند آدم‌هایی که ترجیح می‌دهند به جای رشد کردن، حقارتشان را خراب کردن مردان بزرگ جبران کنند.

نخبه عزیر! وقتی پرواز می‌کنی و به اوج می‌روی، به چشم کسانیکه نمی‌توانند پا به پای تو بالا بیایند کوچک و کوچکتر می‌شوی.

 

 

(1) [1] این تعریف را به همراه بحث‌های کاملتر می‌توانید در آيين‌نامه احراز استعدادهاي برتر و نخبگي مصوب پانصد و هشتاد و نهمين جلسه مورخ 14/06/1385 شوراي عالی‌ انقلاب فرهنگي ببینید.


 

 

یحیی سهروردی

 

* روز سوم: من و سوال و تاریکی ... *

* چهار تا صحبت تکراری *

 

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 18:26  توسط اکسیر 



رمّالي، كف‌بيني، غيب گويي، فال قهوه و ... هر يك تكه چوبي است كه انسان غرق در زمانِ حال، براي رهايي خود بدان چنگ مي‌زند.

آگاهي از آينده هميشه آرزوي انسان بوده ‌است. حتماً شما هم در مورد داستان‌ها و افسانه‌هايي كه به پيشگوها و جادوگرها مربوط مي‌شود زياد شنيده‌ايد. اين عطش انسان براي دانستن آنچه فردا روي خواهد داد، بسياري اوقات، ما را از پرسيدن سوالي مهم بازداشته است. چرا بايد از آينده باخبر باشيم؟ اين سوال شايد در نخستين نگاه بي‌معنا بيايد البته از فرط وضوح، چرا نبايد از آينده خبر داشته ‌باشيم؟ آينده حالِ فرداي ماست، ما آينده را نيز تجربه خواهيم كرد. با دانستن آن، براي مقابله با آنچه روي خواهد داد آماده مي‌شويم. فرض مقدم اين سوال اين است كه ما مي‌توانيم آينده را تغيير دهيم. اينجاست كه مساله اصلي ظاهر مي‌شود. اگر بخواهيم آينده را تغيير دهيم، بنابراين امكان تصرف در آن را از پيش براي خود مفروض داشته‌ايم؛  پس حتماً مي‌توانيم آنرا بسازيم و اگر توانايي ساختن آينده در دست ماست چه نيازي به دانستن آن داريم؟ آنرا مي‌دانيم! آينده همانست كه ما خوهيم ساخت.

دانستن آينده براي ما اهميت دارد چرا كه به حل معمايي يا پي بردن به رازي مي‌ماند، نه بيشتر. نكته‌اي كه در مورد متدين‌هاي علاقمند به دانستن آينده بدان اشاره كرد اين است كه اگر كسي به خداي خود اطمينان داشته باشد، خدايي كه جز خير و صلاح بنده‌اش را نمي‌خواهد، چرا بايد به دنبال آگاه شدن از فرداي خويش باشد؟ آيا اين نوعي بي‌اعتمادي به خدا نيست؟

 مگر نه اينكه آينده از حال شروع مي‌شود؟ پس چرا به جاي آنكه به فكر ساختن نقطه آغاز آينده باشيم، به فكر فرار از آن هستيم؟ شايد بد نباشد ما هم مثل انيشتين به قضيه نگاه كنيم، او مي‌گفت: «به آينده چندان نمي‌انديشم، خودش به زودي خواهد آمد!»

آنچه مي‌خوانيد -ان‌شاء ا...- مصاحبه‌اي است به بهانه مد شدن راههاي نامتعارف براي آگاهي از آينده -كه البته اين روزها چندان هم نامتعارف نيست!-. از آقاي مهدي انشايي، يكي از مشاورين فرهنگسراي پرسش كه وقتي براي مصاحبه در اختيار ما گذاشتند تشكر مي‌كنيم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 18:15  توسط اکسیر 



