تبليغاتX
گروه روزنامه‌نگاران « اكسير »

 

با سلام. اینجا خانه ی خداست. جایی که در آن بندگان خدا سر یک زمان معین با خدا و یکدیگر وعده دارند. می آیند و صحبت می کنند. با خدایشان و با هم. مردان و زنان. پیران و جوانان. و عجب صفایی دارد جماعتشان. به خصوص وقتی در مقابل پروردگارشان به سجده می افتند. اما این مسجدی که امروز برایتان روایت می کنم، چیزی کم دارد. چیزی که نشاط و طراوت را به این خانه هدیه دهد. این مسجد جوان ندارد. البته این طور هم نیست که هیچ جوانی به اینجا نیاید. می آیند ولی خیلی کم. اما در مقابل مسن ترها خیلی می آیند. انگار که برایشان یک جور عادت شده است. مسجد، مسجد محلی است. امام جماعتش هر سه وعده نماز را خودش می خواند. پس همه می شناسندش. اسم اینجا، مسجد امام حسن مجتبی(ع) است. اگر آدرس آن را می خواهی، مواظب باش از اصفهانی ها نپرسی. خودت که می دانی چرا؟

الان ساعت 18:15 است. حدود یک ساعت به اذان مغرب باقی مانده. عجب مسجد جالبی. از بیرون که نگاه می کنی، دقیقاً مثل یک منزل مسکونی دو طبقه است که نمای آجری اش هنوز تمام نشده باشد.( ای کاش جا داشتیم تا عکسهایی را که از آن گرفته بودم، نشانتان می دادم.) خبری از کاشی و کاشی کاری هم نیست. هر چه دنبال اسمش روی دیوارها گشتم، چیزی پیدا نکردم. اما اهل محل اسمش را می دانند.

الحمد لله در حیاط اش باز است. داخل می شوم. پیرمردی روی یکی از سکّوهای حیاط، رو به قبله به دیوار تکیه داده، نشسته و پاهایش را دراز کرده، نماز می خواند ولی برّ و برّ مرا نگاه می کند. تا آنجا که مردمک چشمش می تواند، مرا دنبال می کند و از آنجا به بعد، حرکت گردنش را هم بدان می افزاید تا سر از کار من در آورد. در دلم تقبّل اللّهی به او می گویم و می روم. حالا که داخل حیاط شدم فهمیدم که ساختمان مسجد سه طبقه دارد. طبقه ی زیرین فقط وضو خانه و دست شوییست.( به قول پیرمردها، دست به آب است.) طبقه ی اول هم مسجد است. داخل آن می شوم. صحنه ی جالبی است. فضا به سالن کنفرانس بیشتر شبیه است تا مسجد. ازدیاد میز و صندلی های نماز توی ذق می زند. تازه در قسمت خواهران نیمکت هم برای نماز مهیاست. چشمم به جای دیگری می رود. در کنار این سه پیرمردی که ساعت شش و نیم عصر میز گرد اقتصادی تشکیل داده اند، دو تا جوان روی زمین ولو شده اند و ریاضی می خوانند. خیلی خوشحال می شوم و به خودم می گویم:" دیدی آقا بهروز؟ دیدی جوانها هم اینجا می آیند؟" ولی بعد از مدتی که صدای قرائت قرآن از بلندگوی مسجد بلند شد، دیدم هر دوی آنها، جُل و پلاسشان را جمع کردند و رفتند.

انصافاً فضای خیلی دلنشین و زیبایی دارد. کاشی کاری هایش، ستون ها را در خود کشیده است. لوستر بسیار بزرگ و وزینی دارد. پدر بزرگم که عضو هیئت امنای اینجاست، می گفت:" این لوستر برای این مسجد 10 میلیون تومان آب خورده است"!!  خلاصه داشتم در مسجد سیر می کردم که ناگهان چشمم به جالب ترین جای آن افتاد. طبقه ی دوم. راه پله اش را پیدا می کنم ولی درِ ورودی آن قفل است. مجبور می شوم از پارتی خود در هیئت امنا استفاده کنم و خادم را متقاعد سازم تا در را برایم باز کند. بالاخره وارد می شوم. عجب جای با حالی است. به همه جای مسجد احاطه دارد. کاشی کاریِ داخل گنبد از این نزدیک چه زیباست. از گرد و خاک زمین پیداست که خیلی وقت است کسی اینجا نیامده. این طبقه بخشی از محیطِ مدور مسجد را دور می زند. از این بالا چه خوب می شود نماز گزاران را دید. واقعاً حیفِ اینجا نیست که این طور بی استفاده مانده است؟ فضا کاملاً خالی است. فقط یک میز مطالعه دارد و یک میز پینگ پونگ! که روی هر کدام به اندازه ی یک عمر خاک نشسته است. من این بالا کنار نرده نشسته ام و پایین را نگاه می کنم. نماز گزاران یکی یکی داخل می شوند. اذان تمام شده. پیرمردی با قد خمیده، آرام آرام به سمت میکروفن می رود و با صدای خش دارش شروع به اذان گفتن می کند. مردها را شمارش می کنم. 61 نفرند ولی تنها 8 نفر از آنان جوان هستند. پایین می روم تا من هم از این خیر عظیم عقب نمانم. نماز که تمام شد، به اطرافم نگاه کردم. بلا فاصله بعد از پایان نماز همه ی جوانها رفته بودند. فقط یکی از آنها مانده بود. انگار مجبور بود بماند. باید صبر می کرد تا نافله ی پدرش تمام شود و بعد با هم بروند.

بچه تر که بودم، کلاس دوم راهنمایی، یک معلم انشایی داشتیم به نام آقای سلیمی نژاد (هر جا هست امیدوارم موفق باشد). او می گفت:" امام حسن(ع) خیلی غریب است. در زمان خودش که یارانش تنهایش گذاشتند و امام (ع) مجبور به صلح با معاویه شدند. فیلم امام حسن هم خیلی غریب بود. چون بعد از فیلم امام علی(ع) پخش شد و آن جذابیت را نداشت، کسی نگاه نمی کرد."

راست می گفت. امام حسن (ع) هم خودش غریب است، هم فیلمش و هم مسجدش.

 

نویسنده: بهروز سهیلی

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:46  توسط اکسیر 



عنوان: مصاحبه ای با مسئول دفتر نیازمندی ها

فقط همسر می تواند برای همسرش پیام شخصی بدهد!

هما سعادتى

---------------------------------------------------------------------------------------

خواندن نيازمندى ها شايد براى شما هم  جالب باشد حتى اگر به دنبال چيز خاصى نباشيد؛نيازمندى هايى كه روزانه در اتوبوس،به همراه روزنامه ها، در بانك ها و بسيارى مكان هاي ديگر توزيع مى شود.دانستن اينكه اين حجم وسيع و متنوع نيازهاى مردم از كجا مى آيد،چطور دور هم جمع مى شود و به كدام جهت مى رود،موضوع مصاحبه اى است كه در زير مى خوانيد؛مصاحبه اى نسبتا كوتاه با جناب آقاى مهندس مهدى مهيار،مسئول دفتر مركزى نيازمندى هاى جامع شهر اصفهان.

 

-كار اصلى شما چيست؟ تهيه ى نيازمندى ها كه اصل آن،آگهى نامه است.اطلاعات به دو صورت حضورى يا تلفنى جمع آورى مى شود.كه در نوع تلفنى،مامور وصول براى دريافت هزينه و تاييد متن به نقاط مورد نظر فرستاده مى شود.

-در صورت عدم دريافت هزينه بعد از تماس تلفنى؟ آگهى به هيچ عنوان چاپ نمى شود مگر آنكه متعلق به سازمان هاى مرتبط و آشنا باشد.

-تعرفه ها،توسط هزينه هاى آگهى نامه تعيين مى شود كه بستگى به تيراژ و سابقه ى آگهى نامه دارد.اما در كل نظارت خاصى بر تعرفه ها وجود ندارد.شرايط توزيع،هزينه هاي كار و تيراژ براى همه ى آگهى نامه ها يكسان نيست اما الان نيازمندى هاى با تيراژ بالا و پايين تعرفه هاى تقريبا مشابه دارند.اين مسئله براى ارشاد يك نقطه ضعف محسوب مى شود زيرا نظارت چندانى بر اين موضوع ندارد.

-تخفيف خاصى شامل حال مشتريان مى شود؟ با توجه به جدول تخفيف بر اساس تعدد نوبت چاپ و يا قراردادى،به مشتريان تخفيف مى دهيم.

-اكثر مشتريان شما چه كسانى هستند؟ جواب اين سؤال بستگى به فصل هاى سال دارد.مثلا در فصل امتحانات بخش آموزشى و در فصل تابستان بخش هاى توريستى و گردشگرى بيشتر فعال هستند.

-متن آگهى را چه كسى مى نويسد؟ ما سعى مى كنيم اين متن ها كليشه اى نباشد و محتوا و فرم و رنگ آن تا حدى به عهده ى مشترى مى باشد.

-تا چه حد از صحت و اعتبار آگهى اطمينان داريد؟ اگر يك آگهى با عرف، قوانين تعيين شده از طرف ارشاد و نيز قوانين مديريت دفتر تبليغات مغايرتى نداشته باشد،ما آن را چاپ مى كنيم.به طور مثال روابط آموزش و پرورش و آموزش عالى با ارشاد،طبق بخش نامه هايى تعريف مى شود كه ما نيز مجبور هستيم از اين بخش نامه ها تبعيت كنيم.

-اگر موردى در اين بخش نامه ها تعريف نشده باشد؟ در اين مواقع تصميم گيرى با تيم مديريت است.مثلا در هيچ قانونى براى استخدام بانوان،محدوديت خاصى تعريف نشده است؛اينكه چه صفاتى و يا چه شرايطى بايد داشته باشند اما مديريت اين دفتر استفاده از كلماتى از قبيل خانمى "با ظاهر آراسته"،"مجرد"،"دوشيزه" و ... را مجاز نمى داند.در حالى كه اين محدوديت در هيچ كدام از قوانين ارشاد ذكر نشده است.در اين موارد به تعدد چاپ توجهى نمى شود و صرفا به علت مغايرت داشتن آگهى با قوانين مديريتى،مانع از چاپ مى شويم.حتى برخلاف برخى از روزنامه هاى معتبر،آگهى هايى از قبيل فروش اعضاى بدن را نيز به دلايل اخلاقى چاپ نمى كنيم.

