با سلام. اینجا خانه ی خداست. جایی که در آن بندگان خدا سر یک زمان معین با خدا و یکدیگر وعده دارند. می آیند و صحبت می کنند. با خدایشان و با هم. مردان و زنان. پیران و جوانان. و عجب صفایی دارد جماعتشان. به خصوص وقتی در مقابل پروردگارشان به سجده می افتند. اما این مسجدی که امروز برایتان روایت می کنم، چیزی کم دارد. چیزی که نشاط و طراوت را به این خانه هدیه دهد. این مسجد جوان ندارد. البته این طور هم نیست که هیچ جوانی به اینجا نیاید. می آیند ولی خیلی کم. اما در مقابل مسن ترها خیلی می آیند. انگار که برایشان یک جور عادت شده است. مسجد، مسجد محلی است. امام جماعتش هر سه وعده نماز را خودش می خواند. پس همه می شناسندش. اسم اینجا، مسجد امام حسن مجتبی(ع) است. اگر آدرس آن را می خواهی، مواظب باش از اصفهانی ها نپرسی. خودت که می دانی چرا؟
الان ساعت 18:15 است. حدود یک ساعت به اذان مغرب باقی مانده. عجب مسجد جالبی. از بیرون که نگاه می کنی، دقیقاً مثل یک منزل مسکونی دو طبقه است که نمای آجری اش هنوز تمام نشده باشد.( ای کاش جا داشتیم تا عکسهایی را که از آن گرفته بودم، نشانتان می دادم.) خبری از کاشی و کاشی کاری هم نیست. هر چه دنبال اسمش روی دیوارها گشتم، چیزی پیدا نکردم. اما اهل محل اسمش را می دانند.
الحمد لله در حیاط اش باز است. داخل می شوم. پیرمردی روی یکی از سکّوهای حیاط، رو به قبله به دیوار تکیه داده، نشسته و پاهایش را دراز کرده، نماز می خواند ولی برّ و برّ مرا نگاه می کند. تا آنجا که مردمک چشمش می تواند، مرا دنبال می کند و از آنجا به بعد، حرکت گردنش را هم بدان می افزاید تا سر از کار من در آورد. در دلم تقبّل اللّهی به او می گویم و می روم. حالا که داخل حیاط شدم فهمیدم که ساختمان مسجد سه طبقه دارد. طبقه ی زیرین فقط وضو خانه و دست شوییست.( به قول پیرمردها، دست به آب است.) طبقه ی اول هم مسجد است. داخل آن می شوم. صحنه ی جالبی است. فضا به سالن کنفرانس بیشتر شبیه است تا مسجد. ازدیاد میز و صندلی های نماز توی ذق می زند. تازه در قسمت خواهران نیمکت هم برای نماز مهیاست. چشمم به جای دیگری می رود. در کنار این سه پیرمردی که ساعت شش و نیم عصر میز گرد اقتصادی تشکیل داده اند، دو تا جوان روی زمین ولو شده اند و ریاضی می خوانند. خیلی خوشحال می شوم و به خودم می گویم:" دیدی آقا بهروز؟ دیدی جوانها هم اینجا می آیند؟" ولی بعد از مدتی که صدای قرائت قرآن از بلندگوی مسجد بلند شد، دیدم هر دوی آنها، جُل و پلاسشان را جمع کردند و رفتند.
انصافاً فضای خیلی دلنشین و زیبایی دارد. کاشی کاری هایش، ستون ها را در خود کشیده است. لوستر بسیار بزرگ و وزینی دارد. پدر بزرگم که عضو هیئت امنای اینجاست، می گفت:" این لوستر برای این مسجد 10 میلیون تومان آب خورده است"!! خلاصه داشتم در مسجد سیر می کردم که ناگهان چشمم به جالب ترین جای آن افتاد. طبقه ی دوم. راه پله اش را پیدا می کنم ولی درِ ورودی آن قفل است. مجبور می شوم از پارتی خود در هیئت امنا استفاده کنم و خادم را متقاعد سازم تا در را برایم باز کند. بالاخره وارد می شوم. عجب جای با حالی است. به همه جای مسجد احاطه دارد. کاشی کاریِ داخل گنبد از این نزدیک چه زیباست. از گرد و خاک زمین پیداست که خیلی وقت است کسی اینجا نیامده. این طبقه بخشی از محیطِ مدور مسجد را دور می زند. از این بالا چه خوب می شود نماز گزاران را دید. واقعاً حیفِ اینجا نیست که این طور بی استفاده مانده است؟ فضا کاملاً خالی است. فقط یک میز مطالعه دارد و یک میز پینگ پونگ! که روی هر کدام به اندازه ی یک عمر خاک نشسته است. من این بالا کنار نرده نشسته ام و پایین را نگاه می کنم. نماز گزاران یکی یکی داخل می شوند. اذان تمام شده. پیرمردی با قد خمیده، آرام آرام به سمت میکروفن می رود و با صدای خش دارش شروع به اذان گفتن می کند. مردها را شمارش می کنم. 61 نفرند ولی تنها 8 نفر از آنان جوان هستند. پایین می روم تا من هم از این خیر عظیم عقب نمانم. نماز که تمام شد، به اطرافم نگاه کردم. بلا فاصله بعد از پایان نماز همه ی جوانها رفته بودند. فقط یکی از آنها مانده بود. انگار مجبور بود بماند. باید صبر می کرد تا نافله ی پدرش تمام شود و بعد با هم بروند.