تلویزیون تاثیر خود را گذاشته است. تلوزیون در حال تاثیر گذاری است. تلویزیون تاثیر خود را در آینده نیز خواهد گذاشت. آیا در میان ساخته های تکنولوژیکی چیزی به اندازه تلویزیون مورد بحث متفکران و اندیشمندان قرار گرفته است؟ شاید فقط بمب اتم! حقیقت این است که موقع بحث آکادمیک فرهنگی کمتر کسی از تلویزیون تعریف می کند. مطلبی بخوانید از مراد فرهادپور، یکی از متفکرین معاصر:

"شیلر زمانی گفت: «در برابر حماقت حتی خدایان هم عاجزند.» تلویزیون یقیناً یکی از مهمترین موارد عینیت یافتن بلاهت در روزگار ماست؛ و تصور غلبه بر آن نیز خیالی است موهوم.

البته این قضاوت «با کلاس» درباره تلویزیون مسلما به مذاق سنت گرایان محافظه کار خوش می آید. به همین دلیل باید بلافاصله اضافه کرد که بلاهت نه مبین فقدان هوشمندی و علم و توانایی است و نه حتی چیزی کاملاً مستقل و مجزا از آنها؛ خود تلویزیون مثال بارز ترکیب و سازگاری بلاهت با هوشمندی (تکنولوژیک) است. به زبان هگلی، حماقت خود سویه ای ار کلیت فرهنگ یا «روح عینی» است. بنابراین تلاش برای منزه و دور ماندن از آن به مثابه حوزه یا امری مشخص و مجزا -مثلاً با تماشا نکردن تلویزیون- و تقلا برای حفظ «خلوص و تطهیر فرهنگی» یا هرگونه برج عاج نشینی عارفانه و ادا و اطوار اشرافی، خود یکی از نمودهای بلاهت بورژوایی در دوران ماست."

فرهاد پور در ادامه مطلبش به مقایسه ای میان تلویزیون و رادیو می پردازد. رادیو به عنوان رسانه ای که بتواند ما را از دستِ (و شاید شرّ) تلویزیون خلاص کند. این مطلب را می توانید در شماره 20 فصلنامه ارغنون بخوانید.

امّا در این صفحه به ذکر خیر چند برنامه تلویزیونی بسنده شده است. آنهایی که وقتی می گوییم ارزش دیدن دارند، منظورمان این است که از بقیه برنامه ها بهترند، فقط همین!

 

...............  مطالب پرونده  .................

 

گاهی حتی زیر صفر -- شبکه یک

اینجا کجاست؟ -- شبکه دو

بیش از 90 درصد موفق! -- شبکه سه

سینمای تخصصی -- شبکه چهار

گم شده در امواج -- شبکه اصفهان

زنده باد پروتاگوراس

 

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:41  توسط اکسیر 



هيچ كدام يادمان نرفته است، آن روزها كه سيماي جمهوري اسلامي فقط دو شبكه داشت و تنها دل خوشي‌مان همان مسابقه‌ي هفته بود با اجراي منحصر به فرد مرحوم نوذري از آن سال‌ها، روزهاي زيادي مي‌گذرد تا امروز كه تعداد برنامه‌ها در حافظه نمي‌گنجد و تو- مخاطب اين حجم عظيم اطلاعات- حق انتخاب داري.

برنامه‌هاي تخصصي ديگر هم كم نيستند، از ميزگردهاي سياسي و جلسات پزشكي بگيريم تا آموزش‌هاي خانه‌داري. در اين ميان سينما را نبايد از قلم انداخت. همان برنامه‌هايي كه نامشان با سينما آغاز مي‌شود و بعد ماوراء مي‌آيد و مستند و اعداد يك تا چهار... .

گاهي شايد از سر اتفاق شاهدشان بوده‌ايم يا نه اصلاً با علاقه ديده‌ايم و دنبال هم مي‌كنيم جزو هر كدام كه باشيم فرقي نمي‌كند. چيزي كه نظر را جلب مي‌كند اين است: تحليل‌هاي جامع امّا در اكثر اوقات ساده و قابل فهم. اين است نكته‌ي ارزشمند امروز من و تو، تمام كساني كه مخاطب اين پرده‌ي جادوايم همه چيزي به خوردمان نمي‌رود. ياد گرفته‌ايم يا حداقل شنيده‌ايم اين همه تحليل و نقد و بحث‌ها. حالا كه مي‌نشينيم و پلان‌ها و سكانس‌ها پخش مي‌شوند و صداها و كاراكترها مي‌روند و مي‌آيند مسحور نمي‌شويم.