-آيا تاكنون درگيرى يا مشكل قانونى خاصى از طرف مشتريان گريبان گير شما شده است؟ مشكل جدى خاصى كه نه اما بعضى مشتريان نسبت به جاى آگهى اعتراض مى كنند در حالى كه مشترى هيچ حقى نسبت به اين كار ندارد؛البته آگهى هاى موجود در هر صفحه.مسائلى از قبيل انحصار وراثت نيز گاهى دردسرآفرين بوده است.مثلا ملكى متعلق به چند نفر بوده است اما يكى از صاحبان آن در روزنامه آگهى داده و نسبت به فروش ملك اقدام كرده است.

-نقش شما در اين موارد چيست؟ كسى حق اعتراض به ما را ندارد چون ما كاملا نسبت به اين موضوع بى اطلاع بوده ايم.در اين مواقع اطلاعاتى را كه در مورد آن شخص داشته ايم به صورت كاملا محرمانه و در نامه هاي سربسته در اختيار دادگسترى،ارشاد،كلانترى و ... قرار مي دهيم.  

-آيا اين بدان معنى است كه شما هيچ مسئوليتى نسبت به متن آگهى ها نداريد؟ ما طبق قوانين عمل مي كنيم.حالا اگر مشكلى پيش بيايد و كسى اعتراض داشته باشد مى تواند از صاحب آگهى شكايت كند.چون ما هيچ تجسسى در جزئيات نمى كنيم.در واقع وقت اين كار را نداريم.گاهى در موارد خاص انجام مى شود كه بر عهده ي پليس يا صنف مربوطه است.

-استفاده از عباراتى مانند "اولين"،"بهترين"،"تنها دارنده" و ... در چه صورت مجاز است؟براى استفاده از اين كلمات در روزنامه هاى سراسرى،داشتن مجوز از وزارت صنايع الزامى است و بايد اين عبارات در مجوز رسمى شان حتما قيد شده باشد.اما در موارد جزئى تر مثل "يك شركت توليدى معتبر"،نمى توان معتبر بودن اين شركت را ثابت كرد و اين كار واقعا از توان ما خارج است.

-آگهى هايى از قبيل "افزايش قد" يا "لاغرى هاى سريع" و غيره را كه طرفداران بسيارى دارند اما صحت شان چندان تاييد شده نيست، بدون محدوديت چاپ مى كنيد؟ در اين موارد به مجوز بهداشت و يا كارت سبز گمركى دستگاه هاى مربوطه توجه مى كنيم.اما تبليغ در مورد قرص ها و كپسول هايى كه براى چنين اهدافى است،كاملا مردود است.

-آيا مجلات از اين قوانين پيروى نمى كنند؟چون از اين قبيل تبليغات در مجلات به فراوانى ديده ايم. اين قوانين براي مجلات هم تعريف شده اند اما مجلات به علتِ چاپ شدنِ دير به دير از نظارت كمترى برخوردار هستند و ارشاد هم حساسيت كمترى نسبت به آن ها دارد.

-پس نظارت بر نيازمندى ها شديدتر است؟! صد در صد.تا جايى كه شعبه اي در اداره آگاهى به نام "رسيدگى به مصبوعات" تشكيل شده است و كارش صرفا نظارت و كنترل است.حتى گاهى به عنوان مشترى با ما تماس مى گيرند و از آن طريق ما را كنترل مى كنند.

-قسمت پيام هاى شخصى محدوديت خاصى ندارد؟ فقط همسر براى همسر مى تواند از اين پيام ها استفاده كند.دختران و پسران جوان به هيچ عنوان نمى توانند از اين قسمت استفاده كنند.محتواى اين قسمت هم بايد بر اساس عرف باشد.

-آيا آگهى هايى هستند كه براى چاپشان ممنوعيت كامل داشته باشيد؟ بله.تبليغاتى از قبيل آگهى پزشكان و وكلا. توجيه منطقى اين مسئله هم به اين صورت است كه وقتى پزشكى قسم مى خورد نبايد از راه هاى تبليغاتى براى جلب مشترى استفاده كند مگر در موارد اعلام جابجايى مطب يا دفتر كار.اما متاسفانه به علت عدم نظارت كافى ارشاد،در بعضى نيازمندى ها آگهى پزشكان و وكلا ديده مى شود.    

-در چند سال اخير شاهد افزايش تعداد نيازمندى هاى گوناگون بوده ايم.به نظر شما علت آن چه مى تواند باشد؟ فرهنگ و كشش خاص مردم نسبت به تبليغات بيشتر شده است.افراد زيادى هستند كه از نياز مردم به عنوان شغل استفاده مى كنند.به همين دليل چند ماهى يك دفتر تبليغاتى باز مى كنند و بعد از مدتى هم تعطيل مى شوند.همين امر باعث افزايش تنوع در اين دفترها شده است.

-واقعا تبليغات تا چه حد بر مردم تاثير دارد؟ ما الان تبليغاتى داريم كه بيش از يك سال است مشترى ما هستند و اين تنها به اين دليل است كه آگهى و تبليغات به كارشان جواب داده است.با هزينه ى كم توانسته اند مشترى هاى زيادى به دست آورند كه هزينه ى تبليغات در مقابل آنها واقعا ناچيز بوده است.

وقتى هم يك آگهى دائم جلوى چشم مردم باشد،باعث جلب افراد علاقه مند و يا علاقه مند كردن ساير افراد مى شود.يك سرى ارگان ها و سازمان ها هم وجود دارند كه به دنبال موارد فعال هستند كه هميشه حضور داشته باشند و به اين صورت خيال خودشان را راحت و كارشان را به اين افراد واگذار مى كنند!

 

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 8:33  توسط اکسیر 



جمعه و گزارش کوهگشتی در کوه صفه

ماجرای کلّه های هوا خورده!

 

 امیر مالک  صالحی

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

این که مجبور بشوید برای یک گزارش ساعت 4:30 صبح جمعه،از خواب بیدار شوید و از خانه بزنید بیرون، نشان آنست که این گزارش باید برایتان خیلی مهم باشد. یک کوهگشت اکسیرانه! وقتی بناشد یک گزارش از کوه برایتان بگیرم، از اذناب (مسلماً جنس مذکر!) سرویس خواهش کردم تا مرا در روز گزارش در کوه صفه اصفهان همراهی کنند. ساعت 5:45، سه راه حکیم نظامی قرار گذاشتیم تا از نزدیک ترین صورت ممکن این گزارش را برایتان تهیه کنیم. یاران همسفر این گزارش: صدرا، نیما و دبیر (رضی ا... عنه!)، رضا گفت از کوه می ترسم، یحیی خواب بود، بهروز هم تاکسی گیرش نیامد!

 

همه یک جورهایی تیپشان درهم است، بچه های خودمان را می گویم. ولی بقیه کسانی که سوار تاکسی های صفه می شوند، خوشتیپ، ژل زده و شاد و شنگولند. اولاً مثل ماها دیشب دیر وقت نخوابیده اند و ثانیاً حتماً یک هدفی بالاتر از کوه نوردی یا گزارش در ذاتشان هست! تعجب نکنید، کوهنوردهای حرفه ای عموماً صبح خیلی زودتر از این و شاید قبل از طلوع آفتاب بالا رفته اند و بعضی هایشان را می بینم که دارند بر می گردند. به درب اصلی کوه که می رسیم تازه پی می برم چقدر این کوه روزهای جمعه خواهان دارد. همه تیپی از آدم ها دیده می شود. از سوسول و بسیجی و جلف و مذهبی و شیطان پرست و خلاصه حتی اکسیری! جلوی در چند تایی سرباز ایستاده اند و مردم را نگاه می کنند. این تنها حسنش این است که جمع های مختلط از هم جدا می شوند و بعد از ورود به هم می پیوندند! خانواده کمتر دیده می شود، اصولاً نزدیک های ظهر برای بازی بچه های خانواده و شاید چلوکباب پیدایشان شود. الان همه یا جوانند و یا مجردی آمده اند. البته زن و شوهرهای جوان هم پیدا می کنید که دست در دست در حال بالا رفتنند. امروز آب و هوا خیلی عالیست. گیاهان و درخت ها هم این بالا رنگشان شاد است، رنگ سبز زیبایی دارند و آبی هم که به پیاده روهای پارک کوهستانی پاشیده اند، آدم را حسابی سرحال می آورد. هر کس هم به طریقی "سرحال" می آید! چند نفری زیر آواز زده اند، بعضی ها بلند بلند می خندند، بعضی ها در حال شوخی اند، بعضی ها سکوت کرده اند، البته بعضی ها [...!] و یه عده هم مثل ما کیفورِ بحث فلسفی-اجتماعی اند!

