تبليغاتX
گروه روزنامه‌نگاران « اكسير »

از دین چه یاد گرفته اید؟ نماز است و روزه و خمس و زکات و سکوت های عرفانی، سلامهای بلند، اذکار طولانی، کلمات عربی هنگام نشستن و برخاستن و نشستن توی تاکسی، مقادیری محاسن، وضوی دایم و ... و البته یادتان نرود؛ مردانگی، غیرت و چینهای صورت برای عیال!

اُفتان می شود شما اول سلام کنید؟ برایتان ناجور است که هنگام ورود به خانه یک ذره از خودتان محبت در کنید؟ می ترسید مسخره تان کنند؟ می ترسید که همسرتان پررو بشود؟ فکر می کنید برای "مرد" لوس است که عشقش را برای همسرش ابراز کند؟ (البته اگر عشقی باشد هنوز!) آهای! مرد جوان! تو دیگر چه ات شده؟ خوب قبل از ازدواج بلد بودی حرف های عاشقانه از خودت در کنی. خوب بلد بودی همه ی احساساتت را برای نامزدت بگویی! خوب بلد بودی توجهت را به او نشان بدهی. حالا چه؟ آهان! خَرَت از پُل گذشت؟! حالا دیگر نیازی به آن "کمند محبت" نداری، حالا همسرت به میزان لازم به تو وابسته شده؟! چی شد آقا؟ اخلاقش عوض شد؟ دیگر مثل گذشته زود پی حرف جنابعالی نمی رود؟ حالا دیگر مثل گذشته برای بیماری و ناراحتیت ارزش قایل نیست؟ چند بار می خواهی بگویی: "خوشِ دوران نامزدی"؟ چرا همه اش یاد رفتار زنت در آن دوران می افتی؟ کمی هم فکر کن تا یادت بیاید "تو چکار می کردی" که اینقدر همه چیز عشقولانه بود؟ (این را در گوش آقایان می گویم! خانم ها عموماً زیاد روحیه ی تفکر و تولید ندارند. رفتار زن، تابع رفتاریست که مرد با او می کند. زن ها به "توجه" نیاز دارند. دلشان می خواهد توجهت را به آنها نشان بدهی! با زبان، نه با عمل احمق!)

اگر فکر می کنی خیلی لوس است و "دیگه از ما گذشته" و از این چرندیات، بد نیست این نامه ی امام خمینی (ره) به همسرش را بخوانی تا بفهمی چرا بعضی ها خوب زندگی می کنند، همیشه آرامش و حتی طول عمر دارند:

«تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم. در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیزو قوت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آیینه ی قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند... صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این مناظر عالی به دل بچسبد...جای شما خیلی خیلی خالیست...»

آخر نامه هم می توانی نام امام را بخوانی: "تصدقت؛ قربانت؛ روح ا..."

نکند تو از امام مذهبی تر و سر و سنگین تر و پیرتری؟ نه! تو فقط "مغروری"، همین!

 

امیرمالک صالحی

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:47  توسط اکسیر 



 

عید مبعث سرآغاز دوران شروع وحی در زندگی پیامبر اکرم(ص) است.

حادثه مهمی که برای پیامبر بسیار عظیم و سخت بوده است به گونه ای که معمولا حتی باعث تغییرات جسمی ای همچون دگرگون شدن رنگ صورت پیامبر در هنگام نزول وحی می شده است که اطرافیان پیامبر آن را نقل کرده اند.

اشاره قرآن کریم در این مورد به پیامبر(ص) با یا ایهالمدثر است یعنی کسی که پس از اولین نزول وحی از شدت سخت بودن این حالت و درک مفاهیم بلند ملکوت و صحبت با خداوند به دور خود لحافی پیچیده و خوابیده است.

وحی که در لغت به معنی اشاره سریع و پنهانی است در قرآن کریم به معانی مختلفی بکاربرده شده است.

الهام غریزی به حیوانات مثل زنبور عسل، القاء مطلب، اشاره کردن به مطلبی بدون صحبت کردن از جمله این معانی مختلف است.

در همه این مفاهیم نوعی انتقال معانی با اشاره و بصورت سربسته وجود دارد.

وحی پدیده ایست که ما را به عالم غیب متصل می کند و خبرهایی از آنچه ورای عالم مادی وجود دارد به ما می دهد و به ما که در مقطع پایین هرم هستی و در دنیای مادی زندگی می کنیم کمک می کند تا خود را با لایه های ملکوتی و راس هرم هستی هماهنگی کنیم.