يك بار امتحان كن، بنشين و چند برنامه را ببين. حوصله كن و تحليل‌ها را بشنو. بعد از آن ديگر آن پرده‌ي جادو يك برگه‌ي امتحاني است. تصحيحش كن. مي‌تواني... .

« سپیده انوری »

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

 

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:40  توسط اکسیر 



وقتی می گوییم «90»، در مورد چه چیزی صحبت می کنیم؟

1-   عادل فردوسی پور

2-   فوتبال ایران

3-   باز کردن مشت فوتبال ایران

4-   هر سه مورد

پاسخ این سوال چهارگزینه ای (همان تست خودمان!) خیلی سخت نیست، گزینه چهار صحیح است همانطور که بیشترمان می دانیم.

داوطلبان عزیز! حالا به بررسی تست مورد نظر می پردازیم.

گزینه یک صحیح است چون ما همیشه این برنامه را با عادل فردوسی پور دیده ایم. این برنامه از این جهت دارد به رکوردی بی نظیر در تلویزیون ایران می رسد. برنامه ای که سالیان سال است تقریباً هر هفته با اجرای یک نفر روی آنتن می رود. کسی از زیر و زبر فوتبال خیلی آگاهی دارد! کسی که خودش به بخشی از فوتبال ما تبدیل شده است. کسی منکر این است که فردوسی پور در تلویزیون مثل علی دایی در زمین تاثیرگذار است؟

گزینه دو صحیح است چون این برنامه با فوتبال ایران گره خورده است. این ادعای من نیست. وقتی کلی مربی و کارشناس فوتبال در نقد و بررسی این برنامه شرکت کردند، می شد در حرفهایشان خواند که فوتبال ایران بدون برنامه نود یک چیزی کم دارد. آنقدر که هر کدام رسالتی برای برنامه 90 تعیین کردند تا فلان گوشه فوتبال ما را اصلاح کند.

گزینه سه گرچه ابهام دارد ولی صحیح است. روزی امیر قلعه نوعی در مورد برنامه نود گفت: «این برنامه قداست! فوتبال ما را لکه دار کرده است.» با کمی ذکاوت می توان به معنای حقیقی سخن قلعه نوعی رسید: برنامه نود مشت فوتبال ما را باز کرده است. برنامه نود نشان داده است که آنقدرها هم که ادعا می کنیم خبری از ادب و جوانمردی و پهلوان صفتی در فوتبال ما نیست. برنامه نود نشان داد که فحش و بد وبیراه از اجزاء مهم و فوتبال حرفه ای! ما است.

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:40  توسط اکسیر 



صبح تلویزیون را روشن می‌کنی. تصنیف قدیمی یکی از خوانندگان زن! قبل از انقلاب! را با صدایی زنانه! ولی نه صدای همان خواننده در حال پخش است. اولش باورش کمی مشکل است. بله! خودش است: هر که مرا از تو جدا می کند، خیر نبیند که چه ها می کند...

تصنیف که تمام می‌شود مجری از یکی از میهمانان می‌خواهد که اثر را معرفی کند. او هم توضیح می‌دهد که این تصنیف از ساخته‌های شیدا است و دیدم حیف است که به خاطر اینکه یک زن آن را خوانده است! مردم از شنیدنش در تلویزیون محروم شوند! و به همین دلیل ما این کار را اجرا کردیم و برای اینکه صدای لطیف آن حفظ شود! از یک پسر بچه چهارده ساله با صدای زنانه! برای باز‌تولید آن استفاده کردیم.

هنوز از شوک ضربه اول رها نشده‌ام که مجری از یکی دیگر از میهمانان که کارگردان تئاتر است می‌خواهد در مورد مردم ایران صحبت کند. او شروع به تعریف در مورد مردم مهربان ایران می‌کند که ناگهان میهمان دیگری که کارگردان سینما است حرفش را قطع كرده و می‌گوید مردم ما مهربان نیستند. آن ها گاهی استثنائا مهربان می‌شوند! در اینجا مهمان دیگری که روزنامه نگار است اضافه میکند مردم ما هم نا‌مهربانند و هم ریاکار!