اولین ایستگاه جدی مقبره شهدای گمنام است. اکثر آدم ها از این مکان رد می شوند، کمتر کسی را می بینی که بی اعتنا رد شود، حتی همان زوج های مورد دار هم چند دقیقه ای دست در دست می ایستند و نگاهی هر چند کوتاه به مزار جوانان کشورشان می اندازند و سپس رد می شوند. یک عده چهل-پنجاه نفری موکت پهن کرده اند، روی زمین نشسته اند و در حال خواندن دعا هستند. در راه ننشسته اند و صدای اکویشان را هم کم کرده اند تا مزاحم بقیه نباشند. روی مقبره هم دخترهای چادری در حال زیارتند. ما هم فاتحه ای می خوانیم و رد می شویم. کم کم بالا رفتن دارد سخت می شود. به سرای کوهنوردان که می رسیم، صدرا ترجیح می دهد تا چشمه پشتی برویم و برگردیم، من و دبیر به زور دستهایش را می گیریم و راهی آبشار می شویم! راه خیلی شلوغ است. هم راه رفت و هم راه برگشت. همه نوع آدمی هم دیده می شود. اعصاب خُردکن ترین آدمهای این بالا، پسرهای مزاحم هستند که توپ والیبالشان را به طرف چند دختر با تیپ خاص پرتاب می کنند. توپ رها می شود و قل می خورد پایین! یکی از دخترها می گوید:"اوفی! حقّتونه!"، دخترها هم زیاد مظلوم نیستندها! توی راه آدم های زیادی با دبیر سلام و احوالپرسی می کنند، موبایلش هم این بالا زنگ می زند و ما نتیجه می گیریم ایشان چقدر مهّمند! نزدیک دیواره های سنگی آبشار یک عده رزمی کار در حال ورزش هستند. چند پیرمرد هم بینشان دیده می شود، هیچ اهمیتی به آدم ها نمی دهند و دارند کار خودشان را می کنند. دو دختر جوان هم بالای صخره ای نشسته اند و دارند مردم را نگاه می کنند و با هم حرف می زنند. راه اینجا با زدن دیواره ای سنگی تنگ شده و عبور آسان نیست. ولی آب و هوای کوه مردم را آرام و با گذشت کرده است، مردم به هم راه می دهند. همه خودشان را به بالای آبشار می رسانند، دستی به آب می زنند و دوباره راه می افتند. بعضی ها هم روی سنگ ها استراحت می کنند. بعد از آبشار تصمیم می گیریم سری هم به تله کابین جدید کوه صفه بزنیم. کمی پایین می آییم و وارد جاده تله کابین می شویم. نسبتاً جاده طولانی دارد. کمی میان بر می زنیم تا برسیم. ساختمانش هنوز نیمه ساخت است. دبیر می رود تا یک چیزی بخرد بخوریم. نیما از کیفش سوغات مشهد بیرون می آورد که نوعی شکلات است. بالا که می رویم، صدای ضبط "کافی شاپ" (یک مغازه کوچک!) را می شنوم، می گویم ان شاا... آهنگش مجاز است، آهنگ بعدی که شروع می شود دیگر هیچ کاریش نمی شود کرد، غیر مجازاست دیگر! این بالا اماکن زیاد قدرت ندارد، برخلاف آن پایین که خیلی..(!!) کابین ها قدیمی هستند، مسئولین گفته اند بررسی کرده ایم، کیفیت و امنیتشان بالاست. نفری دو هزار تومان هزینه دارد. تخفیفی برای بازگشت نمی دهند. سوار که می شویم، زن و شوهر جوانی را می بینم که تازه بالا آمده اند، ولی به جای بیرون رفتن، دوباره سوار کابین های پایین رو می شوند! به این می گویند کوه نوردی!! سرعت و هیجانش خیلی کم است، مناظر زیرپایمان هم تعریفی ندارد. اما شیشه های کابین دودیست و از بیرون زیاد نمی شود داخل کابین را دید زد! صدرا بالای بلیط را نشانم می دهد که آرم شهرداری را سیاه کرده اند، علتش را ما هم نفهمیدیم!

ساختمان ایستگاه پایین تله کابین خیلی شیک تر از بالاییست. از بیرون که واقعاً قشنگ است، ولی راهش تا کنار در ورودی پارک زیاد است و ده دقیقه پیاده می رویم. نزدیک در ورودی "کوهگشت حجاب بسیج" است. دخترهای زیادی با چادر آمده اند تا "با حجابشان با شما حرف بزنند"،حضور این سیل دختران چادر به سر و بشاش فضای خوشایندی را ایجاد کرده، کمی آن طرف تر برادران نشسته اند و دارند صبحانه می خورند. یکهو فکر می کنم عملیات شده و خمپاره زده اند، ولی می فهمم دیگ آش رسیده! کنار تاکسی ها یک سرباز باتون به کمر، دست پسری را گرفته و دارد هلش می دهد. انگار آقا پسر به ماشین دخترها گفته: "دربست!" هنوز هم رفت و آمد زیاد است. ساعت نزدیک 7:30 است و خیلی ها می روند و بیشتر دارند می آیند.

برای صبحانه تصمیم می گیریم با خوردن کله پاچه عیشمان را کامل کنیم. سوار تاکسی می شویم و خودمان را به چهارراه نظر می رسانیم. به "یحیی" هم تلفن می زنیم تا لااقل برای صبحانه بیاید. صبحانه پنج نفرمان شد پنجهزار و پونصد تومان که خدا از دبیر راضی باشد!

کله پاچه بدون چای که صفا ندارد، بد نیست چای را هم در چایخانه ی سی و سه پل صرف کنیم. کنار رودخانه هوسمان می گیرد از آب رد شویم. همه می آیند، بجز نیما. سکوها خیلی لیز و خطرناکند، آب عمقی ندارد ولی برای موبایل داخل جیبمان خیلی خوب نیست! آب سرد است و زیر این نور خورشید خیلی می چسبد، تضاد جالبیست، گرم از بالا؛ سرد از پایین! به چایخانه که می رسیم تازه می فهمیم چرا همه پشت سرمان تا نیمه پل می آمدند و برمی گشتند. اینجا راهی به بیرون ندارد! همه جا نرده است و دور تا دور چایخانه هم شیشه کوتاه است. یا باید برگردیم و یا باید بی خیال کلاسمان بشویم و از شیشه برویم بالا. کی گفته ما با کلاسیم؟! از شیشه می پریم داخل چایخانه! چای خیلی می چسبد. در حال خوردن چای هستم که نیما گوشش را بغل گوشم می آورد و آرام می گوید: "جوان! زن بگیر!" ربطش را نمی فهمم، ولی به قول فرزاد حسنی، "شوخی خوشمزه ایست"!! راستی مواظب وبا باشید که دارد دوباره شیوع پیدا می کند، جدی می گویم به جان شما! آخر یکی از جورابهایم در آب رودخانه افتاد و آب آن را با خود برد!!

هنگام خداحافظی بالای پل ایستاده ایم و داریم به خانواده هایی نگاه می کنیم که از آب گذشته اند و دارند به زحمت از شیشه ها بالا می آیند تا خود را درون چایخانه برسانند. مردها پاچه هایشا بالاست، ولی پاچه زن ها خیس شده است. یکی از بچه ها می گوید این رد شدن از آب هم تفریح جالبی ست و هم شادی سالم. بهتر نیست به جای زحمت آفرینی یک فکری برای امنیت و راحتی اش بکنند. فکر می کنم اگر این میله ها را در راه قسمت پر عمق می گذاشتند بهتر و عاقلانه تر بود.

نیما دوباره آرام در گوشم زمزمه می کند: "تو محشری، از همه سری!"

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 19:7  توسط اکسیر 



اگر پرونده ی این هفته برای ما هیچی نداشت (البته به جز آن حق التحریر ناچیز!) این یک نکته را داشت که راقم این ستور دو هفته ی پیاپی مجبور بشود کوه برود!

و جالب تر اینکه هر هفته با یک گروه متفاوت از بچه های سرویس.

یادش به خیر! آخرین باری که کوه رفتم، همین کوه صفه خودمان بود. حدود یک ماه پیش!! (چیه؟! چرا اینطوری نگاه می کنید؟ "یادش به خیر" رو که فقط برا زمانهای دور نمی گن که! برای خاطرات خوب می گن! نمی دونستی بدون!!)

یک شب تابستان بود، ساعت سه نصف شب؛ با بهروز کنار مقبره ی شهدای گمنام نشسته بودیم و به اصفهان نگاه می کردیم. اصفهانی که چراغ خانه هایش خاموش بود، ولی چراغ راههایش روشن.

داشتیم یک بازی می کردیم. دلمان می خواست حدس بزنیم این آدم های خوابیده وقتی بیدار شوند، اولین دغدغه شان چه خواهد بود؟ دلمان می خواست تجسم کنیم چهره ها و حالتهایشان را. دلمان می خواست حالا که لااقل وسعت تصویرمان بیشتر شده، وسعت تصوّرمان را نیز افزایش دهیم.

شاید خاصیت "بالا نشینی" این باشد که بخواهی کنجکاوی هایی بکنی که از آن پایین به ذهنت نمی رسد. ولی نمی دانم رازش در چیست، وقتی آدم ها حقیر بشوند جلوی چشمت، تازه یادت می افتد که خودت هم چقدر حقیری!

 

* * *

 «چه چیزی در این جسه ی عظیم نهفته است که آرامش می دهد؟ قرار می بخشد و غرور؟ نمی دانم. شاید خدا می خواسته گوشه ای از عظمتش را در آن نمایان کند.

این عظیم ترین و با هیبت ترین چیزی است که در عالم هستی وجود دارد. اما خود او هم در مقابل کلام خالقش هیچ است. مگر نمی دانی؟!  لَو اَنزَلنا هذا القرآنَ بر کوه، می دیدی که خاشعاً مُتَصَدِّعاً مِن خَشیةِ الله. برای همین است که تا در مقابل کوه می ایستی، عظمتش می بینی و احساس کوچکی می کنی، بعد بی اختیار یاد خالقت می افتی و شاد می شوی؛ آنگاه در دلت می گویی: " اینچنین است، خدای من."

حالا که دیگر قصّه را می دانی، بسم الله. تو هم دستت را به ما بده و بیا. بیا بالا. همین حالا. همین اطراف.»

 

ماجراي آن كله‌هاي هوا خورده

 

بالاخره هم از كوه پايين افتاد و مرد

 

در ستايش طبيعت

 

صداي كوه جان شبيه صداي ماست

 

گپ دماوند و اورست

 

 

 

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 19:7  توسط اکسیر 



مصاحبه با یکی از خوره های کوه!

بالاخره هم از کوهی پایین افتاد و مُرد!

کلیم آرام

-------------------------------------------------------------------

محمد حسین سعادت زی؛ اهل اصفهان؛ دانشجوی سال آخر مهندسی رباتیک دانشگاه صنعتی شاهرود؛ 22 ساله و مجرد!

محمد حسین را ازدوره دبیرستان می شناسم. پسر خجالتی و محجوب بین ما! وقتی موضوع کوهنوردی مطرح شد، ناخودآگاه یادش افتادم. یادم بود از کودکی کوه زیاد رفته است و تازه صخره نوردی هم کار کرده. چون می دانستم اهل مصاحبه نیست، به بهانه ی تازه شدن دیدارها او را به دفتر روزنامه دعوت کردم(!)، و بعد از نیم ساعتی که معطل شد و بعد از کلی بحث، کار را به رودربایستی انداختم و با او مصاحبه کردم. برای گرفتن عکس هم مکافاتی داشتیم با این آدم خجالتی و کم رو!