در دوران جدید که ملکوت و وحی و عوالم مرتبه بالاتر نظام هستی فراموش شده اند، بازار ادعای تخیلات و توهمات نحله های شبه عرفانی برای ارتباط با عوالم بالاتر حسابی گرم است و عده زیادی هستند که فکر می کنند پدیده هایی مثل وحی و مکاشفه و ارتباط با عوالم بالاتر هم مثل بازیهای کامپیوتری هستند: جذاب و سرگرم کننده. همه هم با کمی تمرین می توانند بازی کنند!

دوستی که با خواندن چند کتاب عرفانی و سرگذشت چند مکاشفه فکر می کرد نزدیک است که به او هم وحی شود، نقل می کرد:

در حرم امام رضا(ع) قبل از اذان صبح تصمیم گرفتم تا آخرین ذکری را که در یک کتاب پیدا کرده بودم به تعداد زیادی در سجده بگویم.

مدتی در سجده بودم و ذکر را تکرار می کردم که ناگهان سنگینی زیادی روی شانه هایم احساس کردم. خیلی ترسیدم، عرق کردم و احساس کردم که جبرئیل یا یکی دیگر از ملائکه آمده اند سراغم تا از جانب خدا از من تشکر کنند!

نفسم در سینه حبس شده بود. با این که خیلی می ترسیدم که الآن است که جبرئیل را ببینم و غش کنم شروع کردم سر از سجده برداشتن و در این هنگام بود که صدایی را هم شنیدم:"بلند شو! وقت نماز صبح شده است!"...

پیرمرد پهلویی ام توی صف نماز بود که با دو دستش داشت شانه هایم را تکان می داد...

"بلندشو جوون! پاشو اینجا نخواب! پاشو برو یه وضو بگیر و بیا، چند دقیقه دیگه اذانه!"

 

نیما احمدزاده

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 8:35  توسط اکسیر 



به نام خدایی که . . .

همه ی ما مجبوریم.مجبور به یک جبر ابدی.یعنی از همون اول که به دنیا می آییم تا وقتی سرمان را روی زمین می گذاریم و به قول معروف "جان به جان آفرین تسلیم می کنیم" و یا به عبارت بهتر به درک واصل می شویم! مجبور به مقایسه کردن و بدتر از اون، مجبوریم به مقایسه شدن .مقایسه با همه کس و با همه چیز.

همون لحظه اول که به دنیا می آیی همه به زور هم که شده شکل و ریخت تو را با هفت جد و آبادت مقایسه می کنند که مثلاً ببینند دماغت به کی رفته،چشم هایت شکل کیه و . . .

بزرگتر هم که میشی باز هم مقایسه ات می کنند،اما این بار نه فقط از لحاظ چشم و ابرو، بلکه از لحاظ همه چیز.با پسر یا دختر خاله، پسریا دختر عمو، پسر یا دختر دایی،پسر یا دختر عمه، پسر یا دختر همسایه و هر پسر یا دختری که مامان و بابایت دوست داشته اند تو مثل اون ها باشی ولی تو مثل اون ها نیستی.بهمین خاطر تو مستحق تحقیر شدن،گوشه کنایه و غرغر شنیدن هستی.فقط و فقط به این جرم که تو می خواهی مثل خودت باشی نه مثل کس دیگری.مثل خودت زندگی کنی، مثل خودت لباس بپوشی، راه بروی،غذا بخوری و . . .

اصلا به من چه که کی چه جوریه،سر و وضعش چیه،درسش خوبه،می خواهد ازدواج کنه یا نمی خواهد.

به من چه که بابا و مامانم هزارتا آرزو برای من دارند.هان؟چه کسی به آن ها این اجازه را داده که به جای ما فکر کنند و یا حتی بدتر ، بجای ما آرزو کنند. اصلاً مگر ما چه گناهی کرده ایم که لذت آرزو را از ما گرفته اند؟

من دوست دارم بلند بلند آواز بخونم،دوست دارم هنوز هم از آمپول بترسم، دوست دارم عاشق بشم ،دوست دارم یکی را دوست داشته باشم و اون هم منو دوست داشته باشه.مگه اینا جرمه؟هان؟

لعنت به این زندگی . . .

