
![]() |
|||||||||||||
|
+ نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 10:3  توسط اکسیر
|
کی کپه کوفته؟ حميد ربيعيان -پسره بی همه چیزي، پک و پوز يه وري. آخه آدم چقدر می تونه رودار باشه؟اون درست و مشقي كه خوندي، بخوره تو اون سر بی مغزت.پسره نفهم، با جیب خالی؟؟؟ -ببینید جناب حاجی! ما همچین بی چیزي بی چیزم كه نیومدیم.بعد فارغ التحصیلی استادم بهم قول داده تو موسسه تحقیقاتی با ماهی 200 هزار تومن کار کنم. -200 تومن؟؟؟!!! 200 تومن که به گدا بدی قهر می کوند.تو فکر کردی من دخترمو از آب گرفتم؟ وخی جمعش کن بچــــــــه! می خوای پوسته خربوزه بذاری سری سفره دخترم؟ -ببینید ما با دختر شما همه حرفامونو زدیم. -تو غــــــــلط کردی! اصش این دانشگاوا شدس محلی فِشاد.خوشي او روزا که دانشگاو و این برناما نبود.می رفتی دمی حجره کار می کردی هم درس بود هم زندگی.درسی زندگی یاد می گرفتیم. تو الان 24 سالدس هیییییچی نداری؟!پول نداشته باشی کُلادو باد بردس! آره دادا! -ببینید،آخه همه چیز زندگی که پول نیست! -بیخود برا من نُوا سریالا تیلیویزیونو در نیار.وقتی ماشین و خونه و کار درست حسابی پیدا کردی.بیا تا بینیم چیکار میشه کرد. -آخه حاجی یه کمی منطقی باشید.من اگه یه کار گیر بیارم با ماهی 500 تومن(که بعید می دونم)اگه ماهی 300 تومن بذارم کنار.بعد از 11 سال می تونم 40 ملیون جمع کنم.اگه فرض کونیم تا اون موقع زیمین گرون نشه(که محاله) بنده بعد 11 سال می تونم یه قوطی چی آپارتمان تو سپاهان شهر بخرم. -خب برو 11 سال دیگه بیا.مگه مجبوري حالا زن بيگيري؟ تقوا پيشه كن! -حاجی مثل اینکه شما متوجه نیستید. -خیلی خبم متوجهم. -حاجی، ما دوتا هم ديگه رو دوست داریم. -به من چه! مگه هر کی هر چی دوست داره باید بره بسونه؟منم قلیون با تانباکو میوه ای دوست دارم؛برم بسونمش؟؟ من واسه دخترم هزار و یه آرزو دارم.همیطوری شِرتکی بدم به یه آدم گاتوری بره؟!! تو بودی یه همچی کاری می کردی؟ -حاجی خدای ناکرده ما مهندسیما! -وخی جمعش کون.حالا با ای وضعی دانشگاه آزاد، به دیوار بزنی مهندس می ریزه پايين.حالا هرچی از دیوار ریخت باید بیاد دختر منو بسونه؟!! . . . -به من می گی خاک دیوار؟!! خاک تو سری کله کچلت بوکونن.راست می گفتن که هیییچی حالید نیس.مرتیکه یوری پوز پف کرده مفنگی چارلنگ.اگه من خاکی ديوارم، تو مثی پلی اتیلنی اشباع نشده ای.....خیلیم دلت بخواد. لیاقتد یه آدم قالتاقی پول در رفته بی همه چیزه که بیاد چار قالپاقدو بذارد پاینو حسابی بِدوشدد و دختردم بدبخت کوند.....فکر کردی ما نیميتونسیم مث شوما بشیم؟ ..آره ما می تونسیم مثی شوما بشیم اما شوما عمرآ بفهمی فرقی تابع هیپربولیک با پارابولیک چیه! همون بهتر که با این جهلت صُب تا شوم بری حجره و مردومو بچاپی.آدمی کپه کوفت تر از تو ندیده بودم.مجسمه کوفت و زهرماری تو.می دونی ما تو رو چلغوزم حساب نیميکونیم. به دخترد بوگو اگه منو می خواد می باس قیدی ای آقا کچلشو بزند.یا منو می سونه یا آقاشـــــــــو. باش تا صبح دولتت بدمد.
---------------------------------------------------
زهرا حسن زاده بی یار و کَس و بی سر و پاییم ...مجرد آزاد و کمی سر به هواییم ...مجرد هم روی زمین ِ چمن و کوه و در و دشت هم توی بیابان و فضاییم ...مجرد هم توی ترافیک شب و هم صف بنزین هم توی عروسی وعزاییم ...مجرد با تخمه و اینترنت و روزنامه و رانی اینجا که نه ...آنجا ...همه جاییم ...مجرد ای کوروش ِ بی خواب ! لالا كن سرِجایت زیرا که جهان باشد و ماییم …مجرد ! در حسرت دیدار که بی عرضه ترینیم تنها نه که خود ، با رفقاییم… مجرد از وسوسه ی مرکز رویان نهراسیم باید بپذیریم و نزاییم … مجرد ! حرف است خدا فرد عزب دوست ندارد عمریست که ما مثل خداییم … مجرد ! وقتی به جهان همدم دلخواه نباشد شاید بشود گفت : " چراییم ...مجرد ؟ " وقتی که سجل داشته باشیم و ندارد نام دگری را ، فلذاییم …مجرد ! + نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 7:56  توسط اکسیر
اندر آداب خواستگاري چگونه زن بگيريم رضا احسان پور 1- يه نفر را كه اصلاً نمي شناسيد از توي تاكسي، خيابون و يا حتي دانشگاه نشون كنيد و به هر دليل مزخرفي هم كه شده عاشقش شويد.بعد هم بلافاصله بايد يك شكست عشقي بخوريد(جزئياتش با خودتان) 2- تا يك هفته نه حمام برويد، نه موهايتان را شانه بزنيد، نه غذا بخوريد و نه حتي مسواك بزنيد.از تلويزيون هم فقط شبكه چهار را تماشا كنيد.يكي دوتا غزل و شعر هم محض احتياط حفظ كنيد، بد نيست. 3- خانواده ي شما متوجه تغيير حالت شما مي شوند و كم كم شروع به معرفي انواع و اقسام دخترهاي دم بختي كه توي فاميل و در و همسايه مي شناسند به شما مي كنند. 4- نكته ي مهم در اينجا اين است كه علي رغم ميل باطنيتان شما فقط مجبور به ازدواج با يكي از اينها همه مورد خوب هستيد، پس سعي كنيد خوب انتخاب كنيد. 5- براي تشريفات هم كه شده يكي دوتا ملاك انتخاب همسر براي خودتان در نظر بگيريد.ازجمله:قد، وزن، وضع مالي خانواده و . . . 6- ملاك هاي اخلاقي را از بيخ بي خيال شويد.چون اگر طرف دختر خوبي باشد كه هيچي ديگه، خيلي خوبه. و اگر دختره، دختر بد و قالتاقي باشد، بخواهيد و نخواهيد يا كلاهتان را برمي دارد و يا نهايتاً يك كلاه گشاد سرتان مي گذارد.پس همان بهتر كه وقتتان را بيخود صرف اين مسائل نكنيد. 6- از همان ابتدا به فكر پايان كار و سهم الارث همسر آينده تان باشيد.خانواده هاي كم جمعيت را در اولويت قرار بدهيد.اگر كه خانواده همسر آينده تان، پسر نداشته باشد، مطمئن باشيد كه پس از 120 سال نونتان توي روغن است. 7- يك دست جوراب تميز،خوشبو و لزوماً بدون سوراخ براي روز خواستگاري كنار بگذاريد. 8-خريد گل و شيريني براي مجلس خواستگاري هيچ لزومي ندارد.اصلاً مگر پول علف خرس است؟ تازه هنوز كه هيچ چيز معلوم نيست.اگر قرار باشد هفته اي هفت روز و روزي دو سه جا خواستگاري برويد كه ديگه چيزي ته جيبتان باقي نمي ماند. 9- اصولاً خواستگاري درمان خوبي براي سوءتغذيه است.خجالت را كنار گذاشته و در مجلس خواستگاري تا مي توانيد دلي از عزا در بياوريد. اول از ميوه هاي كمياب و گران قيمت آغاز كنيد.مايعات و نوشيدني ها را در پايان مجلس بنوشيد تا دچار مشكل نشويد. 10- به بهانه دستشويي رفتن تمام خانه همسر آينده ي احتماليتان را بررسي و متر كنيد. اگر قرار است داماد سرخانه شويد، نوساز بودن خانه را از ياد نبريد. 11- اگر در همان نگاه اول از دختر مورد نظر خوشتان نيامد، همان لحظه ابراز نكنيد.بعد از رفع مشكل سوءتغذيه، موضوع را با مادرتان در ميان گذاشته و زحمت را كم كنيد. 12- مراقب آهنگ زنگ موبايلتانان باشيد.ايني كه الان هست، مجاز نيست.عوضش كنيد. 13- از آنجايي كه مجبوريد كت و شلوار بپوشيد و مثل دوش حموم همينطور شُرشُر ازتون عرق بريزد، خواستگاري رفتن هاي مكرر و مداوم كمك شاياني به كاهش وزنتان مي كند. 14- در مجلس خواستگاري همه ي نگاه ها زوم شده روي شما، پس كاري با دماغتان نداشته باشيد. 15- صداقت و راستگويي كجا، مجلس خواستگاري كجا! تا مي توانيد دروغ بگوييد. بعد از ازدواج آنقدر فرصت هست كه با يك شاخه گل هزارتومني، همه چيز را از دل همسرتان در بياوريد. 16- اگر به دل هم نشستيد و از هم خوشتان آمد، و همه ي چيزها همانطوري بود كه شما مي خواستيد، خيلي معطلش نكنيد.هرچي مهريه خواستند بدهيد.اصلاً كي داده و كي گرفته؟ اگر هم يك روز تصميم به طلاق دادن گرفتيد، مي توانيد همسرتان را تا سر حد گفتن جمله ي زيباي " مهرم حلال، جونم آزاد " شكنجه روحي و رواني و جسمي بدهيد. 17- فعلاً خودم هم دارم مي روم خواستگاري. اگر رفتم و زنده برگشتم و به نتيجه اي رسيدم، نكات مفيد براي ادامه ي يك زندگي موفق را برايتان مي گويم. . . . پس اين جوراب هاي من كو ؟ + نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 7:55  توسط اکسیر