 

 

کوههای زیادی رفته است و به دفعات زیاد. "بیش از صد بار کوه رفته ام و هر کوه را هم چندین بار. اکثر کوههای ایران: کرکس، سبلان، کلاه قاضی، بینالود، زردکوه و... که بلندترینشان همان سبلان است"

"جالب ترین کوهی که رفته ام آبشار آتشگاه لردگان است. یک مرکز تفریحی بسیار زیبا هم در کنار این آبشار هست. برای رسیدن به آبشار و اوج زیبایی ها نیاز به کوهنوردی دارید و حتی عبور از دیواره. چندین آبشار و دیواره را که رد کنید به دو سرچشمه می رسید که اوج شکوه و زیبایی ست و جایی که دیگر نمی توان جلوتر رفت"

"سخت ترین کوه بینالود بود که سالها پیش رفتم. علت مشقت آن طولانی بودن راه و پیاده روی زیاد است.ساعتها پیاده روی می کنید ولی ارتفاع کمی بالا می روید. سبلان هم کوه بلندیست، ولی تا ارتفاع حدود دو هزار متری آن راه ماشین دارد"

"پدرم مرا کوهنورد کرد. خودم هم به شدت علاقه داشتم و دارم. پدرم از جوانی دوستی داشت به نام آقای حجاریان(از مسئولین فعلی کوهنوردی اصفهان) که کوه زیاد می رفته اند و هنوز هم می روند. من و خواهر و برادرهایم از کودکی با پدرم به کوهنوردی می رفتیم. حتی عکسهایی دارم از کودکی خودم که در بغل پدرم و روی کوه کلاه قاضی ام! و یا خواهرم که در یک صعود از بس کوچک بود پدرم او را درون کوله پشتی گذاشت!"

"من صخره نوردی هم کار کرده ام. در کوههای ایران خیلی به درد نمی خورد، مگر برای کوهنوردان خیلی حرفه ای. اصولاً لازمه ی کوهنوردی نیست چون در ایران به ندرت به دیواره برمی خوریم و هر کوه چندین راه برای صعود دارد که مثلاً از ده مسیر، یکی شان دیواره دارد. در کشورهای خارجی نیاز می شود. مثلاً اولین کوهی که می روند، آرارات ترکیه است که آنجا صخره نوردی نیاز است."

"تا بحال خطر و حادثه سخت نداشته ام. ولی کارهای خطرناک زیاد انجام داده ام! من و برادرم و پسر عمه ام روزهای قبل از عید و یکم تا سوم عید نوروز امسال را در کوههای کرکس بودیم. کرکس در عید معمولاً برف سنگینی دارد. ما بعنوان مثال دامنه ای را در عرض دو ساعت بالا می رفتیم و سپس در عرض دو-سه دقیقه لیز می خوردیم تا پایین! سرخوردن هم بدین صورت است که می دویم و سپس روی سینه خود را پرتاب می کنیم و تا پایین می آییم! به قدری سرعت زیاد می شود که روی دست اندازها آدم پروازمی کند، ولی کنترل با پاها انجام می شود. این کار در عین خطر، بسیار لذت بخش است!"

"وسایل کوهنوردی به فصل سال بستگی دارد. در تابستان شاید یک جفت کفش خوب کافی باشد. ولی در زمستان به گِتر و بادگیر و لباس گرم و... هم نیازشود. غذای چند روز را هم باید داشته باشید. غذا معمولاً کنسروهای آماده (مثل کنسرو خورشت) است."

"با بانوان هم تا به حال صعود داشته ایم. آنها هم پابه پای مردان به کوه می آیند و کم نمی آورند. به جنسیت بستگی ندارد و به تمرین و آمادگی جسمانی ست!"

"آدم های کوهنورد هم جالبند. پیرمردی 90 ساله ای هست که همیشه با دوچرخه کوه می آید! و یا پیرمرد دیگری که حدود بیست سال است بازنشسته شده و خام خوار است! ولی جالبترین آدمی که دیدم، جوان 25 ساله بود به نام محمد حوض ماهی. لیسانس تربیت بدنی دارد و دو سال سربازی اش را در پناهگاه کوه کرکس خدمت کرد! روحیه بسیار بالایی داشت و قوی در مقابل تنهایی، مخصوصاً در زمستانها. جالب بود، از تنهایی و بیکاری همه کوه را بارها گشته بود و نقاط کوچکی را که دقیقاً موبایل خط می داد، پیدا کرده بود!"

"کوه سوغاتی خاصی ندارد. ولی بعضی ها گل و گیاه مثل کاکوتی و پونه می چیند. بعضی ها هم خارهای کوچک را برای تزیین می کَنَند. از عشایری هم که دیده می شوند، می توان لبنیات خرید."

"کوهنوردی انسان را شاد می کند. کوهنوردی در شب استثنایی ست! مخصوصاً کوههای یزد. سکوت باشد و شب پر ستاره. آدم که تنها می شود به فکر فرو می رود و زندگی خودش را بررسی می کند."

"رسیدن به قله حسهای عجیبی دارد. به خودت می گویی خُب که چی؟! ولی یک غروری هم داری از ایستادن روی قله و نگاه به پایین و راه آمده. بعدش از بس خسته ای به خودت قول می دهی دیگر از این کارها نکنی! اما هفته بعد باز می روی کوه!"

"کوهنوردی خستگی زیادی دارد. مثل بوکس نیست که در عرض پنج دقیقه به اوج فشار برسی، ولی آرام آرام در عرض چندین ساعت خسته و کوفته می شوی و به یک استراحت هفت-هشت ساعته نیاز داری. ولی در عین حال خیلی تفریح دارد. به نظر من قشنگ ترین ورزش است. ولی مشکلاتی دارد، مثلاً برنامه ریزی برای آن سخت است. جمع کردن آدم های پایه، ماشین گرفتن، غذا و زمانبندی کار ساده ای نیست."

"محیط کوهنوردی از نظر اخلاقی خیلی سالم است. آن بالا قابل کنترل نیست، ولی کسی که بخواهد کار خلافی بکند اصلاً کوه نمی آید، از بس سخت است!"

"کوه رفتن مشکل فکری آدم را حل می کند. مشکلی که مدتهاست ذهنت را مشغول کرده و خیلی اذیتت می کند، مخصوصاً لحظات تنهایی. در رختخواب نمی شود به این جور مشکلات فکر کرد، چون کِسِلت می کند. ولی در کوه با دیدن عظمت خدا و قشنگی ها، غصه و دلتنگی جایش را به فکر باز می دهد. چون احساس می کنی خدا به تو توجه می کند و ارزش تو خیلی بالاتر از اینهاست. دنیا آنقدر حقیر می شود که می بینی ارزش غصه خوردن ندارد. غرورت می رود و عاقلانه به رفتار خودت و دیگران فکر می کنی."

"هیچ کس تنهایی کوه نمی رود. احتیاج به همراهی و شاید دلتنگی گروهی دارد. مگر آدم های خاص و زیادی شجاع! مثلاً پدرم دوستی داشت بسیار شجاع  بود و در عین حال روحیه ای محکم و تا حدودی خشن داشت. عادت داشت تنهایی به کوه برود. بالاخره هم از کوهی پایین افتاد و مُرد!"

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

 

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 19:6  توسط اکسیر 



 

چرا وقتی دانشجو می شویم اینقد رادعای بزرگیمان می شود؟! نمی خواهیم کسی در کارمان دخالت کند، از لباس و رفتار و حتی درس خواندنمان انتقاد و یا حتی نصیحتمان کند؟ ما که تا قبل از ورود به دانشگاه والدینمان از همه چیز با خبرند، به یکباره "نامه مشروطی" را توهین به شخصیتمان می دانیم!

پای صحبتهای "استاد سید علی هادیان" می نشینیم. مشاور و استاد دانشگاه صنعتی اصفهان و از مشاورين فرهنگ سرای پرسش، فوق لیسانس عرفان اسلامی، دانشجوی دکترای فلسفه اسلامی و صاحب دو فرزند!

 

 

 

-چرا بعد از ورود فرزندان به دانشگاه، نظارت والدین بر آنها کم می شود؟

همیشه این گونه نیست. ممکن است فرزندان احساس استقلال بکنند ولی نظارت والدین بر آنها کم نشود. امّا در آن مواردی که نظارت کم می شود، علل متفاوتی وجود دارد. کم شدن نظارت می تواند دو جنبه  داشته باشد. یکی از دید خانواده و دیگری از دید خود جوان. پدر و مادرها فکر می کنند فرزندشان بزرگ شده و تا حد زیادی شعور پیدا کرده است. جوان هم پیش خود می گوید: ما دیگر دانشگاه قبول شده ایم و دیگر بچه نیستیم. ورود به دانشگاه اتفاق خاصی نیست که بخواهد این تفکر را به والدین القا کند که فرزندشان یک ایمنی پیدا کرده است و یا اینکه خود فرد این احساس را بکند که افاضاتی به او شده است که دیگر منحرف نمی شود و نیازی به نظارت ندارد. حتی محیط دانشگاه نظارت های بیشتری را هم می طلبد. لازمه ی یک محیط همگانی، نظارت همگانی است.  مثلاً خود من هم نباید نسبت به همکلاسی ام بی تفاوت باشم.

 

 نباید این احساس باشد که مسؤلیت این شخص فقط به عهده ی پدر و مادر اوست. البته والدین با نظارت خود، تربیت هم می کنند. البته این طبیعی است که باید نوع نظارت پدر و مادر از این به بعد متفاوت باشد. در چنین سنی که سن رشد و شکوفایی است، باید نظارت ها از شیوه ی مستقیم به غیر مستقیم تبدیل شود. نظارت باید به سمتی برود که کم کم فرزند، خوب و بدی را درک کند و از هم تمییز دهد. باید تکلیف را بر دوشش بگذارند تا شروع به آماده شدن بکند. خوب است که بچه ها قبل از رفتن به دانشگاه یاد بگیرند که پول در بیاورند. اینها خیلی موفق تر از فارغ التحصیلانی هستند که تازه می خواهند پول در آوردن را شروع کنند. البته این پول در آوردن باید با نظارت پدر و مادر باشد تا فرد درگیر کارهای کاذب نشود. خود محیط دانشگاه اثر تربیتی ندارد که منجر به قطع نظارت والدین گردد. البته نهادهایی در دانشگاه هست که مسؤل کار تربیتی می باشند.

 

-اسماً یا رسماً؟

 اسماً که هست. کار هم می کنند البته نه آن قدر که باید بکنند. البته وجود این نهاد بدان معنی نیست که مثلاً هر چند هزار نفر دانشجوی آن دانشگاه، پرورش یابند یا تربیت شوند و دیگر دست از پا خطا نکنند.