بچه تر که بودم، کلاس دوم راهنمایی، یک معلم انشایی داشتیم به نام آقای سلیمی نژاد (هر جا هست امیدوارم موفق باشد). او می گفت:" امام حسن(ع) خیلی غریب است. در زمان خودش که یارانش تنهایش گذاشتند و امام (ع) مجبور به صلح با معاویه شدند. فیلم امام حسن هم خیلی غریب بود. چون بعد از فیلم امام علی(ع) پخش شد و آن جذابیت را نداشت، کسی نگاه نمی کرد."
راست می گفت. امام حسن (ع) هم خودش غریب است، هم فیلمش و هم مسجدش.
نویسنده: بهروز سهیلی


اولین ایستگاه جدی مقبره شهدای گمنام است. اکثر آدم ها از این مکان رد می شوند، کمتر کسی را می بینی که بی اعتنا رد شود، حتی همان زوج های مورد دار هم چند دقیقه ای دست در دست می ایستند و نگاهی هر چند کوتاه به مزار جوانان کشورشان می اندازند و سپس رد می شوند. یک عده چهل-پنجاه نفری موکت پهن کرده اند، روی زمین نشسته اند و در حال خواندن دعا هستند. در راه ننشسته اند و صدای اکویشان را هم کم کرده اند تا مزاحم بقیه نباشند. روی مقبره هم دخترهای چادری در حال زیارتند. ما هم فاتحه ای می خوانیم و رد می شویم. کم کم بالا رفتن دارد سخت می شود. به سرای کوهنوردان که می رسیم، صدرا ترجیح می دهد تا چشمه پشتی برویم و برگردیم، من و دبیر به زور دستهایش را می گیریم و راهی آبشار می شویم! راه خیلی شلوغ است. هم راه رفت و هم راه برگشت. همه نوع آدمی هم دیده می شود. اعصاب خُردکن ترین آدمهای این بالا، پسرهای مزاحم هستند که توپ والیبالشان را به طرف چند دختر با تیپ خاص پرتاب می کنند. توپ رها می شود و قل می خورد پایین! یکی از دخترها می گوید:"اوفی! حقّتونه!"، دخترها هم زیاد مظلوم نیستندها! توی راه آدم های زیادی با دبیر سلام و احوالپرسی می کنند، موبایلش هم این بالا زنگ می زند و ما نتیجه می گیریم ایشان چقدر مهّمند! نزدیک دیواره های سنگی آبشار یک عده رزمی کار در حال ورزش هستند. چند پیرمرد هم بینشان دیده می شود، هیچ اهمیتی به آدم ها نمی دهند و دارند کار خودشان را می کنند. دو دختر جوان هم بالای صخره ای نشسته اند و دارند مردم را نگاه می کنند و با هم حرف می زنند. راه اینجا با زدن دیواره ای سنگی تنگ شده و عبور آسان نیست. ولی آب و هوای کوه مردم را آرام و با گذشت کرده است، مردم به هم راه می دهند. همه خودشان را به بالای آبشار می رسانند، دستی به آب می زنند و دوباره راه می افتند. بعضی ها هم روی سنگ ها استراحت می کنند. بعد از آبشار تصمیم می گیریم سری هم به تله کابین جدید کوه صفه بزنیم. کمی پایین می آییم و وارد جاده تله کابین می شویم. نسبتاً جاده طولانی دارد. کمی میان بر می زنیم تا برسیم. ساختمانش هنوز نیمه ساخت است. دبیر می رود تا یک چیزی بخرد بخوریم. نیما از کیفش سوغات مشهد بیرون می آورد که نوعی شکلات است. بالا که می رویم، صدای ضبط "کافی شاپ" (یک مغازه کوچک!) را می شنوم، می گویم ان شاا... آهنگش مجاز است، آهنگ بعدی که شروع می شود دیگر هیچ کاریش نمی شود کرد، غیر مجازاست دیگر! این بالا اماکن زیاد قدرت ندارد، برخلاف آن پایین که خیلی..(!!) کابین ها قدیمی هستند، مسئولین گفته اند بررسی کرده ایم، کیفیت و امنیتشان بالاست. نفری دو هزار تومان هزینه دارد. تخفیفی برای بازگشت نمی دهند. سوار که می شویم، زن و شوهر جوانی را می بینم که تازه بالا آمده اند، ولی به جای بیرون رفتن، دوباره سوار کابین های پایین رو می شوند! به این می گویند کوه نوردی!! سرعت و هیجانش خیلی کم است، مناظر زیرپایمان هم تعریفی ندارد. اما شیشه های کابین دودیست و از بیرون زیاد نمی شود داخل کابین را دید زد! صدرا بالای بلیط را نشانم می دهد که آرم شهرداری را سیاه کرده اند، علتش را ما هم نفهمیدیم!
"پدرم مرا کوهنورد کرد. خودم هم به شدت علاقه داشتم و دارم. پدرم از جوانی دوستی داشت به نام آقای حجاریان(از مسئولین فعلی کوهنوردی اصفهان) که کوه زیاد می رفته اند و هنوز هم می روند. من و خواهر و برادرهایم از کودکی با پدرم به کوهنوردی می رفتیم. حتی عکسهایی دارم از کودکی خودم که در بغل پدرم و روی کوه کلاه قاضی ام! و یا خواهرم که در یک صعود از بس کوچک بود پدرم او را درون کوله پشتی گذاشت!"


از آنجایی که خرافات ذاتاً "خرافه" است، پس بیخودی از راقم این سطور انتظار نداشته باشید تا یک مطلب علمی- تحقیقی تحویلتان بدهد. اما به دلیل گستردگی موضوع و دست و پنجه نرم کردن هر روزه با آن (برای همه ما، به نسبت خودمان) بدم نمی آید به تقلید از روشنفکر مآبان این مرز و بوم (که نه تنها خدا را بنده، بلکه شریعتی را هم شاگرد نیستند!) یک نیشکونکی از این گستره بگیرم!