|
با هنر، اصفهان را به تماشا مینشینیم! ريحانه شريف اين جا اصفهان ترين جاي اصفهان است. در جوار ميدان نقش جهان, با هنر جهان را به تماشا مي نشينيم. حوزه ي هنري سوره(www.artesfahan.com) , دفتر مركزي_ خيابان استانداري_ خيابان سعدي. گزارشي را كه مي بينيد تنها بخشي از فعاليت هايي است كه اين جا صورت مي گيرد. كانون فيلم حوزه ي هنري سوره سه شنبه ها با فيلم سه شنبه ها بعدازظهر سالن ميزبان علاقه مندان جدي ِ سينما, مخصوصا سينماي هنري و مستند مي باشد. در بدو ورود نرگس را مي بينم, چند سال قبل با هم داور جشنواره ي فيلم كودك و نوجوان بوديم.الان دانشجوي سينماست و از پايه هاي ثابت كانون فيلم به حساب مي آيد. از بچه هاي گروه آن زمان چند نفر ديگر را هم ميبينم. نرگس جايي رادر رديف آخر نشان مي دهد كه جاي اختصاصي اوست! همان جا مي نشينيم. برنامه سر ساعت شروع مي شود و جالب تر آنكه اكثر افراد هم حضور دارند. همان طور كه گفتم جلسه هاي هفتگي سه شنبه هاست و اين هفته برنامه ويژه است و فيلم هاي منتخب سال هاي 85 و 86 سينماي ايران كه در جشنواره هاي بين المللي به عنوان فيلم هاي برگزيده شركت كرده اند , با حضور كارگردان و در 3 روز برگزار مي شود. برنامه ي دوم اين مجموعه است. قبل از شروع برنامه آقاي معظم (مسئول كانون فيلم) از روي صندلي خود رو به حضار بلند مي شود و در چند جمله ي مختصر فيلم را معرفي ميكند و كارگردان را كه كنار او نشسته است را نشان مي دهد, عليرضا عرب. يه جورنمايش واقعي با مخاطب هاي واقي! جمعيت سالن بيش از 200 نفر است كه غالب آن ها جوان هستند. دانشجويان سينما , دانش آموزان هنرستان, اما فقط اين ها نيستند, خيلي هاي ديگر با دل مشغولي هاي روزانه ي ديگري به خاطر علاقه شان اين جا حضور دارند. اما چيزي كه بين همه ي آن ها مشترك است سطح سليقه ي بالا و هنري آن هاست. اين را يكي از اعضاي كانون مي گويد: " اين جا هر فيلمي نمايش داده نمي شود. ما اين جا فيلم هاي ارزشمند و خوب را ميبينيم, نقد مي كنيم, خيلي چيز ها ياد مي گيريم و در مجموع لذت مي بريم." افراد مسن و كم سال هم ديده مي شوند. پسر چهار ساله اي همراه مادرش كنار من نشسته اند. پسرك جز يك مورد تا آخر برنامه نا ارامي نكرد. حتي شخصيت اين كودك هم خاص است. چراغ ها كاملا خاموش مي كنند . ذوق كرده ام! يادم مي آيد يكي از كارگردانان معروف قبل از پخش فيلمش توي يكي از سالن هاي سينماي اصفهان اظهار مي كرد متاسفم كه شما نمي توانيد فيلم را با كيفيت اصلي اش ببينيد با اين چراغ هاي روشن! مي گفت كه متعجب است كه اين جا تنها جاي دنياست كه با چراغ روشن فيلم نمايش مي دهند. خلاصه اين كه فيلم شروع شد و الحق كه زيبا بود. همه خيلي مشتاق و با دقت فيلم را تماشا مي كردند. نه صداي پچ پچ حرف مي آمد و نه خرچ خرچ پفك! بعد هم كارگردان, مسئول كانون و زاون غو(قو!)كاسيان( از منتقد هاي شناخته شده ي اصفهان) به تحليل فيلم پرداختند. البته كه هر يك از افراد حاضر در سالن مجاز به اظهار نظرات و سوالات خود بودند. بعد در مورد نحوه ي شركت در جلسات از آقاي معظمي مي پرسم كه شرط آن را پر كردن فرم است و هزينه اي ندارد. شما با پر كردن اين فرم شايستگي خود را براي عضويت در چنين گروهي نشان مي دهيد. كانون فيلم حوزه ي هنري سوره 19 شهريور برنامه ي خاص ديگري دارد كه پخش فيلم " توت فرنگي هاي وحشي " با حضور " علي مصفا " است. كانون آفرينش داستان فعاليت ها يكي ديگر از گروه هاي فعال با اعضاي علاقه مند و پي گيري كه ماهي يك بار به اين جا مي آيند, كانون آفرينش داستان است. كه فعاليتشان را مي توان به چهار قسمت تقسيم كرد: 1_ نشست هاي تخصصي ادبي كه به بررسي مفاهيم و عناصر داستان مي پردازد. 2_ عصر داستان كه پيش از اين با عنوان عصري با قصه شناخته مي شد. جلسات اين بخش چهارشنبه هاي آخر ماه در سالن دفتر مركزي سوره برگزار مي شود. و شامل سه بخش داستان خواني, مهمان , و پرسش و پاسخ است. 3_ گروه در جلسات يك نويسنده يك كتاب يكي از شنبه هاي هر ماه به نقد و بررسي يك كتاب با حضور نويسنده ي اصفهاني آن مي نشينند. اين جلسات خيلي باز و فعال هستند. 4_ نشست هاي هفتگي كانون كه شامل ادبيات جهان ( مثلا در حال حاضر گروه كارهاي اسكانديناوي را بررسي مي كند.) , نقد داستان اعضا و ارائه ي كنفرانس توسط آن ها و ... است. به جز عصري با داستان, جلسات ديگر هر هفته شنبه ها ساعت 5 تا 7 در مكان خانه ي هنرمندان تشكيل مي گردد. پست مدرنيسم و عناصر داستان. هان؟! چهارشنبه آخر ماه است و عصري با داستان. طبق معمول هميشه يكي از بچه هاي گروه داستاني مي خواند و بعد از آن سخنراني مهمان كه " هوشيار انصاري فر " است با موضوع " پست مدرنيسم و عناصر داستان " . عمده ي مطالبي كه در اين نشست مطرح شد, معرفي سبك پست مدرن و چرا و چگونگي به وجود آمدن آن , خاصيت داستان پست مدرن در روايت, شروع, طرح و... بعد از آن چند دقيقه اي وقفه كه اعضا به فضاي حياط مجموعه رفتند و پذيرايي . بعد به سالن برگشتند تا ادامه ي جلسه را با پرسش و پاسخ پيش ببرند. البته با ميكروفوني كه حالا باتري تمام كرده است. مسئول دَو ِشي! حدود صد نفر در سالن حضور دارند. چيزي كه خيلي زياد به چشم مي آيد , آرامش عجيبشان است. انگار كه خيلي آرام و متفكر در حال خواندن كتابي هستند. جو خوبي ميانشان حاكم است. كسي اين جا هست از همه بيشتر جنب و جوش دارد و به قول خودش دَوِ ِش( يعني هميشه بدو!) است. "اصغر خان محمدي" , مسئول جلسات و عضو شوراي اين كانون. متولد 63 و دانشجوست. همه ي اطلاعات را از او مي گيرم. خيلي خوب و به مدل دَو ِشي ِ خودش جواب سوال هايم را مي دهد. حتي گه گداري بر روي كاغذي كه رويش مي نويسم دست مي برد و غلط هاي املايي ام را تصحيح مي كند!! مي گويد ما اينجا به قدري علاقه مند به كاري كه انجام مي دهيم هستيم كه حتي گاهي وقت ها كه بحثمان در مجال و چهارچوب فكري جلسه نمي گنجد, بيرون از فضاي اين جا با بچه ها گروهي در موردش جلسه مي گيريم. قدري هم از مشكلات داستان نويسي مي گويد, از مشخصات يك داستان پرفروش و متوجه هست كه مبادا يادداشتشان كنم. امروز داستان كوتاه بيشتر خوانده مي شود. متاسف است كه حتي رمان هاي خوب و ارزشمند هم مهجور واقع شده اند و دليلش را تمدن گرايي مي داند. عضويت هزينه ي مالي ندارد. بايد ادب ِ داستان نويسي داشته باشي. البته در انتخاب افرادي كه فرم پر مي كنند زياد سخت گيري نمي شود چون اين ادب قسمت اعظمش بعد از عضويت حاصل مي شود و اين يكي از اهداف كانون هاي اين چنيني است. اين كانون وبلاگ هم دارد كه انشاالله قرار است بعد از اين بيشتر فعال بشود . به