 

- اصلاً چرا جوان پس از قبولی در دانشگاه احساس بزرگی و استقلال می کند؟

به نظر من این ربطی به قبولی در دانشگاه ندارد. این حس از همان ابتدای جوانی آغاز می شود. محیط دانشگاه هم به گونه ای است که دختر و پسر پس از ورود بدان احساس بزرگی می کنند و انگار که به جامعه وارد شده اند. خود قبولی در دانشگاه، فی نفسه هیچ تغییری در فرد ایجاد نمی کند. پدر و مادر ها هم اشتبام می کنند که چنین تفکری دارند. چون با قبولی در دانشگاه تنها محیط فرزندشان عوض می شود. البته کسی که دانشجو شده به هر حال از یک سدی عبور کرده و به موفقیتی دست یافته است. پس حق دارد که روی خود حساب بیشتری باز کند و اعتماد به نفس بیشتری داشته باشد.

 

- آیا قبول دارید که وقتی یک جوان در دانشگاه یک شهر دیگر قبول می شود، نظارت پدر و مادر خود به خود بر او کم می شود؟

 در اینجا بخشی از نظارت کم می شود که به شیوه ی مستقیم چشم در چشم و اعمال می شده است و البته این تنها روش نظارت نیست. والدین می توانند از روی تغییر در رفتار ها و تغییر در باورهای فرزندشان بر او نظارت کنند.

 

- اما این که دیگر نظارت نیست، بلکه فقط یک آگاه شدن است!

 قبل از اینکه جوان در یک شهر دیگر ادامه تحصیل بدهد، نظارت لحظه به لحظه بر او بوده است. ولی از این به بعد، دیگر نظارت یک ماه یک بار یا چند ماه یکبار بر او می شود. این به معنای کم شدن نظارت نیست.

 

-خود من در دانشگاه دانشجوهایی را دیده ام که پس از دور شدن از شهر و خانواده، به هر خلاف و کار ناپسندی رو می آوردند. آنها نه ترسی از دیده شدن داشتند و نه ترسی از خانواده.

همیشه رفتارهای هر کسی بستگی به مجموعه باورهایش دارد. این باورها وقتی زمینه ی بروز پیدا می کنند، خود را نشان می دهند. هر شخص در هر محیطی رفتار متناسب با آن را دارد. این دانشجویانی که شما مثال زدید با نظارت مشکلشان حل نمی شود. اینها تحت مدیریت خانواده نبوده اند. بلکه در زندان خانواده بوده اند. حالا که فرصت آزادی بدست آورده اند، باورهای خود را بروز داده اند.

 

-آیا قبول ندارید که از قبل باید به فرزند آموزش داده شود تا در زندگی دانشجویی و یا به عبارتی در زندگی دور از خانواده افسار گسیخته عمل نکند؟

 به طور کلی تربیت فرزند، قبل از تولد او آغاز می شود. هر چه مقدمات تربیتی در کودکی او بیشتر بوده باشد، ایجاد تأثیرات و تغییرات بعدی در سن های جوانی راحت تر و بهتر است. این صحیح نیست که فرزند را تا سن جوانی از تربیت سازنده بی بهره ساخت و بعد به یکباره در این سن بخواهیم او را برای زندگی در محیطی دیگر آماده کنیم. بچه را قبل از آنکه در قسمت عمیق استخر بیندازیم، باید به او در قسمت کم عمق شنا یاد دهیم. نه اینکه او را بدون آموزش در قسمت عمیق رها کنیم و هر وقت که او در حال خفه شدن شد، به داد او برسیم. گاهی اوقات آب به او فرصت داد زدن را نخواهد داد که ما بفهمیم و کمکش کنیم.

 

-چرا این قدر تیپ و فرم لبس پوشیدن جوان ها بعد از رفتن به دانشگاه عوض می شود؟

بالاخره وقتی  محیط عوض می شود و شخص با فرهنگ ها و باورهای جدید آشنایی پیدا می کند، تغییراتی حادث در درون و بیرون او رخ می دهد. جوان چیزهای جدید را می بیند و از بین آنها انتخاب می کند. این کاملاً طبیعی است. البته محیط یک زمینه است ولی علت تامّه نیست.

 

-به نظر من در این میان دخترها بیشتر تحت تاثیر و تغییر قرار می گیرند و به خاطر همین هم هست که خیلی از خانواده ها مخالف این هستند که دخترشا در شهر دیگری ادامه تحصیل دهد.

نه! این را نمی شود گفت. علت مخالفت خانواده ها به این دلیل است که می گویند:" دخترمان در یک شهر دیگر بدون پشتوانه می شود. ممکن است برای او مزاحمت ایجاد کنند و برای او امنیت کم می شود."

 

-اکثریت والدین از وضعیت تحصیلی فرزندشان در دانشگاه بی خبرند. ولی دانشگاه پس از اولین مشروطی، نامه ای آگاه کننده برای والدین آنها پست می کند. آیا این کار درست است؟

در دانشگاه ما که چنین نبود. ما اینقدر مشروط شدیم و برایمان نامه هم نیامد. ولی می دانم که خیلی از دانشگاه ها این کار را می کنند. شخصی را فرض کنید که مدتی است قلبش درد می کند و هر چه به او می گوییم که به پزشک مراجعه کند، گوشش پی حرف نمی رود. در چنین شرایطی ما نباید بگذاریم که فرد طلف شود بلکه باید موضوع را به خانواده یا دوستان نزدیکش اطلاع دهیم.

 نیازی هم نیست که والدین از ریز نمرات دانشجو با خبر باشند. بلاخره او هم گاهی اوقات خراب کرده است. البته خود والدین هم این را می دانند. وقتی کسی را قرار است چیزی بدست آورد، طبیعی است که چند باری هم شکست بخورد. الته این انتظار را هم نباید داشت که بگذاریم دانشجو به اندازه ی کافی مشروط بشود و بعد که اخراج شد به خانواده اش خبر دهیم.

 

- در پایان مصاحبه برای ایشان خاطره ای از همین نامه ها گفتم که کلّی بعد از آن با هم خندیدیم. فکر می کنم شنیدن آن برای شما هم خالی از لطف نباشد. یکی از دوستان من در دانشگاه پس از مشروط شدن خیلی از رسیدن این نامه به دست والدینش می ترسید. در یکی از روزها که برای سر زدن به شهرستان خود بازگشته بود، پس از باز کردن در خانه ناگهان متوجه افتادن کاغذی از لای در شده بود. بله. همان نامه ی کذایی بود. خدا را شکر از ماجرای این مشروطی، جان سالم به در برده بود. اما دومی و سومی هم در راه بود!

بهروز سهیلی اصفهانی

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:56  توسط اکسیر 



"در تصاویر حكاكی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچكس عصبانی نیست، هیچكس سوار بر اسب نیست، هیچكس را در حال تعظیم نمیبینید، هیچكس سر افكنده و شكست خورده نیست، هیچ قومی بر قوم دیگر برتر نیست و هیچ تصویر خشنی در آن وجود ندارد. از افتخارهای ایرانیان این است كه هیچگاه برده داری در ایران مرسوم نبوده است و در بین صدها پیكره تراشیده شده بر سنگهای تخت جمشید حتی یك تصویر برهنه و عریان وجود ندارد."

 

 

پلان اوّل؛ پارک شهید رجایی، عمارت هشت بهشت:

بعد از مقادیری انتظار و نشستن روی نیمکت های پارک رجایی در جلوی انظار مشکوک عمومی(از ساعت 17:45 تا 18)، بعد از تماسی که خانم حاجاتی با یکی از دوستان در کمیته بولتن المپیاد گرفتن، معلوم میشه که انگار برنامه عوض شده و بچه های المپیادی به دو گروه تقسیم شدن که یه گروه می رن چهلستون و اون یکی میان اینجا. بعد از پرس و جویی که از دفتر عمارت می کنیم، معلوم میشه که برنامه بازدید از عمارت هشت بهشت برداشته شده و همگی می رن چهل ستون!

پلانهای دوم؛ خیابانهای استانداری و سپه:

تا اینجا متوجه شدیم که از بالا تصمیم گرفته شده که بچه های دنیا فعلاً مجبورن هشت بهشت ندیده از دنیا برن! پس با پای پیاده به طرف کاخ چهلستون راه می افتیم. توی راه بحث داغ اینه که ما دو نفر هنوز کارت خبرنگاری نداریم(!) و بناس شنبه برامون صادر بشه. در ثانی روزنامه هم ما رو معرفی نکرده است و ما مجبوریم یک جورهایی خودمان را در دل چهلستون جای بدهیم تا بشود یک گزارش جمع آوری کرد. البته خانم حاجاتی توضیح می دن که طبق شنیده ها، بچه های المپیاد از بس مصاحبه باشون شده و نظرشون در مورد ایران پرسیده شده، حسابی خسته شده ن و اون شیطون تراشون شبها برای شوخی هم که شده، می رن تو خوابگاههای همدیگه و از هم گزارش می گیرن!

به در کاخ توی خیابون استانداری می رسیم، آقایی از پشت میله ها با ما حرف می زنه،می گه باید از درب خیابون سپه وارد بشیم.

ناچار به طرف خیابون سپه راه می افتیم. توی راه ، با یه آقایی آشنا می شیم، که یه گوشی سی و سی-ده داره و با افتخار می گه که خبرنگار یا عکاس روزنامه ی جام جمه. یواشکی به خانوم حاجاتی می گم: اگه راهمون ندن خیلی جلوی این بابا هم خودمون و هم روزنامه های محلی ضایع می شن ها!!  

پلان نهایی؛ درب ورودی کاخ چهل ستون، خیابان سپه:

جلوی در خیلی شلوغه. مردای کت و شلوار پوش با بی سیم و بعضی ها هدفون به گوش و بعضی ها هیچ کدام! با غرور شهری جلو می ریم و با آقایی که جلوی در ایستاده  (که بعد متوجه شدیم آقای کاف هستند) صحبت می کنیم. بهش می گیم که از روزنامه اصفهان زیبای شهرداری اومدیم و خبرنگاریم و خلاصه بذار بریم تو!