اینجا کجاست؟ آیا این برنامه از رسانه ملی پخش می شود؟ بله! استودیو شبکه دو، برنامه مردم ایران سلام. این برنامه واقعاً فوق العاده است و دیدن آن بسیار ارزشمند. البته به شرطی که صبح زود ساعت 11 از خواب بیدار نشوید. از آن نان قرض دادن های همیشگی به مخاطب در این برنامه خبری نیست و همچنین از مجری‌های بی‌سواد که با پرسیدن سوال دوم می روند در بغل مهمان می‌نشیند و فراموش می‌کنند طرف مقابل‌شان پسر خاله محترم‌شان نیست.  این برنامه را اگر تماشا کنی می‌توانی مطمئن باشی چیزی دستگیرت خواهد شد. این برنامه آنقدر برای شعور مخاطبش ارزش قائل هست که فقط از یک مجری برای مباحث هنری، سیاسی، اجتماعی، تاریخی، اخلاقی و ... استفاده نکند.

در سالگرد دکتر شریعتی، دکتر صادق طباطبایی، سخنگوی دولت موقت مهندس بازرگان مهمان برنامه بود. کسی که در زمان ریاست سابق صدا و سیما طبق برخی شنیده‌ها نوشته شدن نامش در روزنامه رسمی صدا و سیما ممنوع بود. مجری دائما در مورد شریعتی سوال می کند آن هم با تاكيد بر واژه شهید. این بحث را بگذارید کنار برخی مطبوعات که حتی یک مطلب در مورد شریعتی نمی‌نویسند.

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:40  توسط اکسیر 



مجموعه مدار صفر درجه خیلی قبل از پخش توجهات را به خود جلب کرد. شایع شد در جریان فیلمبرداری در تخت‌جمشید، فیلمبردار سریال که ظاهرا لبنانی است اقدام به تخریب بخشی از نقش برجسته یک سرباز هخامنشی کرده است. گزارشات مختلف و ضد و نقیضی در این مورد شنیده می‌شد تا اینکه دادگستری استان فارس این خبر را تکذیب و اعلام کرد که آن بخش نقش برجسته از قبل آسیب دیده بوده و عوامل سریال نقشی در این ماجرا نداشته‌اند. عبدالله شهبازی از مورخان صاحب نام که در این سریال به عنوان مشاور فتحی (کارگردان) را یاری می‌دهد، در وبلاگش گزارش مفصلی از ماجرا نوشت. او که در مورد صهیونیسم چند کتاب قوی نوشته است، این سریال را بهترین کار تلویزیونی در مورد مساله صهیونیسم دانست و تلویحاً کسانی را که به این شایعات دامن می زنند نگران همین موضوع دانست.

بعد از پخش سریال هم زمانی‌که خبر رسید سفارت مجارستان به خاطر فشار صهیونیست‌‌ها خواستار حذف نامش از تیتراژ سریال شده است به نظر رسید که این مجموعه توانسته است تاثیر تبلیغاتی مثبتی بر ضد صهیونیست‌ها داشته باشد. نامه تشکر نماینده کلیمیان در مجلس از عوامل این فیلم هم نشان دیگری در موفقیت عوامل این مجموعه است. آنها به خوبی توانسته‌اند حساب یهودیان را از حساب صهیونیست‌ها جدا کنند، مساله ای که رعایت نشدن آن چند باری موجب اعتراض هم‌ميهنان کلیمی شده بود. آنها به اینکه کلیمیان اغلب به عنوان چهره های منفی معرفی می شوند معترض بودند. مشکلی که در سریال مدار صفر درجه وجود ندارد.