آدرسisf_dastannevisan.blogfa.com اركستر سمفونيك اصفهان اركستر سمفونيك اصفهان با جمعي از جوانان در اين مكان به تمرين مي پردازند و اين روزها با نزديك شدن اجرايي كه به مناسبت هفته ي دفاغ مقدس در شهريور ماه دارند, جلسات بيشتري را در كنار هم به تمرين مي پردازند. اين اجرا شامل قطعات "سمفونی ایثار" ، "حماسه خرمشهر" ، "از کرخه تا راین" ، "بوی پیراهن یوسف" و "روز واقعه" است که همه از آثار جاویدان استاد مجید انتظامي مي باشد. و خود ايشان رهبري گروه را بر عهده دارند. گروه كُر برنامه ي تمرينشان تمام مي شود. مي خواهم با اغضا صحبت كنم مي گويند بدون اجازه نمي توانند صحبت كنند. ارجاع داده مي شوم به مسئول گروه كه عجله دارد و بايد به قراري برسد, نمي توانم با او هم صحبت كنم. حلقه هاي امنيتي موسيقي چشمك مي زنند! دليل اين همه محافظه كاري اعضا را متوجه نمي شوم . البته مسئول گروه علاقه مند به صحبت بود كه نشد. تقريبا همه ي اعضا رفته بودند. بيشتر از همه كنجكاوي ِ خودم از چند و چون و موقعيت گروه باعث شد يك بار ديگر شانس خود را در ارتباط برقرار كردن با دو دختري كه هنوز در حياط بودند امتحان كنم. اول مثل همه ي قبلي ها از جواب دادن تفره رفتند اما بعد كه متوجه شدند سوال امنيتي خاصي ندارنم, شروع كردند به گفتن اين كه هر يك از افراد بعد از پشت سر گذاشتن انواع و اقسام آزمون ها انتخاب شده و به اين جا رسيده. يعني كه حضور هيچ كسي اتفاقي نيست و همه به خاطر شايستگي هايي كه ثابت كرده اند واجد آن ها هستند حضور دارند. البته هنوز هم گروه كاملا بسته نشده است و نمي شود . به اين معنا كا تا لحظه ي اجرا احتمال خط خوردن هر كسي وجود دارد. و همين موضوع جو رقابتي و پي گيري را ميان آن ها باعث شده. با اين حال جو گرم و صميمانه اي دارند. حلقه ي امنيتي كم كم گشوده مي شود تا آن جا كه موقع خداحافظي دعوتم مي كنند كه جمعه صبح بروم سينما سپاهان تمرينشان را كه با حضور خود استاد انتظامي برگزار مي شود را ببينم. و حتي چند عدد چشمك هم به من مي زنند!! پاتوق کاریکاتوریستها براي موفقيت بايد" موسو" باشيد! كاريكاتور يكي از خلاقانه ترين, كم هزينه ترين و زود بازده ترين هنر هاست. چنانچه اگر شما از همين حالا شروع به كار كنيد و پي گير آن باشيد, خواهيد ديد كه تا 7 -8 سال آينده از پيشكسوت هاي آن محسوب مي شويد. اين حالت در كم تر كار هنري اي وجود دارد. "رحيم بقال اصغري" رييس انجمن "فكو" ي ايران كه هفته ي پيش در اصفهان حضور داشت, مثال درخت "موسو" را براي آن مي زند. درختي در چين كه طي پنج سال اول عمرش ظاهرا آثار رشدي در آن مشاهده نمي شود و بعد از آن هفته اي چهار متر رشد مي كند! اگر چه به ظاهر رشد محسوسي نداشته اما در واقع در حال ريشه دواندن بوده. علاوه بر نگاه و پيدا كردن سوژه و خلاقيت در پرورش آن توانايي در به كار بردن برخي تكنيك ها براي هفته اي چهار متر رشد ضروري است. شركت در كلاس ها و گروه هايي كه شما را ترغيب به فعاليت در اين زمينه مي كنند, شما را به هدفتان نزديك تر مي كند. یکی از بخشهای فعال وابسته به حوزههنری، خانهی کاریکاتورو دفتر طنز آن است که تا حدودی، پاتوق کاریکاتوریستهای شناختهشده اصفهان و نقطهی شروعی برای جوانان دوستدار کاریکاتور است. اگر میخواهید کاریکاتور را شروع کنید، یکی از گزینهها، شرکت در دورهی مبانی و سپس کلاس کاریکاتور 2 است که پس از تکمیل این دورهها نیز میتوانید در کارگاههای دوهفتگی خانه کاریکاتور که جمعه، صبحها تشکیل میشود، شرکت کنید. در این کارگاهها، معمولاً کاریکاتوریستها آثار جدید خود را ارائه و آثار یکدیگر را نقد میکنند. مجلات کاریکاتور، اخبار مسابقات داخلی و خارجی و... را بررسی میکنند. از دیگر کارهای جنبی خانه کاریکاتور می توان به برگزاری نمایشگاههای مختلف مانند نمایشگاه« 13 سال با کاریکاتور اصفهان» که در اردیبهشتماه برگزار شد، اشاره کرد. در روز افتتاح این نمایشگاه، که با استقبال زیادی هم روبهرو شد، کاریکاتوریستهای شناختهشدهی اصفهان از جمله: امین مویدی، مسعود ضیایی زردخشویی، محمد خردآزاد و... در نمایشگاه حاضر شدند و سپس، کارگاهی با محوریت کاریکاتور چهره و با حضور حسین صافی و امین مویدی برگزار شد و جالبترین قسمت کارگاه، این بود که حسین صافی، کاریکاتور چهرهی دو، سه نفر از کاریکاتوریستهای جوان را کشید و با استقبال شدید حضار روبهرو شد. از دیگر برنامههای اخیر خانه کاریکاتور نیز میتوان به برپایی نخستین نمایشگاه فکوی ایران( برگزیدهی آثار کاریکاتوریستهای عضو سازمان جهانی کاریکاتور)، برگزاری مسابقه ملی یادواره مرحوم کیومرث صابری فومنی به مناسبت «جشن تولد گلآقا» و چاپ 197 اثر منتخب در قالب کتاب یادواره جشن تولد گل آقا، نام برد. و اما شما! بخش آموزش حوزه هنري سوره خيابان آمادگي رو برو ي هتل عباسي است. جواني و شركت در كلاس موضوع هنري مورد علايقتان براي توانمندتر شدن و حضور در گروهي كه علايق مشتركي با شما دارند , فرصت خوبي است, آن از دستش ندهيد. هفته براي تنبل ها هفت فردا دارد, براي موفق ها هفت امروز... + نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 7:53  توسط اکسیر
قبرستانى كه مُرده ندارد! هما سعادتى- امیر مالک صالحی به ندرت مى توان كسى را پيدا كرد كه از رفتن به قبرستان در نيمه هاى شب، واهمه اى نداشته باشد و يا با ورود به چنين مكانى، به آرامشِ نداشته اش دست پيدا كند.اما قبرستانى كه در اينجا مى خواهم برايتان شرح دهم كمى با سايرين متفاوت است.از جمله آنكه اين قبرستان اصلا چيزي به نام "مُرده" ندارد! اين مكان عليرغم ساير قبرستان ها كه وسط بيابان بنا شده اند،در مركز شهر است و فضاى درون آن هم كاملا سرسبز.به طورى كه وقتى در اكثر نقاط آن قدم مى زنيد،از سايه ى درختان بى نصيب نخواهيد ماند.از تفاوت هاى ديگر آن مى توان مقبرهْ بزرگان،عرفا و پيامبرانى چون حضرت يوشع را كه در آنجا قرار دارد نام برد. گزارش زیر دو قسمت دارد، یک گزارش ازروزهای گلستان و دیگری از شبهای جمعه در گلستان شهدا. هما سعادتی؛ نه و سی دقیقه صبح چهارشنبه است. هرچه از دروازه شيراز به سمت "گلستان شهدا" نزديك مى شوم،تفاوت را احساس مى كنم.تفاوتى كه نه فقط در ظاهر خيابان،بلكه در حال و هواى خودم هم احساس مى شود؛انگار كه نيرويى من را به آن سمت مى كشد.به چند مترى ورودى گلستان كه مى رسم،بيلبورد هاى رنگى فراوانى در دو سمتِ هر دو باندِ خيابان توجه ام را جلب مى كند كه زرق و برق خاصى هم به آن بخشيده اند.از آنجايى كه هميشه طرفدارِ سادگى بوده ام،از ديدن اين صحنه چندان خوشحال نمى شوم.مخصوصا آنكه نام هاى مقدسى همچون "امام حسين(ع)" و يا "حضرت زينب(س)" بر روى آنها ديده مى شود.خوب مى دانم كه با اين "جار زدن" ها نمى توان دل كسى را عاشق كرد؛همانطور كه دلِ خودم از اين طريق وابسته نشد.زير لب دعا مي كنم امام حسين(ع) و ساير كسانى كه نام مقدسشان بر اين بيلبوردها ديده مى شود،از اين اعمال راضى باشند و ما - زمينى ها - را دعا كنند؛سپس آرام رد مى شوم. به محوطهْ اصلى وارد مى شوم و همزمان با ورودم، توجه افراد زيادى به طرفم جلب مى شود.اهميت نمى دهم، خود را بى توجه نشان مى دهم و مشغول خواندن زیارت شهدا مى شوم.