می پرسه: کارت دارین؟ خوشبختانه هر دوی ما از جاهای دیگه کارت خبرنگاری داریم. دلمون خوش میشه، ولی قبل ازاینکه قند تو دلمون کاملاً آب بشه ادامه میده که: یه نوع کارتهای مخصوص برای ورود لازمه که روش نوشته press! و با دست یکی از کارتها رو نشونمون میده و ما با حسرت نگاه می کنیم! یه ذره بیشتر براش توضیح می دیم که آقا دیر جنبیده ایم وگرنه کارت که سهله، معرفی نامه هم می آوردیم برات! دو به شک میشه، ازمون کارت شناسایی معتبر می خواد، (یه بارقه ی امید!) ولی زود پشیمون میشه و کارتها رو درست ندیده، باز هم رو کارت مخصوص تاکید می کنه و بعدش در رو می بنده و می ره تو!

می یایم جلوی در، روی دیوارک های سنگی می شینیم. خانم حاجاتی می گه: همه جا همینطوره! ما هم تو خونه بیشتر به مهمون اهمیت می دیم و کارای مهمی براش می کنیم. می گم: درسته! اما اون کارهایی که مادر همیشه برا بچه های خودش انجام می ده، صدها برابره کارهایی که برا مهمون انجام می ده!

چشمم به خبرنگار جام جم می افته و یهو خنده م می گیره، اونم نشسته رو دیوار!

در همین حین هما کبیری، دوست جدید خانم حاجاتی که توی کمیته بولتن المپیاده می رسه، چند تا از بولتن های (نشریه داخلی) المپیاد رو آورده و تقدیم می کنه! چشمم به کارت مخصوصش می افته و یه فکری به ذهنم می زنه. به آقای سردبیر(رضی الله عنه!) زنگ می زنم تا ببینم راهی هست که ما هم وارد بشیم. سردبیر بعد از پیگیری، می گن که یکی از بچه ها (موسی) اونجا یه دوستی داره به نام آقای "دال". و ایشون رو اگه پیدا کنیم حتماً کمکمون می کنه. هما آقای "دال" رو می شناسه و می گه اگه اومد بهمون می گه. در همین حین یه الگانس پلیس و پشت سرش اتوبوسهای رنگارنگ از راه می رسه و سیل المپیادیهای چند ملیتی از اونا سرازیر می شه! همه به تکاپو می افتن. مرد بی سیم به دست داره با اتوبوس دو بحث می کنه که چرا جلوی جوی آب در رو باز کردن! بچه ها پشت لیدرهای شماره به دست، به صف وارد می شن. ما همچنان دنبال آقای دالیم! هما هم باید بره، خداییش رومون نشد بهش بگیم یه کمکی هم برا تو بردن ما بکنه! یه بار دیگه سراغ مسئول می رم تا شاید فرجی بشه. اینبار می گن آقای "میم" همه کاره س. باهاش حرف می زنم، خوشبختانه آقای دال رو می شناسه. می گه اگه ایشون بگن، ما رو راه می دن. چی بهتر از این؟! خودمو به دو تا از همراهای ایرانی می چسبونم و ازشون می خوام آقای دال رو به ما معرفی کنن. آقای دال زود پیداش می شه. خوش برخورده و تحویل می گیره. می گه به آقا موسی ارادت خاص داره. وقتی قضیه رو بهش می گم، می گه: "اون تو خبری نیست که! خبرها همین جاست. ایرانی را هل می دن تا راه خارجی رو باز کنن! همینا رو بنویسین دیگه!" به ما می گه صبر کنیم تا اوضاع آروم بشه و بعدش می ریم تو. اما انگار این اوضاع آروم بشو نیست! همه دارن می دون، مردم ایستادن نگاه می کنن، اتوبوسهای آخری همه با هم دراشونو زدن، الگانس پشت سر داره تو بلند گو داد می زنه، ماشین غذا رسیده، بعضی ها میان که آشنا هستن و جلوی چشم ما بدون کارت و دسته ای می رن تو! پلیس کسایی رو که می خوان با بچه ها حرف بزنن رد می کنه. ولی یه اتفاق اوضاع رو شلوغتر می کنه! یهو آقای "میم" رو می بینم که داره یه آقا و خانم جوون رو به بیرون هدایت می کنه. دختر خیلی عصبانی شده و بحث می کنه "ما با فلانی هستیم، چرا با دستت هل میدی؟"، آقای میم هنوز عصبانی نشده، زیر لب غرولند می کنه: "فکر کردن اینجا کجاست؟! دست همو گرفتن. برو تو خیابون این کاراتو بکن!" دختر می شنوه، فوران می کنه، شناسنامه ش رو از کیفش بیرون می آره، صفحه ی وسط را جلوی صورتش می گیره و تشر می ره "تو بلد نیستی با یه خانوم حرف بزنی!". آقای میم کوتاه نمی آد، می گه حق با شماست. ولی بازم بیرونشون می کنه! دختر از پشت دیوارک های سنگی حرفی می زنه که  آقای میم حرف رو به پدرش حواله می کنه، شوهر جوونش می آد تا خودی نشون بده. دعوا و توهین بالا می گیره، آقای میم می خواد از روی دیوارک رد بشه و بره ادبشون کنه! می بینم اگه بیش از این عصبانی بشه کار ما هم لنگ می شه! من و آقای دال عقب می یاریمش و بش می گم که "در شخصیت شما نیست!" زود آروم میشه، ولی بازم غرولند می کنه. نمی دونم چه اصراری داره تا به خارجی ها نشون بده ازبس مردم ایران نجیبن، حتی زن و شوهرا هم به همدیگه دست نمی زنن!! آروم که میشه دستشو می گیرم و می برمش پیش آقای دال تا کار ما رو هم حل کنه. اما آقای دال اساسی ضایمون می کنه و می گه "صبر کنید بابا!"

آقای میم بدون اینکه حرف بزنه می ذاره می ره تا اون دو تا شرور(!) رو از اون در راه ندن!

ما هنوز جلوی در ایستادیم و چشممون به جناب داله. خانم حاجاتی چند تا عکس می گیره. اذان رو که می گن، آقای دال به همراهاش می گه بیاین بریم نماز. در آخرین لحظه، یه نگاهی به ما می ندازه و راهشو می کشه می ره طرف مسجد و ثواب مؤکد!

پیش خودم فکر می کنم، چرا چند جمله به آقای میم نگفت تا دو تا خبرنگارای اصفهانی که می شناختشون رو راه بدن؟ چرا دریغ کرد؟ یعنی اینقدر برای همشون سخت بود یا "کاخ اجدادمون فقط برای بچه هاشون جا کم داشت؟!"

دیگه جای موندن نیست. از در باغ تا دروازه دولت خیلی برام سخته که با خانم حاجاتی حرف بزنم، اونم همینطور. به عنوان دو تا جوون ایرانی، انگار برای تقصیری که گردن ما نیست، از هم خجالت می کشیم. خانم حاجاتی می ره. می خوام برم مسجد تا نمازمو بخونم، اما تا یادم می افته بغل چه آدمایی باید بایستم بی خیال می شم. توی دلم می گم: "اگه بابا کورش کبیرم زنده بود، آدمتون می کرد!"

توی اتوبوس به صورت مردم کشورم دلخوش می کنم، دختر، پسر، پیر، جوون، بچه... ولی همه و همه ایرانی. و بعدش می رم خونه تا "راه بی پایان" رو ببینم!

 

امیر مالک صالحی

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 18:27  توسط اکسیر 



جای کم مجبورمون کرد خیلی از جزییات و قسمت های جالب این گزارش رو (که شنیدنش برای همه ما می تونست جالب توجه باشه) حذف کنیم. اما همینشم غنیمته. لااقل متوجه می شید، بعضی ها (مثل بعضی های دیگه!) با تکیه بر اشتباهات و مخصوصاً احساسات این مردم، چه آخوری برای خودشون درست کردن! من همینجا ازخانم سعادتی که واقعاً برای این گزارش سختی زیادی کشیدن و وقت زیادی گذاشتن تشکر می کنم.

 

گزارشی كه در زير می خوانيد، در طی يك عمليات نيمه خائنانه به همراه تعداد زيادی دروغ تهيه شده است. اما آنچه اتفاق افتاده است و اكنون پيش روی شما قرار دارد،عين واقعيت می باشد.از آنجائی كه بنده در زمينه ی دروغ گويی و بازيگری مهارت چندانی ندارم ، برای كشف واقعيت كار جماعت "گيرندگان فال و بينندگان كف"،بر آن شدم تا حسِ دروغ گويي خود را بيش از پيش تقويت كنم. به اميد آنكه بتوانم استعداد دروغ سنجی اين جماعت را اندازه بگيرم!

براي جذاب تر و عملی تر شدن اين پروژه، از آقای علايی- 27 ساله - متأهل – در نقش نامزد خود استفاده كردم.(که باز هم از ایشان برای وقتی که به من دادند تشکر می کنم) هم چنين به منظور معتبرتر كردن نتايج به دست آمده در اين پروژه، از دو منبع مختلف استفاده كردم. آنچه در زير می خوانيد مختصری از اين دو مراجعه مي باشد

 .: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 18:19  توسط اکسیر 



یک؛توی اتاق نشستم و دارم مطلبی رو می خونم. دستم شکسته، توی گچه و اذیتم می کنه. یهو مادرم با اسفند دون پر آتیش بالای سرم ظاهر می شه. بلندم می کنه، مجبورم چند بار دور مخلوط آتیش و کاغذ دعایی که در حال سوختنه، بگردم. تازه نشسته م که دوباره با یک لیوان آب سر می رسه. روی سطح آب، کاغذی که روش دعا نوشتن شناوره. لیوان آب رو سر می کشم. مادرم چند ساعت بعد، همون دعای خشک شده رو دور گردنم می ندازه. یادم میاد چهار سال پیش هم همین موقع دستم شکسته بود. مادرم میگه برات "سر کتاب" باز کردیم. می گن "سر زبونی"، زود به زود "چشمت می زنن". مادر بزرگت این دعاها رو از یه دعا نویس برات گرفته.

دو؛ بهش می گم امروز سالگرد آشناییمونه! می گه: خب که چی؟ چه فرقی با روزای دیگه داره؟ می گم قشنگ نیست؟ می گه: برو بابا! همش شاعرانه فکر می کنی!