.

.

.

پرستار: آقای دکتر این برگه را تو جیب اون جوونی که یه شیشه قرص خورده بود پیدا کردیم.

دکتر: هه هه،نگاه کن خانم پرستار،ببین چه چرندیات بامزه ای نوشته! خوشی زده زیر دلش. یارو خل بوده! اگه خل نبود که . . .

 

رضا احسان پور

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 7:56  توسط اکسیر 



دلم برات می سوزه عزیزم! چون تو موجود قابل ترحمی هستی...

تو موجود قابل ترحمی هستی چون دلت برای هیچ کس تنگ نمیشه و تازه به این بی احساسیت افتخارم می کنی.

تو موجود قابل ترحمی هستی چون فکر می کنی "دوست داشتن" آدم ها رو می شکونه و محبت نداشتن رو با "محکم بودن" مساوی می دونی.

تو موجود قابل ترحمی هستی چون عشق هیچ کی به خودت یا به کس دیگه رو باور نداری و حتی خودتم "لایق عشق" نمی دونی.

تو موجود قابل ترحمی هستی چون فقط وقتی راه می افتی، وقتی حرف می زنی، وقتی کسی رو می بینی که "خودت" بهش نیاز داشته باشی.

تو موجود قابل ترحمی هستی چون به احساس هیچ کس جز خودت اهمیت نمی دی، مهم نیست کسی عصبانی، ناراحت، منفجر و یا حتی ناامید از زندگی بشه، فقط برات مهمه که "خودت" از کارات، حرفات، تصمیماتت و افکارت راضی باشی.

تو موجود قابل ترحمی هستی چون فقط به "خودت" حق اشتباه می دی، ولی وقتی بقیه اشتباه می کنن برای "خودت" حق تحقیرشون رو محفوظ نگه می داری.

تو موجود قابل ترحمی هستی چون از اینکه بهت توجه کنن احساس رضایت می کنی، ولی برات خیلی مسخره س که به کسی توجه کنی.

تو موجود قابل ترحمی هستی چون به "خودت" حق می دی برای  اینکه بی جواب یا منتظر می مونی، هر حرفی رو بزنی یا هر رفتاری رو انجام بدی، ولی به سوالات، انتظارات و چشم های منتظر بقیه هیچ اهمیتی نمی دی.

تو موجود قابل ترحمی هستی چون به همه چیز حتی دستای پر از محبت هم "بدبینی" و فکر می کنی همه مثل خودت دنبال "منافع شخصی" خودشونن.

تو موجود قابل ترحمی هستی چون "شجاعت" عذر خواهی نداری.

تو موجود قابل ترحمی هستی، چون "من" دلم برات می سوزه، برای اینکه تو سزاوار ترحم هیچ کس جز "خدا" نیستی و خدا اینو بهتر از من می دونه. ولی چه کنم؟ جلوی خودم رو  هم نمی تونم بگیرم که برات "دلسوزی" نکنم!

یادت باشه، تو همیشه "دوست داشتنی" هستی، مخصوصاً وقتایی که "غرورت" (مشکل اصلیت) رو برای "یه دل" بشکونی. همون لحظه س که تو واقعاً متولد می شی و "خود من" آخر این مطلب برای "غافلگیری" هم که شده، بهت می گم: "تولدت مبارک بنده ی خدا!"

 

امیر مالک صالحی

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 18:28  توسط اکسیر 



 

دکتر گفت: «این جواب آزمایش نیست! این قبض روحته که باید بدی به ملک الموت!»

مثل همیشه می‌خندید. گفت: «یعنی چی؟ درست بگو بفهمم چی می‌گی.»

- تویِ نویسنده که باید کنایه حالیت باشه. سه چهار ماه دیگه بیشتر در خدمتمون نیستی.

- اِ، پس قراره بری اون دنیا؟ بعد تو سراغ کدوم دکتر برم؟

- بیچاره! تو قراره بری اون دنیا. ببین، این دیگه داستان نیست که یکی را بکشی و بعدم زنده کنی. دیگه گلوبول قرمز نداری که اکسیژن را به بافت‌هات برسونه.

- مگه تو این هوای نکبتی اکسیژن هم پیدا می‌شه؟

- با تو نمی‌شه مثِ آدم حرف زد. نفهم! داری می‌میری. اولین کاری که باید بکنی اینه که ...