به يادِ سؤال هميشگى ام مى افتم؛اينكه چطور مى توان با نگاه،قضاوت كرد،حكم صادر كرد و در نهايت با "چشم غره"،كسى را مجازات كرد؟! در سمت چپ راهى وجود دارد كه در آخر به مقبرهْ بزرگى مى رسد كه بعد از دفعات مكرر رفتنم به آنجا،هنوز نمى دانم متعلق به چه كسيست! در آنجا به همكار محترم، آقای صالحی مى پيوندم! به مقبرهْ شهيد خرازى مى رسيم.خانم جوانى را مى بينيم كه در حال و هواى خودش است و شديدا در حالِ درد و دل كردن.دلم مى خواهد بدانم چه چيزى در دلش مى گذرد و به دنبالِ چيست.ترجيح مى دهم خلوتش را به هم نزنم.بعد از خواندن فاتحه آنجا را ترك مى كنيم.ناگهان مادرى را بر سر خاكِ پسرش مى بينم.يك لحظه دستانم لرزيد.با نگاه مهربانى نگاهم مى كند اما در وجودم احساس شرمندگى مى كنم.نمى دانم چرا.شايد چون در مقابلش ناتوانم.واقعا اگر از من بپرسد تو براى پسرم و امثال او چه كرده اى من چه جوابى خواهم داشت؟! باز هم ترجيح مى دهم آرام گذر كنم... به آرامگاه عارف بزرگ، صاحب کتاب "مكيال المكارم" وارد مى شويم.ديوارى دور تا دور آن كشيده شده است و در باريكى هم دارد.وارد كه مى شوم احساس مى كنم به كارگاه ساختمانى وارد شده ام.همه نوع وسايل و مصالح ساختمانى در آنجا ديده مى شود.فكر كنم پر امنيت ترين ترين مكان براى حفظ اين وسايل،اينجا باشد! كارگران را هم مى توانيد همه جا ببينيد كه سخت مشغول ِ "كَندن" هستند! همکارم سوال می کند،متوجه مى شوم براى كشيدن لوله هاى آب زحمت مى كشند. بقیه هم بیشتر رهگذران بومی این محله هستند که می آیند و می روند. ناگهان جمع جالبى از چند دختر جوان توجه ام را جلب مى كند؛با تيپ هاى كاملا امروزى،آرايش فراوان و خنده هاى مداوم. نزديك آن ها مى روم و علت حضورشان در اين مكان را سؤال مى كنم.يكى از آنها با خندهْ نه چندان زيبايى مى گويد "اينجا هرچه باشد،از پارك بهتر است.چون پسر ندارد! كسى هم كارى به كارمان ندارد." نگاهى به همكارم كه چند قدم آن طرف تر منتظر من ايستاده است مى كند و بلند مى گويد:"نگران نباشيد.اينجا كسى شما را نمى گيرد." صداى خندهْ جمع بلند مى شود، همکارم متعجب نگاهشان می کند! من هم خداحافظى مى كنم و دور مى شویم. *** امیر مالک صالحی؛ شبهای جمعه گلستان حال و هوای دیگری دارد. اگر شب جمعه سری به گلستان بزنید، زیاد باورتان نمی شود که شب باشد. قبل از نماز مغرب و عشا اینجا شلوغ است تا نزدیکی های صبح. شبهای تابستان، چون اذان را هم زودتر می گویند تا نزدیک وقت اذان، می نوانید رفت آمدهای جوانان را ببینید. اما اوایل شب، حدود 8-9 ، از همه طیف اینجا پیدا می شود. اولین چیزی که توجهتان را جلب خواهد کرد، کثرت موتورهایست که دم در گذاشته اند و جوانان مذهبی که کنار آنها تجمع کرده اند. بعضی ها که کمتر ادب دارند، با موتور وارد گلستان می شوند و چند پشته، تا خود قبرها را هم می رانند! بعضی هم موتور را خاموش می کنند و همراهشان می برند. اصولاً اکیپ های موتور سوار، برادران بسیجی هستند که شبهای جمعه را در کنار هم می گذرانند.خانواده های زیادی را اینجا می توانید ببینید. از همه نوعی پیدا می شوند. اکثراً ظاهری مذهبی دارند. ولی در بینشان تیپ های دیگر هم پیدا می شوند. دو دختر مانتویی با روسری رنگی را می بینم که همراه برادر و مادرشان وارد می شوند. ولی زیاد جلب توجه نمی کنند. از این تیپ خانواده ها باز هم اینجا می توانید پیدا کنید. بالای سر قبری می روند، مادر بالای سر قبر می نشیند و دو دختر بعد از فاتحه، روی سکو می نشینند و به موبایلی مشغول می شوند. برادر هم آب می آورد و قبر را با کمک مادر می شوید. چند لحظه بعد یک خانواده ی دیگر هم به آنها می پیوندند، دختری به دختران اضافه می شود که سخت سرگرم می شوند. دو تا قبر آنطرف تر، زنی چادری با دخترش نشسته اند و دو تایی کتاب دعایی می خوانند. خانواده تازه رسیده با آنها هم سلامی می کنند و با هم حرف می زنند. همدیگر را می شناسند، این نزدیکی قبرها، این دو خانواده را هم نزدیک کرده است. بین جمعیت زوج های جوانی را هم می توانید ببینید که داخل می شوند. سر قبرها می روند و سپس به "خیمه ی گلستان" می روند و آماده ی "دعای کمیل" می شوند. زیارتگاها هم تا حدودی مشخصند. از مزار آیت ا... اشرفی اصفهانی، حاج آقا ارباب، مزار سرداران شهید، قبر یوشع نبی و جاهای دیگر که همه زیارتگاه مردم مشتاق است. درون خیمه هم، مراسمات را اجرا می کنند. صدای دعا زیاد است و خانواده هایی که روی قبر عزیزانشان نیز نشسته اند، با دعا هم خوانی می کنند. این میان جمع های جوانان را هم در همه جا می توانید ببینید. عموماً تیپشان مذهبی نیست، همه قشری را می توانید ببینید که در حال شوخی، خنده و شاید فرو رفته در فکرند. دارم از تکیه سردارن بر می گردم که صدایم می کنند. بچه های یکی از پایگاههای شهرند. بعد از سلام، به شوخی می گویند: "این شهید از پایگاه ماست. فاتحه بخوان تا ما هم بیاییم برای شهیدان پایگاهتان فاتحه بخوانیم!"، می گویم: "شهدای ما کلاسشان بالاست. فاتحه ی شما را قبول ندارند!!" همگی می خندند و من دور می شوم. خدا را شکر، زمین را کنده اند. دارند کفپوش می کنند و جای لوله ی آب می کَنَند. دو هفته ای هست که اوضاع اینطوریسن. خوبیش اینست که بین قبرها موتور پیدا نمی شود! امشب کار و کاسبی بچه ها هم به راه است! تا دلتان بخواهد خرمای نذری و شکلات و مابقی اقسام هست! گل گلایول و گلاب را هم می توانید روی قبر شهدا پیدا کنید. بهترین گلاب، روی قبر حضرت یوشع است. جدیداً دور قبر حضرت یوشع را موکت کرده اند و باید کفش ها را در بیاورید. روی این قبر، همیشه شلوغ است. جلوی "مسجد لسان الارض" هم نیمکت هایی برای نشستن پیدا می شود که پر است. یک شب هم دیدم جلوی مسجد، در محوطه ی باز و موزاییک شده، بساط گل کوچک به راه بود! دعای کمیل که به پایان می رسد، اینجا کم کم خلوت می شود. جلوی درب اصلی اتوبوسهای زیادی را می بینید که برای بردن مردم به جاهای مختلف شهر، آماده حرکتند. خیلی از خانواده ها می روند. ولی رفت و آمدها تمام شدنی نیست. جوانان هنوز هم در حال رفت و آمدند. رفت و آمدی که تا قبل از اذان صبح طول خواهد کشید. بعضی از مادران شهید، هنوز هم روی قبر پسرانشان نشسته اند. چادر را روی صورت کشیده اند و انگار به خواب رفته اند. + نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 7:52  توسط اکسیر
|