سه؛ خانم افتخاری (زن همسایه) اومده خونمون و داره با مادرم حرف میزنه. جالبترین جای صحبتاش در مورد چشم زخم و روشهای دفعشه. چند روش رو می تونم از حرفای ایشون و مادرم در بیارم. اول کتاب باز کردنه که یه دعایی بهت می دن با دستور العملهای عجیب که اون بالا دیدید. دوم آتیش زدن لباس کسیه که شما رو چشم زده و بعضی جاها اونی که چشم خورده. روش دیگه اسفند دود کردنه، که خودش داستانی داره. مثل اینکه اول اسفند رو با سوزن به یاد چشم زننده، سوراخ می کنند. روش جالب بعدی زخمه زدن به پِهِنه گاوه! به یاد افراد مشکوک به چشم شوری، چاقو تو پِهِن می کنن و بعد آتیشش می زنن. روش جالب دیگه، تخم مرغ سیاه کردنه. یه تخم مرغ را بین دو انگشت می گیرن، بالا و پایین سکه می ذارن. بینشان هم لباس چشم خورده و نمک و خاک کوچه و اسفند. اسم هر کس رو که می گن با ذغال یه خط می کشن. سر اسم هر کی تخم مرغ ترکید، همون کسیه که چشم زده! این مخلوط رو بعدش می ذارن لای نون و می دن سگ بخوره!!

چهار؛ یه سخنران برای شأن نزول سوره های ناس و فلق داستان جالبی می گفت. "ساحره ای یهودی پیامبر را جادو می کند، به طنابی چند گره می زند، فوتش می کند و به چاه می اندازد. پیامبر مریض می شود. خدا این دو سوره را نازل می کند. دو فرشته در دو سوی پیامبر می نشینند و این سوره ها را می خوانند. با هر تلاوت، گره ای باز می شود و پیامبر بهبود می یابند. ...پناه بر خدا از شرّ دمندگان افسون بر گره ها..."

چهار؛ می گن وقتی مردم خدا رو فراموش کنن، خدا اونا رو برای حل مشکلاتشون محتاج چیزای پست و کم مایه می کنه. اما به نظر من، آدمایی که خدا رو فراموش کنن و بهش "بی اعتماد" بشن، مجبورن به نیروی پایین تری محتاج بشن و اعتماد کنن.(حالا واقعی یا توهمی) ولی اونوقته که خوار می شن.

پرونده این هفته در مورد باورها و سنتهای عجیبِ بین مردمه. (شاید هم خرافات و جادو!)

در محضر گیرندگان فال و بینندگان کف!

انواع باورهای باورنکردنی!

حالا برید سراغ خرافات!

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 18:19  توسط اکسیر 



پسری بود شنگول نام!شنگول را خرج فراوان کرده تا به سن نوجوانی رسیده ،سبیل هایش روئیده و دماغش دَمیده بود!!! شنگول جدا" شنگول بودی! چنان که کره الاغ کدخدا به نزدش ایکیو سان و سگ آقای پتی بل به کنارش ملوان زبل!!!شنگول در تمام عمر در پر قو بزرگ شدی و از گل نازک تر نشنیدی و هر گز از بنزین سهمیه بندی استفاده ننمودی1!!! یک یدانه بودی و عزیز در دانه!!!شنگول به روزی که خورده بود دوغ ، از دور شنید صدای بوق و کله شد توی جوق!!!شنگول را نالان به خانه رساندند و اهل خانه گریه سر دادند و قربان صدقه اش رفتند و داد و بیداد کردند که این چه مصیبت بود و چه بلا ؟!!حال آنکه  ککش نگزیده بود و پایش نرهیده!!!مادر شنگول3 را یقین حاصل شد که پسر تحفه اش را ! چشم زده اند و او را اینچنین داغون کرده اند!!!پس شنگول را گفت در خانه بماند و از خود استراحت در کند و خود  بنزد کسی رفت تا برای پسر داروئی ، وردی ،چیزی بگیرد  و او را از گزند چشم بد در امان دارد!به روز اول شنگول در خانه نشسته بود که مادر دوان دوان آمد و انگشت شصت خویش در سوراخ دماغ پسر فرو کرد تا تَه!!!شنگول را انقلابی در بینی و مینی4 پدید آمد، فریاد بر آورد که این چه کار است؟که مادر او را ندا داد که هیچ مگو ! بنزد کسی شده ام که چشم بد را می ترکاند چون خمپاره ! و او دستوری داده است برای چند روز ، تا تو را از چشم بد مصون بدارم! و هم او گفت به روز اول همین طور نا غافلکی دست در سوراخ او کن ! و این از آن جهت است تا زهر چشم قبلی از دماغت خارج گردد ! و او راست گفتی ! چونکه از دماغت خارج شد و اینهاش و سر انگشت خود نشان داد!!!شنگول چون این سخن شنید و این صحنه بدید دم بر نیاورد و هیچ نگفت.به روز دوم شنگول در حالِ خود بود که بناگاه صدائی شنید بس ناجور!!! چون نیک نگریست مادرش را دید که باد در دهان انداخته ولبها غنچه کرده و صدا  تولید می نماید ، صدائی بس ناجور!!!پس او را گفت: این دگر چیست؟که مادر انگشت اشاره بر دهان گذاشت که هیسسس! این صدا شیاطین را از خانه پرانده و ارواح را دوانده می کند! و شنگول به فکر فرو رفت که ای عجب؟!این صدا چه ها که نمی کند و دم بر نیاورد وهیچ نگفت.به روز سوم شنگول را خوابی ربوده بود بس شیرین که بناگاه سوزشی سخت اندامش را فرا گرفت!!! از جا برخاست و بنای دویدن گذاشت که تا شَنگولش ، مَنگول نشده است خود را به آبی برساند که ناگاه درون چاه آبی افتاد و تا فیها خالدونش خُنک شد!!! الفا تحه!!!5.

پاورقی:

1- فکر سیاسی ننمائید اصلا" و ابدا ! شنگول اینا اصلا"ماشین ندارند!!!

2-آخه اینم توضیح می خواد آی کیو ؟یعنی در نرفته بود!!!

3-شنگولا که فهمیدین چه نابغه ایه؟حالا مامانِشا ببینید چه می ُکنه!!!

4-مینی پیتزا!!! آخه چی بگم؟!!

5-دیدین چه جوری راحت تموم کرد؟حالا برید سراغ خرافات! اینم پیام داستان در پاورقی!!!

 

يوخي دلبر من

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 18:18  توسط اکسیر 



 

از آنجایی که خرافات ذاتاً "خرافه" است، پس بیخودی از راقم این سطور انتظار نداشته باشید تا یک مطلب علمی- تحقیقی تحویلتان بدهد. اما به دلیل گستردگی موضوع و دست و پنجه نرم کردن هر روزه با آن (برای همه ما، به نسبت خودمان) بدم نمی آید به تقلید از روشنفکر مآبان این مرز و بوم (که نه تنها خدا را بنده، بلکه شریعتی را هم شاگرد نیستند!) یک نیشکونکی از این گستره بگیرم!

اولین کاری که برای نوشتن این مطلب انجام دادیم، جمع آوری خرافات رایج بین مردم بود. نتیجه کار باور کردنی نبود، اگر فقط بخواهیم نصف خرافات را برایتان چاپ کنیم، باید تمام روزنامه را چند روزی اجاره کنیم! در ضمن در بسیاری از موارد، چنان مرز بین دین و خرافات شکسته می شود که حتی نام گذاری آنها به عنوان "خرافات" و یا حتی "سنت اشتباه" نیازمند جرأتی در حد و اندازه های تیم ملی است! (متوجه منظورم هستید که؟!)

پس از همین جا در جریان باشید که حتی خرافات دانستن بعضی رسم ها و باورها در این مطلب خودش زیر سوال است و من هم عین شما، در جهل مرکبم. اما ادامه را که بخوانید مثل من از شنیدن بعضی باورها کفتان بریده می شود!

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 18:18  توسط اکسیر 



"ابتدای هر ترم تصميم می گيرم درس های ترمی را كه در پيش دارم به خوبی بخوانم،اين تصميم را آن قدر جدی در سر مي پرورانم كه به رويای شاگرد اول شدن ختم می شود.

 دو-سه هفته ی اول، همه چيز طبق برنامه پيش می رود. هر روز سر كلاس حاضر می شوم. رديف اول می نشينم و خوب به درس استاد گوش می دهم.اما اين وضعيت فقط تا ميان ترم ادامه دارد و بعداز آن تمام افكارم را فراموش می كنم.كم كم از خواندن كتاب منصرف می شوم و خواندن جزوه را انتخاب می كنم.شايد بايد از اول هم همين كار را می كردم! وقتی با 900 تومان می توان بهترين جزوه ی استاد را به دست آورد ، من ديوانه بودم كه برای خريد يك كتاب 9000 تومان هزينه كردم! كتابخانه مان را هم خدا عمر بدهد.هر كتابی كه می خواهم، از اول ترم غيب می شود تا آخر ترم."

 البته خواندن جزوه محاسن ديگری هم دارد.مثلاً اينكه نمره تان حداقل 3 نمره بيشتر خواهد شد. مهم نيست شما باسواد می شويد يا نه و مهم نيست فردا ما را با اطلاعات عينا كپب شده از صحبت هاب استادمان مب سنجند، اين ها اصلا مهم نيست. مسئله ی اصلی "پاس شدن" آن درس است!

"من فردا امتحان دارم و تقريبا نمی دانم موضوع درس چيست.البته از سرفصل ها می توانم حدس بزنم.از امشب تا ساعت ده صبح فردا، 11 ساعت فرصت دارم.اگر يك دقيقه نخوابم و يك ثانيه هم استراحت نكنم،می توانم دو سوم از اين جزوه ی 150 صفحه ای را بخوانم.هر چه به صبح نزديك می شوم اضطرابم شدت می گيرد و سطح يادگيری ام پايين می آيد. يكی نيست به من بگويد مجبور بودی؟؟! جرأت نگاه كردن به ساعت را ندارم.انگار كه عقربه ها با هم مسابقه گذاشته اند!"

و اما فردا؛ به هر زحمتی بود امتحانم را دادم و با نمره 10 هم پاس شدم.خدا را شكر!! ولی هرچه فكر می كنم يادم نمی آيد آن شب چه خواندم،چه طور خواندم و چگونه به سؤالات جواب دادم! اين ها اصلا مهم نيستند كه من چيزی ياد گرفتم يا نه ، مهم اينست كه من مجبور نيستم اين درس را دوباره بخوانم تا شايد مثل "آدم" آنرا ياد بگيرم.

"راستی اين ترم هم شاگرد اول نشدم!!"