گاف های این سریال هم در نوع خود بزرگ هستند. فتحی قبلا هم نشان داده است که به فلسفه علاقمند است. یکی از اصلی ترین کارهای او یعنی سریال «روشنتر از خاموشی» در مورد فیلسوف بنام ایران صدرالمتألهین بود. سریالی که از نظر محتوای فلسفی ارائه شده داراری ضعف های بسیاری بود. البته نمی‌توان انتظار داشت در یک سریال تلویزیونی به بحث از اصالت وجود یا حرکت جوهری پرداخت اما می توان دست از سر این مباحث برداشت! این بار هم فلسفه به عنوان یکی از دغدغه های فتحی مطرح شده است، اما باز به همان شکل نچسب. اول از همه در اینکه آیا هرگز در آن دوران دانشجویی برای تحصیل فلسفه غرب به اروپا رفته محل تردید است. فلسفه غرب در ایران عمر چندانی ندارد و به کتاب «سیر حکمت در اروپا» مرحوم فروغی بازمی‌گردد. محمد علی فروغی معروف به ذکاء‌الملک از سیاسیون دوره قاجار و از عوامل موثر در تاسیس رژیم پهلوی بود. خیابان فروغی اصفهان هم به نام همین شخصیت بود.(گرچه هنوز هم به همین نام است ولی نه به نام محمد علی فروغی!) او فلسفه غرب در ایران را با ترجمه کتاب گفتار در روش به کار بردن عقل اثر دکارت آغاز کرد. این اثر توجه کسی را جلب نکرد. فروغی دلیل این امر را ناآشنایی ایرانیان با فلسفه غرب دانست به همين دلیل او اقدام به نوشتن نخستین و تا همین چند وقت پیش تنها کتاب فارسی تاریخ فلسفه غرب کرد یعنی سیر حکمت در اروپا. به نظر نمی‌رسد این اثر موجب تحول مسئولین وقت شده باشد تا بلافاصله چند دانشجو به خارج اعزام کنند! انگار قصد فتحی بیان برخی مباحث فلسفی بوده است آن هم به هر قيمتي. گاف‌هاي جزئی هم در مجموعه كم نیست. مثلاً لباس ویژه نماز صبح آن هم دم غروب بر تن پروفسور یهودی.

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:40  توسط اکسیر 



 

*توضیح تیتر: پروتاگوراس از سوفیست های بنام دوران یونان باستان است. مهمترین جمله ای که از او به یادگار مانده است این است: «انسان معیار همه چیز است.»

توضیح توضیح تیتر:

بیان معنای کلمه سوفیست در این مقال نمی گنجد. به کتب تاریخ فلسفه مراجعه نمایید.

منظور او انسان به صورت فردی بوده است نه جمعی.

فرض کنید تلویزیون را روشن می کنید. بحث در مرود یک کلاهبرداری کلان است. تحت عنوان انرژی درمانی، ادعای ارتباط با امام زمان(ع) یا ... چرا مجری تلویزیون باید بگوید از احساسات پاک مردم سوء استفاده شده است؟ آیا این حماقت مردم نیست که باعث فریب خوردنشان می شود؟

تا کی باید در مسابقات ورزشی وقتی به وضوح صدای 100 نفر شنیده می شود که فحاشی می کنند باید بگوییم عده ای تماشاگر نما به داور توهین کردند؟

چر آنها که دائماً در مورد فرهنگ چند هزار ساله ایرانی و 1400 ساله اسلامی بحث می کنند، هیچ گاه به جنبه های افتضاح فرهنگی ما نگاه نمی کنند؟ وضع تربیتی ما در مواردی مانند رانندگی، ارتباط معلم و شاگرد، ازدواج و ... افتضاح نیست؟

در رسانه های جمعی راضی نگه داشتن مخاطب یک اصل است. گاهی اسم این را می گذارند پاسخ گویی به نیاز مخاطب. در رسانه ملی، چون برنامه ها با پول مردم و برای مردم برنامه ساخته شده است این اصل اهمیت بیشتری می یابد.

اگر صاحبان و سیاستگزاران رسانه ها هدف خود را رسیدن به بالاترین تعداد بیننده بدانند و فکر و ذکر اصلی شان ارضای مخاطب باشد، اینجاست که این اصل جای اساسی ترین اصل یعنی بیان حقیقت را می گیرد و رسانه به حدی مخاطب محور می شود که مهمترین برنامه اش را «حال دادن به مخاطب» در نظر می گیرد.