NGO ؛ جایی برای تمرین زندگی سپهر سلیمی جوانی فصل آموختن و کسب تجربه است و اقتضای کسب تجربه ، حضور در عرصه های اجتماعی است و جالب اینجاست که لازمه ی موفقیت در عرصه های اجتماعی داشتن تجربه است! بنابراین باید از مسیری وارد شد که ضمن کسب تجربه کمترین هزینه ی اجتماعی را داشته باشد. NGO یا سازمان غیردولتی به گروهی از افراد گفته می شود که بر اساس نیاز جامعه و علاقه خود خدمتی داوطلبانه را انجام می دهند ؛ مثلاً در زمینه حفظ محیط زیست ، کمک به بیماران خاص ، حفظ میراث فرهنگی و ده ها موضو ع دیگر. سازمان های غیر دولتی در خارج از ایران قدمتی بیش از صد سال دارند ولی عمده سازمان های غیر دولتی ایرانی سابقه ای کمتر از ده سال دارند. البته سابقه گروه های مردمی در ایران بسیار زیاد است و این گروه ها در قالب جوامع محلی و خیریه ها سابقه ای طولانی دارند ولی در این نوشتار منظور سازمانهای غیر دولتی در شکل جدید است. از آنجائیکه کشور ما کشوری جوان است بالطبع بدنه سازمانهای غیر دولتی محل حضور جوانان پرشوری شده که علاوه بر خدمت داوطلبانه ، به کسب تجربه و تمرین مهارت های اجتماعی می پردازند. البته از دید سازمانی شاید حضور جوانان کم تجربه مشکلاتی را برای این گروهها ایجاد کند ولی در عوض از دل این سازمان ها جوانانی مجرب و اجتماعی بیرون می آیند که می توانند در خدمت فردای ایران عزیز باشند. سیستم اداره ی این سازمانها دموکراتیک ، شفاف و بر اساس خواست و اراده ی اعضاء می باشد و این برای هر جوانی فرصت خوبیست تا "زندگی" را در یک جامعه کوچک تمرین کند و به کسب تجربه بپردازد. افراد در این سازمانها بر حسب موضوع فعالیت با نهادها و ادارات دولتی و حکومتی ارتباط دارند و مسیر خوبی برای فرا گرفتن نحوه ی تعامل با سازمانهای دولتی است . ارتباط با سازمانهای دولتی شامل : ارائه پیشنهاد ، همکاری و حتی انتقاد از عملکرد آنهاست و از این رهگذر جوان می تواند تاثیر گذاری و اثر بخشی خود در جامعه اطراف خود را ببیند و با اعتماد به نفسی مضاعف خود را آماده ی پذیرش مسئولیت های اجتماعی کند. از دیگر فواید جنبی سازمانهای غیر دولتی سازماندهی و رشد استعداد و علاقه مندی های اعضای خود و بویژه جوانان است . متاسفانه سیستم آموزش عالی ما به گونه ایست که عده کمی می توانند در رشته مورد علاقه ی خود تحصیل کنند ولی در سازمانهای غیر دولتی این فرصت مهیاست که هر فردی آزادانه در شاخه ای که علاقه و توانایی دارد فعالیت کند . نظارت بر عملکرد و فعالیتهای سازمان های غیر دولتی توسط نهادهایی که در قانون پیش بینی شده باعث می شود فضای سالمی در این گروهها حاکم باشد و مسلم است که حضور در گروه های سالم و سازنده مهمترین نیاز دوران جوانیست. آنچه که گفته شد تنها گوشه ای از فواید سازمانهای غیردولتی است و مسلماً بر این اساس است که در سالهای اخیر مدیران دولتی نگاهی جدی به این بخش دارند و برای انتخاب مشاوران جوان به سراغ این سازمان ها می روند. در ابتدای کلام نوشتم جوانی فصل تجربه آموزی است و همانطور که شرح دادم NGO های ما نیز همانند اکثریت اعضایشان جوانند پس باید به این نهاد ها فرصت داد تا کسب تجربه کنند و خود را برای ساختن ایرانی آباد مجهز نمایند. جوان برای هر کشوری فرصت و نعمت است و باید به سازمانهای غیر دولتی جوان نیز به دید یک فرصت تازه نگریست. + نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 7:51  توسط اکسیر
کنکور از قهوه هم تلختر بود! موسی محمدیان
از چه موقعی شروع کردی برای کنکور درس بخوانی؟ قبل از درگیر شدن با کنکور چه فعالیتهایی داشتی؟
سال دوم چی؟
چرا نرفتی هنر ؟ اصلا برای چی میخواستی بروی دانشگاه؟ مگر داوینچی یا ونگوک دانشگاه رفته بودند؟ همه یعنی کی؟ یعنی یک نفر که بخواهد نقاش حرفهای بشود حتما باید دانشگاه برود؟ البته در مورد رشته علی وضعیت فرق میکند، اینطور نیست؟
کنکور چه چیز خوبی برایتان داشت؟ منظورت کتک خور حرفی است؟ برای تو کنکور چه چیز خوبی داشت؟ چه رشتهای دوست داری قبول شوی؟ اگر معماری قبول شوی، فکر میکنی این دو سال زحمت ارزشش را داشت؟ از رشته مورد علاقهات چقدر شناخت داري؟ علي! از جراحي نميترسي؟ از تشريح چطور؟ تكه پاره كردن بدن يك مرده! نظرت در مورد رقابتی که حاکم بر کنکور چیست؟ پس خیلی از دست آن کسانیکه نارفیقی میکردند ناراحت نیستی؟ فکر میکنید دلیل این فضای رقابتی غیردوستانه چیست؟ اگر به جای پدر و مادرت بودی، بچهات را مجبور میکردی به دانشگاه برود؟ + نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 7:51  توسط اکسیر
شب جمعه و پاساژگردی! یحیی سهروردی- نفیسه حاجاتی
{تدا برای تنویر افکار عمومی، تاکید میکنم که تیتر این بخش، یک اصطلاح نسل سومی است برای پاتوقهای جوانانه، همین.}
. نقطه اشتراک بسیاری از جوانهایی که اینجا نشستهاند، میتواند راه خوبی برای همراه شدن با آنها باشد. خدایا من را ببخش! چند نخ سیگار میخرم. یک نفر تنها نشسته و همه جا را زیر نظر دارد. «داداش! آتیش داری؟» و گفتگو آغاز میشود.
+ نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 7:48  توسط اکسیر
|
اين يك گزارش تزييني است مانتو سبزه يا مانتو صورتيه؟ رضا احسان پور مكان: پيست اسكيت، جنب پل فردوسي زمان: ساعت 12 ظهر - خوانندگان عزيز، صداي ما را از پيست اسكيت مي شنويد، اينجا در اين لحظه حتي يك قو هم پر نمي زنه، چه برسه به آدميزاد، اون هم اسكيت سوار! زمان: ساعت 2:17 بعد از ظهر - بله خوانندگان عزيز، دوتا جوون(دختر و پسر) كنار پيست نشسته اند و مطمئناً دارند در مورد اسكيت سواري صحبت مي كنند.خوبه نزديك تر برم، تا مصاحبه اي باهاشون داشته باشيم . . . نمي دونم چرا تا منو ديدند پا به فرار گذاشتند؟! هرچي هم كه داد زدم "وايسا، وايسا كارِت دارم، من خبرنگارِ بي آزارم، كارِت ندارم"، فايده اي نداشت كه نداشت. زمان: ساعت 4:26 بعدازظهر - در اين لحظه و در گرماي نمي دونم چند درجه سانتيگراد، كه خر تب مي كند، بنده همچنان منتظر سوژه ي نسبتاً جذابي براي مصاحبه و تهيه خبر مي گردن. زمان: ساعت 5:1 بعدازظهر - خرررررررررررر، پفففففففففف زمان: ساعت 6 بعدازظهر "داداش، جناب، با شما هستم، بيدار شو، جنس منس چيزي تو بساطت هست؟!!" زمان: ساعت 7:48 شب الي بوق سگ -خوانندگان عزيز، صداي ما را از همان جاي قبلي مي شنويد.چه غوغايي بپا شده اينجا. هر لحظه بر تعداد اسكيت سواران و تماشاگران افزوده مي شود.قصد دارم تا مصاحبه اي را با تني چند از حاضرين داشته باشم.با ما باشيد . . . - عذر مي خوام خانم، هدف شما از حضور در اينجا چيه؟ - ببخشيد، من مصاحبه نمي كنم. - آقا پسر، شما از چه سني به اين ورزش مفرح رو آورديد؟ -برو كنار تا نخوردم بهت . . .(گرومب، بومب، ديش) آخ سرم . . . - كوچولو، هدف و انگيزه ات از اسكيت سواري چيه؟ - بابااااا، بابايي اين آقا خبرنگاره به من فحش داد. - اوي يارو مي خواي همينجا گوله ات كنم، ببندمت كف پام باهات اسكيت كنم؟هان؟ بله خوانندگان عزيز، جاي شما اينجا واقعاً خاليه. اصلاً نمي توانيد تصور كنيد كه اينجا چه خبره.دختر و پسر توي يك وجب جا هِي مي ليزند. بدون اينكه حتي ذره اي با هم تماس پيدا كنند، به انجام حركات ورزشي موزون مي پردازند. بله، حالا همه ي تماشاگران يكصدا فرياد مي زنند:"اين كمره يا . . ." وااااااي اصلاً باورم نميشه، هيچ كس حتي سر سوزني به ديگري متلك نمي اندازد.اگر كمي گوشتون را تيز كنيد، مي توانيد انواع مختلف شماره موبايل را كه در حين ليزليزي بازي، رد و بدل مي شود را بشنويد.از اعتباري و موقت گرفته تا دائم و ايران چل! اينجا يك محيط 120% فرهنگيه.اصلاً به همين خاطر است كه ديدند ديگه احتياجي به نظارت نيست، اومدند و كيوسك پليسي كه اينجا بود را برداشتند بردند يه جاي ديگه. اينجا چيزي كه بيش از همه چيز توجه آدم را به خودش جلب مي كنه، حضور تماشاگران با ايمان و صد البته چشم پاك است. - آقا ببخشيد، نظرتون را براي ما مي فرماييد؟ - نظرم! در مورد كدوم يكي؟ مانتو سبزه با مانتو صورتيه؟ نوبتي هم كه باشه، نوبت مي رسه به بزرگترها . . . - آقا، شما با اين سن و سال اينجا چكار مي كنيد؟ - اولاً كدوم سن و سال؟ ثانياً مگه ما دل نداريم؟ ثالثاً، من نيمي دونم اين جوونا كه تو عمرشون روغن حيووني نخوردن، اين همه جون و جيريق را از كوجا ميارن؟ اما در مجموع خب چيزيس. من هروقت حوصلم سر ميره ميام اينجا چشم چروني! ببخشيد منظورم تماشا بود.آدم ياد جوونياش مي افته و هوس تجديد فراش ميكنه. - حاج خانم شما صحبتي در اين مورد نداريد؟ - چي بگم ننه؟! والا دوره آخرالزمون شدس. من نيمي دونم اين دخترا چرا اينقده بي حيا شدن؟! آخه پدر و مادر اينا كوجان؟ چرا نيميان دختراشون را از گِلي اينا همه پسر جمع كونن؟زمون ما كه اين خبرا نبود.دختر اجازه نداشت جيك بزند، چه برسد به اينكه، استغفرالله . . . خدا بگم اين فردوسي را چيكارش كوند كه اين اسكيت رو اختراع كرد. ببين مجسمه اش رو هم گذاشتند وسط پيست تا اين اسكيتي ها هميجوري هي دورش بگردند. . . -خوانندگان عزيز، از اتاق فرمان به من اشاره مي كنند كه زمان ما به پايان رسيده. تا برنامه ي بعد و گزارش بعدي خدانگهدار. + نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 7:47  توسط اکسیر