- اولین کاری که باید بکنم اینه که یه جمله برای سنگ قبرم پیدا کنم.

این را گفت و به فکر فرو رفت. دیگر اثری از خنده و تمسخر در چهره‌اش نبود. این جماعت همین‌جورند. مساله اصلی همه برای آنها مساله جانبی است و مساله اصلی آنها برای همه مزخرف است!

به این فکر می‌کرد که فقط سه چهار ماه فرصت دارد تا جمله‌ای برای سنگ قبرش پیدا کند. جمله‌ای که یک فرق اساسی با همه جملات دیگرش داشت، جمله آخر بود.

دکتر گفت: برای تو نباید سخت باشه. این همه کتاب نوشتی، یکی از جمله‌هاش را انتخاب کن.

- اتفاقا دشواری کار همین جاست. جمله قبر باید همه اون کتابها را یکجا داشته باشه، این جمله، خلاصه منه.

به یاد روزهایی افتاد که می‌نشست و ساعتها می‌نوشت، یک نفس. روزهایی که جملات معلوم نبود از کجا به ذهنش می‌رسیدند. جمله‌هایی که آرام روی دستش جاری می‌شدند و انگار که به دریا رسیده‌اند، روی کاغذ آرام می‌گرفتند.

خیلی شلوغ شده بود. نویسنده‌ای داشت پشت بلندگو در موردش صحبت می‌کرد: «من امروز عزادار شدم اما خیالی نیست! همه داستان‌نویسان امروز عزادار شدند ولی چه باک؟ همه هنرمندان امروز عزادار شدند آن هم مساله‌ای نیست. دوستان! آنچه امروز ما را گرد هم آورده است هیچ کدام این‌ها نیست و همه اینهاست. داغ ما امروز اینست که در سوگ او هنر عزادار شده است.»

حفظ ظاهر! در این مراسم انگار همه چیز برای حفظ ظاهر بود. از سخنرانی‌ها گرفته تا دفن او. همه می‌خواستند زورتر او را توی قبر بیندازند و مراسم را تمام کنند، همه منتظر شنیدن جمله قبر بودند.

دفنش کردند و سنگ را روی قبر گذاشتند. سنگ تراش کنار قبر منتظر بود جمله را بخوانند تا آن را روی سنگ قبر حک کند. پسرش آمد پشت میکروفن. جمعیت ساکت و بی‌قرار بودند. پاکتی را از جیبش درآورد و باز کرد. هزاران نفر انتظارش را می‌کشیدند، انتظار جمله‌ای روی یک تکه کاغذ که خیلی بی‌دقت و با عجله کنده شده بود. پسرش که جان می‌کند تا صدایش بیشتر غمگین بنماید، شروع به خواندن کرد: «سالها نوشتم، سالها برایتان نوشتم. اما شما کفتارها، شما لاشخورها، از این دهها کتاب که ارزانی‌تان داشتم، از این صدها داستان، از این هزاران جمله سیر نشدید و باز هم می‌گویید یک جمله دیگر. ای مردمان رذل! بگذارید تا با آخرین جمله خود دمی دلخوشتان کنم.

«آنکه دهها کتاب نوشت، زندگی‌اش را در حسرت یک جمله به پایان رسانید!»

 

یحیی سهروردی

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 18:12  توسط اکسیر 



 

روزی که به دنیا آمدی را یادت می آید؟

نه! خوب حق داری ،مشکلی نیست یه کم جلوتر می رویم.

آره تو الان دوسالته و مامانت برای اینکه به کارهایش برسه تو رو نشونده توی روروَ­ک  و گذاشته جلوی تلویزیون. تلویزیون هم داره میزگرد فلسفی پخش می کنه ،تو هم که هیچی از این چیزها حالیت نمی شه!خوب چیکار میکنی؟هیچی، مثل احمق ها همین طور هی ذوق می کنی و میگی:"توتو ، قاقا ،آغون و . . ."

چی؟ بازهم یادت نیومد.خوب، تو الان هفت،هشت، نه و یا ده سالته! از مدرسه رسیدی خونه و داری مثل یک ماشین تایپ،یک خروار مشقی را که خانم یا آقای معلم داده را تند و تند می نویسی.نه به خاطر بهتر بودن علم از ثروت. نه ! چون مامانت گفته:" تا مشق هایت را تموم نکنی از تلویزیون خبری نیست!"