این نگاه فقط نیازهای آنی مخاطبان را ارضا می کند و همواره مراقب است که مبادا مخاطبش را با یادآوری حقایق آزرده حال کند.

شاید گفته شود این گناه رسانه نیست که چنین می کند، مخاطبان رسانه ها هستند که حدود فعالیت های آن را مشخص می کنند. این گفته از جهاتی درست است. وقتی صاحب یک شبکه تلویزیونی می بیند که با انتقاد از مخاطبان، چیزی جز از دست دادن بیننده ها نصیبش نمی شود، یقیناً تغییر رویه داده و همان سیاست «بی خیال! به من چه!» را در پیش می گیرد.

اما این عده نکته مهمی را از نظر دور دارند و آن اینکه مقدار زیادی از نیازهای مخاطبان -به خصوص در عصر ارتباطات- توسط خود رسانه ها تولید شده است. به عنوان مثال همیشه ورزشکاران رشته های مختلف از تلویزیون به خاطر بی عدالتی در برخورد با رشته های گوناگون ورزشی شکایت می کنند مثلاً اینکه چرا بیشترین ساعات پخش ورزش به فوتبال اختصاص می یابد؟ پاسخ صاحبان رسانه این است که فوتبال محبوبترین رشته ورزشی است. اما چه کسی فوتبال را محبوبترین رشته ورزشی کرد؟ بدون شک رسانه ها. وقتی روزنامه ها بیشترین صفحات را به فوتبال اختصاص دادند و تلوزیون ها بیش از همه رشته ها به فوتبال پرداختند، مخاطبان نیز به این رشته گرایش پیدا می کنند؛ چنانکه مخاطبان رسانه های امریکایی بستکبال و بیس بال و راگبی را بسیار بیشتر از فوتبال دوست دارند.

اینکه رسانه ها می توانند برای مخاطبان خود نیاز سازی کنند در بهترین حالت یک تیغ دو لب است. در بهترین حالت یعنی اگر ابزار تکنولوژیکی به طور عام و رسانه را به طور خاص وسیله ای خنثی بدانیم که کاملاً در اختیار ماست و می توانیم آن را به میل خود به عنوان حامل پیام هایمان به کار بندیم. بد نیست بدانید کم نیستند متفکرانی که رسانه را ذاتاً جهت دار می دانند. با وجود این ما بهترین حالت را در نظر می گیریم. در این وضعیت رسانه می تواند مخاطب را با خود به هر جایی بکشاند. این امر نتیجه ای جز تسلط رسانه بر افکار مردم و محدود شدن قدرت آزاد اندیشی نخواهد داشت.

رسانه ها ویژگی مهمی دیگری دارند و آن اینکه خود محتاج ابزارهای مختلفی هستند تا با مخاطبان ارتباط برقرار کنند. این ابزارها دو جنبه اصلی دارند. ابزارهای تکنولوژیکی و ابزارهای  هنری. نکته اینجاست که در ابزارهای تکنولوژیکی افول معنایی ندارد و هرگز از آنجا که هستیم عقب تر نخواهیم رفت. حال چنانچه وجه قالب رسانه بر این جنبه متمرکز شود، آنگاه این گمان پیش می آید که ما همواره در حال پیشرفتیم در حالیکه حقیقت این است که جنبه های هنری بسیاری از رسانه ها رو به افول است. موسیقی را می توان به عنوان گواهی مسلم در این زمینه برشمرد. آیا کسی هست که نداند امروز خواندن بیشتر تکنیک است تا هنر؟ تعداد هنرمندان مطرح سنتی در طول حیات موسیقی ایران اصلاً با تعداد خوانندگان موسیقی پاپ در 10 سال گذشته قابل قیاس نیست. آیا ناگهان مردم ما هنرمند شدند؟ واقعیت این است که مردم ما آنقدر حس زیبایی شناسی خود را از دست داده اند که این صداها را موسیقی و این داد زن ها را هنرمند می خوانند.

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:39  توسط اکسیر 



 
Powered By NardebaN Graphic Home