|
من خودم از این ها نمی خورم بهروز سهیلی این شاخ شمشاد را که در عکس می بینید، یکی از ذرت فروشهای محل ماست.18 سال دارد. خودش می گوید دیپلمش را گرفته و چسبیده به کار. از کارش خیلی راضی است و خدا را شاکر. Pop corn یا همان ذرت فروشی، شغلی است که این روزها زیاد طرفدار پیدا کرده و در گوشه و کنار پاساژها و خیابان ها می توانید آن ها را زیاد ببینید. مغازه و سرقفلی ندارد. از مالیات هم خبری نیست. خلاصه اینکه به اسرار شدید و التماس آقای صالحی، من قبول کردم که این مصاحبه را تهیه کنم. (آره جون خودت) قبل از شروع باید دو نکته را متذکر شوم. اول اینکه میان متن، آنچه که در پرانتزها آمده، از راقم این سطور است. دوم اینکه این آقا پسر آنقدر خنده روست که نصف مصاحبه را خندیده. می گویید: نه، بخوانید تا بفهمید. قصد ادامه تحصیل دارید؟ نه. دیپلم را گرفتم و بعد به این کار چسبیدم. کنکور هم دادم ولی قبول نشدم. برای همین تصمیم گرفتم که کار کنم و پول در بیاورم. چند سال است که این حرفه را انتخاب کرده اید؟ تقریباً از امسال. سه سال است که این دکه را داریم. دو سال اول را برادرم کار می کرد. بعدکه خسته شد، من آمدم. چرا این شغل را انتخاب کردید؟ چون کم هزینه است، زمان کمی هم می برد. البته چیز خوبی هم توش هست.(منظور از "چیز" در لهجه ی اصفهانی، همان چرک کف دست است) علاقه ای هم به کارتان دارید؟ اول علاقه ای نداشتم ولی الآن راضی ام. کم کم عادت کردم. اسم دکه تان pop corn است. آیا راجب به آن چیزی می دانید؟ (خندید و گفت: ) چیزی در موردش نمی دانم. من فقط می فروشم. آیا این شغل نیاز به مجوز خاصی دارد؟ نه. فقط یک کارت بهداشت می خواهد. آیا مشکلی با شهرداری، اماکن و اداره بهداشت ندارید؟ شهرداری که ربطی به ما ندارد. ( فکر کنم با خنده اش دارد مرا مسخره می کند) با اماکن هم سر و کاری نداریم. فقط می ماند اداره بهداشت که آن هم گه گاهی می آیند و کارت بهداشت می خواهند. گیر بی خودی هم می دهند؟ آره. بعضی وقتها می گویند: " میخواهیم این جا را ببندیم" ولی از بستن خبری نیست. کارت بهداشت را گرفتم که دیگر کاری به کارم نداشته باشند. ( در اینجا یک سری توضیحات بی خودی هم دادند که من نفهمیدم چه ربطی به سوال من داشت؟!) این کار چه مشکلاتی دارد؟ از چه لحاظ؟ از همه لحاظ؟ هیچ مشکلی ندارد. (پس برای چه می پرسی " از چه لحاظ؟ هان؟؟) خودتان در روز چند بار هوس می کنید از این ذرت ها بخورید؟ ( آنقدر خنده اش گرفته که نمی تواند صحبت کند. لطفاً چند لحظه صبر کنید تا حالش سر جا بیاید، بعد جواب می دهد.) من خودم از اینها نمی خورم. دوست ندارم. اما خوب، مشتری خیلی دارد.( هنوز هم می خندد. دیگر نمی خواهد صبر کنید.) من بیشتر دوست دارم آن را درست کنم و به دست مشتری بدهم. (و البته بعد هم پولش را بگیرم) اصلاً با ذائقه ی ما ایرانیها جور در می آید؟ (اِ! باز هم دارد می خندد) خیلی نه. اما خوب، شاید خیلی ها عادت نکرده اند. تصور کنید پشت این دکه ایستاده اید و اصلا ذرتی وجود نداشت، آن وقت چه چیزی می فروختید؟ باقالی، سمبوسه و اسنک. (چه خوش فکر!) تا امروز از شغلتان به غیر تز در آمد چه چیز دیگری بدست آورده اید؟ بدست آوردن رابطه ی خوب با مردم، خوش اخلاقی با مردم، راضی کردن مشتری و کلاً آداب معاشرت. (در پرانتز باید بگویم که همین الآن، دوستِ همین آقا از پشتِ سرِ ما، یواشکی مشغول فال گوش است. بنده ی خدا حتماً پیش خودش هم فکر کرده که ما داریم حرف حسابی می زنیم!) متاهل که نیستید؟ (بازهم می خندد) خدا نکند. فعلاً که نیستم. (آقا من که دیگه خسته شدم از بس که نوشتم "می خندد". بابا این آقا پسر خیلی شاده. اصلاً از اینجا به بعد هر جا که حرف "ن" گذاشتم، یعنی اینکه "دارد می خندد". حالا این که حرف "ن" چه ربطی به خندیدن دارد، خودم هم نمی دانم!) چرا "خدا نکند"؟ "ن" باید ده سالی را کار کنم. فعلاً دوست ندارم زن بگیرم، چون برایم زود است.( آو! چه واقع گرا...) آیا خانوادتان با این شغل مشکلی نداشتند؟ اول داداشم کار را شروع کرد. بعد که دیدند کار خوبیست، دیگر مشکلی نداشتیم. اگر بخواهید ازدواج کنید آیا این شغل را ادامه می دهید؟ فکر نکنم. "ن" چون زنِ آدم مجبور می شود همه جا بگوید: "شوهرم ذرت فروش است. جور در نمی آید. درست است که کار خوبی است و پول خوبی هم دارد، حتی بیشتر از یک کارمند، (دارد اعتراف می کند) اما به درد زن گرفتن نمی خورد. برای زنم ممکن است افت داشته باشد. آیا فکر نمی کنید که این طرز فکر اشتباه است؟ بله، ولی شما با این شغل نمی توانید یک زن مُند بالا بگیرید. او قبول نمی کند که شوهرش یک ذرت فروش باشد. کلاس ندارد. (آقا بالاخره از زیر زبانش کشیدم که چه جور زنی می خواهد) پس گفتید: "کلاس ندارد" هان؟ (این بار من هم "ن") نه. الآن که مجرد هستم، خیلی هم کلاس دارد ولی بعد که بخواهم ازدواج کنم، نه. خاطره ی خاصی طی این مدت کار ندارید؟ خاطره زیاد است ولی یک بار "ن ن ن" مشتریی آمده بود که خیلی پر حرفی می کرد. دستگاه ما هم به گونه ای است که اگر سطح آب از المنت ها پایین تر بیاید، المنت ها جوش می زنند و دستگاه می سوزد. آن وقت باید 400 هزار تومان خرجش کنی. خلاصه طرف همین طور یک بند حرف می زد. احساس کردم که دستگاه یک صداهای عجیب و غریبی می کند. میخواستم داخلش آب بریزم ولی از بس که یارو وراجی کرد، یادم رفت. یک لحظه به خودم آمدم و دیدم دود است که از دستگاه بلند می شود. آب هم دمِ دست نداشتم تا به فریادش برسم. به هر حال آب جور کردم و به خوردش دادم. به حمد خدا هنوز نسوخته بود. چه آرزویی از کارتان دارید؟ دوست دارم بتوانم با این کار پله ای بسازم برای پیش رفت و ترقی خودم. "ن" "ن ن" + نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 7:40  توسط اکسیر