نگو یادت نیومد که ناراحت می شم.

باز هم بیا جلوتر.

خوب الان داری نوجوان می شی.درونت غوغاست.آروم و قرار نداری.داری می ترکی. میای با بابات حرف بزنی،می گه:"هیس،دارم اخبار می بینم." مامانت:"چقدر حرف می زنی! گفت یه قاشق سوپ خوری نمک بریزیم یا یه قاشق مربا خوری؟!"برادرت:" برو کنار. چرا زدی اون کانال؟داشتم فوتبال می دیدم." خواهرت:"گفته باشم،من امشب می خواهم سریال ببینم ها." تنها وقتی هم که همه دور هم هستند موقع غذاست که همه دارند سریال نود قسمتی طنز را می بینند و تو حق نداری جیک بزنی و باید مثل دیوونه ها فقط بخندی! برنامه های نوجوانانه تلویزیون هم که به درد یک عده بچه سوسول که لای پرقو بزرگ شده اند،می خورد.

خوب دوست داری باز هم بیایی جلوتر؟

حالا دیگه بهت می گن "جوان"!

چون حالا همین جوانی که میگم هستی پس نمی گم اوضاع احوالت با تلویزیون چطوره.چون خودت بهتر می دونی.

باز هم جلوتر.

اگر خیلی هنر کنی تبدیل به یک پدر یا مادر خوب شده ای که وقتی بچه ات دوسالشه می نشونیش توی روروک و می گذاریش جلوی تلویزیون تا به کارهایت برسی.وقتی بچه ات رفت مدرسه بهش می گی:"تا مشق هایت را تموم نکنی از تلویزیون خبری نیست." وقتی نوجوانت می خواهد باهات حرف بزنه . . .

باز هم جلوتر.

حالا دیگه اونقدر بزرگ شده ای که دیگه وقتشه بمیری!

.

.

.

" پاشو بریم مراسم ختم پدربزرگت."

"نه!من نمی یام.الان تکرار اون فیلم دیشبی است که نگذاشتید ببینم."

 

رضا احسان پور

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

 

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 0:40  توسط اکسیر 



 

کارت سوخت

 

فقط كوه ادعائيم

چقدر ناگهاني بود؟ يك‌دفعه مردمي كه بدون هيچ واهمه‌اي مايعي ارزان‌تر از آب‌معدني را دود مي‌كردند بايد خود را كنترل كنند. جدا چقدر سخت است. مردمي كه هيچ‌وقت مديريت را ياد نگرفته اند حالا بايد براي ساده‌ترين امور زندگييشان يعني رفت و آمد برنامه‌ريزي كنند. ديگر سر كوچه ماست خريدن با ماشين تعطيل است و مسافرت‌هاي چندين روزه هم. مصرف كردن بيش از Norm جهاني كار ساده‌اي نيست كه اين هم فقط از دست ايراني‌ها بر مي‌آيد حالا فرق نمي‌كند اين مصرف گاز باشد يا آب ، برق باشد يا بنزين. گويا در دين ما به ما آموخته‌اند مصرف كنيد  و تا مي‌توانيد اسراف !

يادتان هست مصوبه مجلس را كه از اول خرداد بنزين را 20تومان گران كرد؟ يادتان هست صف‌هاي وحشتناك شبانه پمپ بنزين‌ها را كه فقط براي 800تومان ايجاد شده بود ؛ پر كردن يك باك 40ليتري با بنزين 80 توماني بجاي 100 توماني يعني 40 ضرب‌در 20 تومان.

و حالا صف‌هاي شلوغ‌تر و وحشيانه‌تر در عرض 2-3ساعت ، بعضی‌ها هم منتظر فرصتی برای اعتراض به اوضاع گذشته و حال مملکت یا منتظر زمانی برای آنارشی ، آتش زدن و غارت اموال عمومی و بانکها.

ما ایرانیها، در برابر هر تغییری مقاومت می کنیم و به راحتی آن را نمی‌پذیریم.

نمي‌خواهم بگويم سهميه‌بندي خوب بود يا نه؟ بحث اين نيست كه بجاي اجبار خودروسازان تنبل داخلي به توليد خودرو كم‌مصرف داريم به مصرف‌كننده فشار مي‌آوريم. بحث ، بحث خودمان است. عكس‌العمل شخصيتي ما نسبت به يك تصميم كه درست يا نادرست براي همه شهروندان و هم‌ميهنان ما گرفته شده.