« گودلاک »

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:38  توسط اکسیر 



به صبحی دل انگیز که اوستاد به مکتب شدی، جمعی از بروبچ مکتب اورا به انگشت نشان دادی و به سُخره گرفتی که او نباید بدین مکتب درس دهد،که او را هیچ مدرک نباشد پس هیچ حالی نیست! و ما سالها در خوابگاههای دانشگاه دود سیگارخورده ایم و پشت در اتاق اساتید مُرده ایم تا این مدرک را گرفته ایم پس همه چیز حالی مان است!! اوستاد چو این حرکت بدید، صبح دل انگیزش خراب، کلاس و کسوتش سراب، آینده اش بر آب و خودش را مُجاب دید که جهدی کندو مدرکی بگیرد. وی را گفتند باید به دانشگاه شوی و این نشود مگر با دادن کنکور که کاری است کارستان! اوستاد چون معلوماتش را کامل و کنکور را امری باطل می پنداشت گفت که او را از کنکور هیچ باکی نیست که علامه دهر است و خر خوان شهر!! پس در کنکور آنسال ثبت نام کردی و منابعش را خریدی و به خانه شدی و زن را گفتی که مرا شیر موز فراوان و ناهار و شام بسامان ده تا به دانشگاه شوم و پوز اینان بزنم و در حین گفتن این کلمات لبخند ژُوکوندی هم بر لب داشت،اینجوری!! زن اوستاد او را هر صبح و شام خدمات داد و اوستاد هی خر خوانی کرد و لبخند ژُوکوند تحویل داد اونجوری!! اوستاد به جهد کتاب خواندی و دود چراغ خوردی و علم اندوختی چه اندوختنی! اوستاد در صبح دل انگیز کنکور ،گیوه هاراور کشیدی ودستار بر سر چپاندی و خندان روان شدی که زنش او را ندا داد:یا ایها الاستاد بمان تا تو را قوتی دهم، و وی را کشمش و نخودچی بی شمار در جیب ریخت،چنان که همه کنند!! اوستاد چون به محل مذکور رسید،در جای منظور نشست تا سوالات معهود رسید و کنکور آغازید! اوستاد در همان ابتدا دست در جیب کرد و چیزی بخورد و مشغول شد .هنوز لختی نگذشته بود که اورا دل دردی گرفت چه دل دردی! از نوع گلاب به رویتان و روم به دیوار و میان کلا متان شکر آبکی!!! اوستاد دید که عنقریب است شود اوضاع آبکی،از دست دهد کنکور را الَکی،حال اطرافیان شود برفکی و شلوارش شود پشمکی،برگه خود بداد و دادی از سر ندامت سر داد و جَهان جَهان در حالی که با دستش اوضاع را کنترل میکرد!درون مستراح پَران شد!!پس از بازگشتن آرامش به اندامش و افکارش به فکر فرو رفت که این چه قال بود و چه مَقال؟!یاد جیب افتاد و آنرا هم همان جا تخلیه کرد همزمان!! سپس با خیال راحت درصبح دل انگیز ،دست در جیب کردی و سوت بلبلی زدی و ای یارمبارک بادا خواندی و به مکتب شدی ولبخند ژُوکوند زدی و از کار استعفاء نمودی، و خوشحال که:من الکنکورا" فارغا!

 

ستار صالحی

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:38  توسط اکسیر 



  نوشته: بهروز سهیلی اصفهانی

--------------------------------------------------------------------

رونامه اصفهان زیبا-شماره صدم- دوشنبه 14 اسفند ماه 1385 – صفحه اول؛ روی جلد روزنامه در کنار یک عکس بزرگ از جوانی قلیان بدست در حال دمیدن دود، یک تیتر می خوانیم:

"کار گروه بهداشت و درمان استان برای چایخانه ها و سایر اماکن عمومی تصویب کرد: ارایه و استعمال قلیان رسماً ممنوع شد."

ابتدا به این نکته ی عجیب اشاره کنم که در هیچ یک از استان های کشورمان، کثرت این مکانها مثل اصفهان نیست! پس برای گزارش از موضوعی که جوانان این شهر با آن سر و کار دارند، چه چیزی بهتر از چایخانه ها و قهوه خانه های سنتی اصفهان! چیزی که این سالها جوانان (البته بیشتر قشر مذکر!) با آن سر کار پیدا کرده اند.

 

برای شروع به سراغ یکی از همین قهوه خانه های شهر رفتیم. وارد محیط دود زده و مه آلود که شدیم از شوق سلام کردیم! صاحب مغازه که شخصی سالخورده با موهای بلند و سبیل های دراز و محاسن سفید بود، نگاهی مرموزانه به ما کرد و به سختی هر چه تمامتر عَلِیکی جواب داد. سپس رفت و از آن پشت داد زد: چی چی می کِشیند؟ امیرمالک به من نگاه کرد،من هم دست و پای خودم را جمع کردم و با صدای بریده بریده گفتم: «نعنا-پرتغال!»

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:38  توسط اکسیر 



 

 

وقتی بنا شد مطلبی با عنوان بایدها و نبایدهای برنامه های تابستانه بنویسیم، تصمیم گرفتیم با استفاده از تنوع جنسیتی نویسندگان صفحه(!)، مطلب را در دو جنبه ی دخترانه و پسرانه مورد بحث قرار دهیم. قرار شد بهروز سهیلی از منظری پسرانه و هما سعادتی از نگاه دختران موضوع را کنکاش کنند و بنده این دو بخش را در مطلبی واحد مقایسه و نتیجه گیری کنم. ولی امروز که دو نوشته به دستم رسید، دیکتاتورانه(!) نظرم را عوض کردم و دو بخش نوشته را عیناً از زبان این دو نویسنده ی جوان برای شما نقل می کنم. متاسفانه هر دو، موضوع را ازدید درونی نگاه کرده اند و کمتر تنه به مسئولان زده اند. ولی لطفش این است که لااقل تفاوت را احساس می کنید! پسران الکی خوش(!)، با لحنی عامیانه و شبهایی خنک و دخترانی کنجکاو ، ظاهراً(!) عقل گرا و مثبت!

 

 

 

جوانی مفيد، ‌مادری آگاه و يك عنصر آينده ساز!

ــ مــــامــــان؟

ــ بله دختر؟

ــ من حوصلم سر رفته!

ــ بازم حوصلت سر رفت؟!!

ــ خب چيكار كنم؟ دست خودم نيست كه...

ــ پاشو با دوستات برو بيرون.

ــ با اونا هم حوصلم سر ميره.ازشون خسته شدم.خب حالا ميگی چيكار كنم؟

ــ يه كتاب بخون.

ــ كتاب بخونم؟؟ حرفايی می زنی مامان! اينطوری كه بدتر ميشم!

(اين داستان ادامه داره اما منم نمی دونم آخرش چی ميشه!)

شما اگر جای اين خانم بوديد چه می كرديد؟ و يا در كل اوقات فراغتتان را چه طور می گذرانديد؟ بعضی خانم ها ترجيح می دهند زمان بيكاری شان را صرف ديدن مغازه ها كنند.حتی اگر واقعا هم قصد خريد نداشته باشند.اگر شما يك آقا باشيد،ممكن است از اين عادت خانم ها تعجب كنيد و اگر هم يك خانم،اين عادت كاملا معمولی به نظرتان مي رسد.از خانمی شنيدم كه می گفت ديدن ويترين مغازه ها لذت بخش ترين كاری است كه در زندگی انجام ميدهم.

دسته ی ديگری از خانم های جوان علاقه ی خاصی به رانندگی دارند. البته من اين موضوع را باور نداشتم تا روزی كه تصميم گرفتم دختر همسايه مان را تعقيب كنم و ببينم كه او هر روز از 6 تا 9 شب كجا می رود؟ و در آخر سؤالم به اين صورت تغيير كرد:"او كجا نمی رود؟" 3 ساعت تمام رانندگی بی هدف! وقتی علت كارش را از او پرسيدم جواب داد:"من اين كار را می كنم تا نشان دهم چيزی از پسرها كم ندارم! در ضمن اوقات فراغتم هم پر می شود!"

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 20:0  توسط اکسیر 



موش بخوره تو را ! «وقتی موجودی متولد می شود»؛ همین یک جمله کافی ست که فکر کنیم عموماً موجودی که متولد می شود بیشتر مورد نظر ماست، تا آنکه آن را متولد کرده است.

ولی اینبار سراغ آنهایی رفتیم که پس از تحمل رنج وضع حمل از یاد می روند، تا آنجایی که یادمان می رود روزی چقدر کوچک و قابل ترحم بوده ایم و این وجود پر مهر و نیرومندِ "مادر" بود که ما را بدون توقع دوست داشت، بزرگ کرد و به اینجا رساند.

در پی مطلبی بودیم با موضوع "تولد" که به ذهنمان رسید از اولین دیدار کودک و مادرش حرف بزنیم. و اصولاً از آنجایی که آنقدر باهوش نیستیم که اولین دیدار با مادرمان را به یاد بیاوریم(!)، به سراغ مادران رفتیم و از آنها برای شرح دیدار و احساساتشان کمک گرفتیم.

اولین باری که بچه هایتان را دیدید؛ اولین فکر و احساستان و اولین جملات:

 

مادر 36 ساله، صاحب دو فرزند:

1.دو ساعت بعد از زایمان – چون زردی داشت و زیر دستگاه بود، خیلی نگرانش بودم. وقتی دیدمش در مورد سلامتی اش پرسیدم و هنگامی که فهمیدم سالم است خیلی خوشحال شدم. ولی از آنجایی که حالم خیلی بد بود (فشار و قندم به شدت پایین بود و چربی ام بالا)، احساس می کردم که خواهم مرد و بیشتر دلم برای آینده ی کودکم می سوخت.

 

2.همان لحظه تولد- خوشحال بودم که سالم است و آنقدر صورت و چشمانش باد کرده بود که فکر کردم "چقدر زشته!" و از فرط تعجب پرسیدم: "چند کیلوئه این بچه؟!"

 

مادر 39 ساله:

تا دیدمش بغلش کردم و با گرمای تنش هر چه در این مدت درد کشیده بودم را یکباره ازیاد بردم و یاد قدرت خدا افتادم و اینکه مادر شدن احساس خوشایندی ست!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 19:25  توسط اکسیر  | 



 
Powered By NardebaN Graphic Home