مصاحبه با یک مامور طرح ارتقاء امنیت اجتماعی مردم، از زاویهی دید پلیس نگاه کنند. نفیسه حاجاتی در جلسهی ویژهنامه، وقتی بحث برسر مصاحبه با یک خانم که شغل متفاوتی دارد، میشود، پیشنهاد مصاحبه با یک مامور خانم جوان که در طرح امنیت اجتماعی خدمت میکند را میدهم. خانمهای مامور، اجازه مصاحبه نمیدهند. میگویند باید معرفینامه داشتهباشم و مجوز گرفتن هم دو، سه روزی طول میکشد! این که بتوانم در عرض 2ساعت، امضای مسئولین را بهدست بیاورم و به این سرعت مصاحبه را انجام دهم، چیزی شبیه به معجزهاست! اما شانس میآورم، خیلی خوب، همکاری میکنند، سه امضا را میگیرم. البته نتوانستهام اجازه مصاحبه با یک مامور جوان را بگیرم ولی میروم خیابان سیدعلیخان تا با« مسئول واحد بانوان پلیس امنیت اخلاقی» صحبت کنم. در سکوریت، راهروی سمت راست، در کوچک سفید آهنی که رویش نوشته:«ورود آقایان ممنوع، لطفاً در یا زنگ بزنید.»، سه، چهار پله و یکراست میروم جلوی میزی که گوشهی سمت چپ سالن قرار دارد. دو خانم در دو طرفش نشستهاند با دو دفتر اسامی. صحبت خانم جوان دستگیرشده که تمام میشود، خودم را معرفی میکنم. راهنمایی میشوم به اتاق سمت چپ. خانم امامی، به دقت معرفینامه را میخواند. دودل میشود، زنگ میزند به سرهنگ. نشستهام کنار سهچهار مامور جوان که منتظر اعزام هستند، دختر جوانی با مامور وارد میشود، کنارم مینشیند، میپرسد:« شما را هم گرفتن؟». موبایل میخواهد. تلفن کارتی و تلفن اداری، اینجا هست. محافظهکاریم باعث میشود دودرش کنم! تا میخواهم با مامور کناری صحبت کنم، اعزام میشوند. اتاق خالی میشود و میتوانیم مصاحبه را شروع کنیم. خانم « امامی»درحین مصاحبه، کناردستم نشسته و دستنوشتههایم را میبیند. با منتهای احتیاط اما با روی باز و مهربان جواب میدهد. مصاحبه، یکساعتی طول میکشد. بعد، از من میخواهد که دستنوشتههایم را بدهم، بخواند. چند جمله را تصحیح میکند. البته میتوانم محافظهکاریهای بیشاز اندازهاش را درک کنم و لازم است همینجا از همکاری صمیمانهی همهی مسئولین وظیفهشناس، تشکر کنم. ------------------------------------- -اگر کسی دوست داشتهباشد در این شغل، خدمت کند، چه مراحلی دارد؟ -باید از طریق کنکور سراسری رشتههای نظری، در مقطع کاردانی یا کارشناسی، در دانشگاه علوم انتظامی پذیرفته شود. که این دانشگاه هم فقط در تهران است. مثل دانشگاهها که رشتههای مختلفی دارند، دانشگاه علوم انتظامی، رَستههای مختلف: آگاهی، راهنمایی و رانندگی، اطلاعات و انتظامی دارد. - این ماموران به عنوان کارآموزی در اینجا خدمت میکنند یا شغلشان است؟ -نه! طرحشان را که قبل از فارغ التحصیلی، میگذرانند. الان با توجه به رستهشان، شاغل در اینجا هستند. -کار شما، چه سختیهایی دارد؟ فکر نمیکنید دید منفی نسبت به پلیس در جامعه، ایجاد شده؟ -من فکر نمیکنم هیچ کاری در دنیا وجود داشتهباشه که سختی نداشته باشد. کار ما هم سختیهای خودش را دارد. مبارزه با یکسری جرایم هست که در سطح شهر و در انظار عموم اجرا میشود و یکسری از مرتکبینش اعتقاد ندارند که مرتکب جرمی شدهاند و درصدد مقابله با مامور قانون برمیآیند. فکر نمیکنند که مامور، خودش را وقف خدمت به جامعه کرده و وظیفهاش تامین امنیت اجتماعی جامعه است. با هر معضلی که مقابله میکند، به خاطر آسایش خاطر مردم است بنابراین به دلیل غفلت، مقداری مخالفت میکنند که اگر از نگرش پلیس به این کار نگاه کنند، دیدشان مثبت میشود. - ببینید! همیشه از کودکی، توی مهدکودک به ما ها یاد دادهاند که پلیس دزدها را میگیره، باید بهش احترام بگذاریم و... اما حالا اون بچهای که مامانش را میگیرن، این احترام را دیگر نمیفهمه، فکر نمیکنید یکجور تقابل بین پلیس و مردم به وجود میآید؟ -پلیس از خود مردم است. در سایر مشاغل، مثلاً پزشک یا پرستار، ممکنه یک داروی تلخی به فرد بدهند ولی صلاح او را میخواهند. نه! من فکر نمیکنم این طرح مردم را در مقابل پلیس قرار دادهباشد. پلیس درکنار مردم، حامی مردم و در خدمت آنهاست. مردم فهیماند و میفهمند که این اقدامات به خاطر سلامت جامعه است. - این که به کسی که اعتقاد واقعی به حجاب ندارد و حجاب را نمیفهمد، حجاب زوری بپوشانیم و این فرد را قرار بدهیم، کنار کسی که خودش آگاهانه، حجاب را انتخاب کرده، این به اویی که آگاهه، لطمه نمیزند؟! درست کردن زیربنا، مهمتر نیست؟ -چرا خدا امر به معروف را واجب کرده؟! خدا بهتر از همهی ما صلاح ما را میداند. ما حتی در مستحبات و مکروحات هم باید امر به معروف و نهی از منکر کنیم. ممکنه آن فرد با همین تذکر یک جرقه در ذهنش ایجاد بشه و به عمل اشتباهش پی ببره و ترک کنه... -همین! میخواهم ببینم این تذکر لسانی، قابلیت به وجودآوردن این تغییر را داره؟ این که بگوییم:«خانم روسریتو بکش جلو!» جرقه ایجاد میکنه؟ برعکس، حس لجبازی به وجود نمیآورد؟! - بعضیها منتظر یک جرقهاند. یک تذکر و ارشاد کوچک میتونه باعث بشه که خودش بره، تحقیق کنه، یک بازنگری روی رفتارش داشتهباشه. ما وظیفه داریم که جامعهمان پاک، سالم و مقید به مسایل شرعی باشد. حضرت امام(ره) فرمودند: ما ضامن وظیفهایم نه ضامن نتیجه. ببینید! ما در یک جمع کاری هم که هستیم، مسایل شخصیمان را بازگو میکنیم و همدیگر را ارشاد میکنیم و به کسی هم بر نمیخوره. مثلاً اگر ببینیم کسی سرما خورده و داره چیزی میخوره که برایش بد است، نهیاش میکنیم. مشکل اینجاست که ما به ابعاد روحیمان توجه نمیکنیم. در حالی که روح مهمتر از جسم است. مثلاً اگر در یک جمعی به کسی بگوییم:«غیبت نکن!» خیلی بهش برمیخوره در حالی که این تذکر هم خیرخواهانه و از سر علاقهاست. ما نمیتوانیم نسبت به هم، بیتفاوت باشیم. -درسته. اما من میگویم چرا نیروی بیشتری روی کار ارشادی گذاشته نمیشود؟! همان خواهران بسیجی که باشما همکاری میکنند چرا قوایشان را روی آگاهی دادن بیشتر نمیگذارند؟ -نیروی انتظامی، مدتهاست کار ارشادی در دانشگاهها، مدارس و حتی ادارات انجام میدهد.از طریق رسانهها کار شده. بروشورهای زیادی چاپ و دربین مردم و برای آگاهی آنها، توزیع شده. من تا به حال درمدارس زیادی سخنرانی داشتهام. حتی برای پیشدبستانی ما برنامه داشتیم. و در انتهای این سخنرانیها آنقدر فضا، صمیمانه بوده که خیلیها دوست داشتند بیایند، پلیس بشوند! یا اگر قبلاً، کار خلافی انجام دادهبودند، آمدهاند و با ما صحبت کردند و راهنمایی خواستند. به نظرم، به داشتدابه حدکافی کار ارشادی و فرهنگی انجام دادهایم و بعد کار اجرایی شروع شده. اصلاً نفس ماموریت پلیس، کار اجرایی است. -خاطرهی خوبی از این طرح دارید؟ - خاطرهی خوب که زیاد دارم.خانمهایی بودن که اولش خیلی ناراحت و عصبانی بودن ولی بعد فرداش که اومدن مدارکشان را بگیرن، از طرح خیلی تعریف کردن، از ما به خاطر رفتارشان معذرتخواهی کردند و خودشان اذعان کردند که وضعیت بدحجابی خیلی ناجور بوده و سلامت خانوادهها به خطر افتاده و این طرح خیلی کار مثبتی انجام داده. -نیروهای جوانتان، دورههای خاصی مثل فن بیان، روانشناسی و... دیدهاند؟ -خوب دورههایی دارند که از اساتید دانشگاه دعوت میکنیم برایشان سخنرانی کنند و در دانشگاه هم چیزهای زیادی یادمیگیرند. -مراحل این طرح چیه؟ - اهم کار ما براساس تذکر و ارشاده، بعد هم تعهد کتبی و بعضیها که وضعیت ناجور و تابلویی داشتهباشند هم به ستاد احیا معرفی میشوند و جلسات مشاوره برایشان برگزار میشود که به تشخیص مسئولین بستگی داره که برای هرکس چند جلسه مشاوره برگزار شود. -مصاحبهی خوبی بود. فکر میکنم در این زمان که کمی دیدمنفی نسبت به این طرح وجود داره، بهتره، پلیس بیشتر با مردم رابطه داشته باشه تا این تصورهای غلط را ازبین ببره. - بله. شناخت مردم نسبت به پلیس کم است. باید دید اشتباه، عوض بشه. الان، دورادور قضاوت میکنند. + نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 7:40  توسط اکسیر