خدا فرداي آن روز به ما رحم کند كه تحريم شويم، جماعتی که تنها برای یک روز دارند با قمقمه و نوشابه خانواده بنزین جمع آوری می‌کنند و به روی هم چاقو می‌کشند و فروشگاه شهروند را مورد غارت قرار میدهند موقع جنگ و تحریم چه خواهند کرد؟ قطعا با تمام وجود شخصیتشان را به دولتمردانشان نشان خواهند داد.

دولت‌مردان ما به پشتوانه ما مي‌خواهند از حقوق مسلم‌مان دفاع كنند؟

چقدر حقیر شدیم در این سال ها. چقدر بی‌شخصیت شدیم همین روزها. متاسفانه در اخلاق نه اسلامی هستیم، نه انسانی و نه ایرانی... فقط کوه ادعاییم!

 

.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :.

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 17:0  توسط اکسیر 



 

 

وقتی تابلوهای تبلیغاتی با عنوان «مهر» در سطح شهر نصب شد همه فکر می کردند بعد از ورشکستگی صندوق های قرض الحسنه محمد رسول الله و آل طه در اصفهان تبلیغ جدید صندوق قرض الحسنه بسیجیان است اما بعدا فهمیدند قضیه مربوط به مهندس مهرعلیزاده و ستاد تبلیغاتی اوست.

وقتی قالیباف در اولین کنفرانس های خبری اش با کت و شلوار قهوه ای که رنگ ریش و موهایش  ست بود ظاهر شد تا مدت ها سوژه رسانه های اصولگرا بود که می پرسیدند این کت و شلوار را چند و از کجا خریده است؟ تبلیغات مدرن قالیباف و روش ها و شعارهایی که به گفته اعضای ستادش از تبلیغات انتخاباتی تونی بلر در انگلیس کپی برداری و بومی سازی شده بود مثل بقیه کارهای شیک قالیباف در نیروی انتظامی جدید و جذاب بود.

تصویر ماندگار از تبلیغات محسن رضایی هم تکه کلام آقا محسن و آقا رسول در گفتگوهای فیلم تبلیغاتی ساده اش بود که زنده یاد رسول ملاقلی پور برای او ساخته بود.

معین هم با شعار دوباره می سازمت وطن و پوسترهایی با زمینه عکس آقای خاتمی و معرفی رضا خاتمی برادر رئیس جمهور وقت بعنوان معاون رئیس جمهور آینده تبلیغات کرد و از حقوق بشر و دموکراسی گفت و نهایتا هم بعد از هاشمی و احمدی نژاد و کروبی و قالیباف، پنجم شد.

اگر در مورد تبلیغات طرفداران هاشمی رفسنجانی در اینترنت جستجو کنید عکس های کارناوال های دختران و پسران اسکیت سوار که برچسب ها و سربندهای لاتین HASHEMI را به خودشان چسبانده بودند بیشترین مواردی است که در نتایج جستجو پیدا می کنید. فیلم تبلیغاتی ساختار شکنانه او و صحبت های متفاوتش با جوانان در آن فیلم هم هنوز در خاطر خیلی ها مانده است.

تراول های پنجاه هزار تومانی کروبی هم که آخر تبلیغات عامه پسند بود و  رأی خوبی را هم برایش به صندوق ها سرازیر کرد.

از لاریجانی هم که در ایام تبلیغات خیلی ساکت بود چیز زیادی یاد آدم نمی آید غیر از تراکت های هوای تازه و شعار دولت مدرن و گفتگوی فیلم تبلیغاتی اش با فخیم زاده.

از انواع و اقسام تبلیغات ساده ستادهای مردمی احمدی نژاد هم که می شد یک نمایشگاه بزرگ تشکیل داد. عدالت، مهرورزی، کابینه هفتاد میلیونی، پژو 504 مدل هفتاد و نه،ساده زیستی، دولت مکتبی، رجایی دیگر، می شود و می توانیم، مبارزه با مافیای نفت و...اینها هم تصاویر ذهنی ای بود که به ایده آل های مردم نزدیکتر بود و باعث شد مردم احمدی نژاد را انتخاب کنند.

 

 

+ نوشته شده در  <-PostDate- >ساعت 19:22  توسط اکسیر  | 



 
Powered By NardebaN Graphic Home