|
ما متهم نیستیــم! موسي محمديان تابستان پارسال براي يك سلسله جلسات فرهنگي با سازمان فرهنگي تفريحي شهرداري اصفهان كار ميكردم. آن موقع ميدانستم رئيس بزرگ كسي است به نام آقاي علي قاسمزاده، اما نديدهبودمش تا اينكه قرار شد مصاحبه زير را با ايشان داشته باشم و البته حالا آقاي قاسمزاده رئيس سازمان مزبور نيست. علي قاسمزاده فوق ليسانس مشاوره دارد. با او در مورد «هويت»، «بحران هويت» و «هويت ديني» صحبت كرديم. کلمه «هویت» با پیشوند و پسوندهای زیادی مورد استفاده قرار میگیرد؛ مثل بیهویت، بحران هویت، هویت فردی، هویت دینی و ... . اصولا وقتی میگوییم «هویت»، در مورد چه چیزی صحبت میکنیم؟ هویت را معمولاً از دو دیدگاه مورد بررسی قرار میدهند. یکی نگاه جامعهشناختی است که هویت یکی از موضوعات محوری بحثهای جامعه شناسی است. در اینجا هویت به مفهوم فصل امتیاز است. یعنی هویت فردی یا اجتماعی، فصل امتیازی است که فرد را از یک فرد دیگر یا جامعه را از یک جامعه دیگر جدا میکند. اگر این جدایی و تمایز وجود نداشته میگویند این فرد یا جامعه دچار بحران هویت شده است. یعنی مشخص نیست هویتش چیست، نمیتوان آنرا از بقیه متمایز کرد. خوب، طبیعتا آن فصل امتیازها میشود شاخصهای شخصیتی آن فرد یا شاخصهای اجتماعی آن جامعه. به عنوان مثال اگر چشم یک نفر را ببندند و وسط شهر اصفهان پیادهاش کنند، آن فرد با یک نگاه میتواند برخی شاخصهای هویتی اصفهان را فهرست کند. با دیدن گنبدها میفهمد شهر مذهبی است و یا با دیدن افراد شهر میتواند توصیفی از آن داشته باشد. از دیدگاه روانشناختی قضیه متفاوت است.وقتی میگوییم کسی دارای هویت است، یعنی این سلسله مراتب در او تحقق پیدا کرده باشد. 1-ویژگیهای خودش را بشناسد. 2-باور کند که این ویژگیها مال خودش است. 3-از انتصاب به این ویژگیها ناراحت و آزرده نشود. 4-از انتصاب به این ویژگیها احساس غرور کند. و مرحله عالی اینکه اگر جایی فرصت شد این ویژگیها را بروز دهد. چه تمایزاتی را جزء هویت میآوریم؟ فقط مسایل فکری و اعتقادی هویت فرد را میسازند یا عوامل دیگری هم در قضیه دخیلاند؟ هر چیزی که سازنده واقعیت وجودی ما باشد، ذیل هویت هم مطرح میشود. سطحیترین لایه واقعیت فیزیکی است. تعلقات اجتماعی و واقعیتهای فکری و اعتقادی در ردههای بعدی هستند. افراد گاهی در واقعیت فیزیکی هم دچار بحران میشوند. مثلا کسی که قدش کوتاه است و این واقعیت موجب ناراحتی اوست، در واقعیت فیزیکیاش دچار بحران شده است. در دوران بلوغ این بحران خیلی شدیدتر است. مثلا صورت فرد جوش میزند و او فکر میکند که شخصیتش دچار مشکل شده. از نظر روانشناسی میتوان گفت کسی که در سطوح بیرونی واقعیات وجودیاش مثل ظاهر فیزیکی دچار مشکل است، در سطوح درونی هم با مشکلات بیشتری روبهرو است؟ دقیقاً! این امر از عزت نفس پایین نتیجه میشود که یک فرد خودش را نپذیرفته و باور نکرده است. بنابراین هر مایتعلقی، چه جسم چه فکر و چه خانوادهاش را هم نمیتواند بپذیرد. اگر فرد سرمایههای خودش را نبیند ولی متاع نازل بقیه را خیلی باارزش ببیند دچار این مشکلات میشود. فردی که چنین تصوری دارد تنها یک طرف قضیه است. اصلا چرا چنین تصوری ایجاد میشود که مثلا قد کوتاه خوب نیست؟ این ناشی از باور غلطی است که در ذهن فرد شکل گرفته. این برداشت غلط از کجا میآید؟ برداشتهای انسان از دو چیز متاثر است. یکی واقعیتهای اجتماعی است که میتواند در قالب فشارهای اجتماعی به فرد تعریف شود و از طرف دیگر پردازش ذهنی فرد از انعکاسهای ذهنی و اجتماعی است. مثلا اگر من چند بار ببینم که بچه مسجدی در جمع تحقیر میشود و بعد این را در پردازش ذهنی خودم به عنوان یک چیز منفی تلقی کردم، این مساله به یک دغدغه جدی و بحران هویتی تبدیل میشود. ممکن است که منبع فشار بیرون باشد ولی آن چیزی که در روانشناسی امروز تاکید بسیار رویش میشود، این است که منطقه اصلی تولید فکر مثبت یا منفی، نظام پردازشی ما است که کاملا یک امر فردی است. در روانشناسی قبلا معتقد بودن که دو عامل شاکله و شخصیت فرد را شکل میدهد، محیط و وراثت. امروز به چیزی تحت نام «نیروی سوم» معتقدند که به اراده خود فرد بازمیگردد. البته این امر در فرهنگ دینی ما ریشه دیرینه دارد. ما تاکید بسیاری بر اراده فردی داریم. اما روانشناسان غرب بعد از رنسانس و تولد اگزیستانسیالیسم، به این واقعیت رسیدند که آدم محکوم محیط و وراثت نیست و میتواند آگاهانه انتخاب کند. ما یک سری قواعد دینی داریم که محدوده و چارچوبشان مشخص است. یک سری هم قواعد عقلی داریم که آنها هم چارچوب مشخصی دارند. اما عرفیات اجتماعی ما خیلی از این دو دسته فربهتر و حجیمتر است. عرفیاتی که اغلب نه ریشه دینی دارند و نه عقلی. اینها را «نظام ارزشی» میگویند.«ارزشی» نه به معنای مثبت و منفی. به معنای باورهایی که درست یا غلط، ما آنها را پذیرفتهایم، بخشی در دین، بخشی در ادبیات و بخشی در تاریخ ما ریشه دارد که در مجموع رنگی به زندگی ما داده است. مثلا بحث چاقی یا لاغری را در نظر بگیرید که بین خانمها بیشتر شایع است. الآن انواع و اقسام رژیمهای لاغری تبلیغ میشود در صورتی که نه در نظام دینی و در نظام عقلی، لاغری به خودی خود پسندیده نیست. مهم سلامت است. ولی نگاه عرفی دائم در حال فشار بر افراد است که هیکل اگر ترکهای باشد زیباتر است. با وجود این فشارها آیا نگاه عرفی بر اراده فردی برتری ندارد؟ خیر! انسان قادر است همه چیز را تحت تاثیر خودش قرار دهد. آدمهای موفق را در هر حیطهای که زیر ذرهبین بگذارید، میبینید درصد بالایی از همان جایی به اوج رسیدهاند که ضعف داشتند. مثلا خیلی از گویندههای تلویزیون مشکل بیان دارند ولی توانستهاند بر این ضعف غلبه کنند. نمیخواهم بگویم کسی که فلج است قهرمان دومیدانی میشود. اما تا یک جایی میتوانیم از نقاط ضعف به اوج برسیم. میتوانیم واقعیت را بپذیریم و بر مبنای آن جلو برویم. لازم نیست کسی با 40 کیلو وزن قهرمان سنگین وزن شود ولی میتواند با همین وزن صخرهنورد خوبی شود. نباید آنقدر حسرت آنچه که نداریم را بخوریم تا داشتههایمان را هم از دست بدهیم. برگردیم به تعریف شما از هویت. بر مبنای آن تعریف در کدام مرحله «بحران هویت» به وجود میآید؟ سه مرحله اول را اگر کسی نداشته باشد دچار «بحران هویت» است. اگر کسی واقعیات خود را نشناسد که دچار مشکل بسیار اساسی است. کسی شاید آنها را بشناسد ولی نتواند داشتن آنها را برای خودش حل کند و آنها را بپذیرد. بچه میداند که فلانی پدرش است اما نمیتواند بپذیرد که پدرش کشاورز است. اگر کسی این را هم بپذیرد ولی وقتی پدرش میآید مدرسه خودش را قایم میکند، او هم دچار بحران هویت است. مراحل بعدی مراحل هویتیابی است. میتوان تعیین کرد که فرد دقیقا در کدام مرحله قرار دارد؟ بله! تستهایی هست که میتوان این مساله را با آنها تشخیص داد. البته از لحاظ رشدی هم یک سیر تحول عمومی داریم. معمولا افراد بین سنین 14 تا 18 سالگی در دوران بحران به سر میبرند و معمولا 18 سالگی یا سن ورود به دانشگاه، سن تثبیت شخصیت یا تکمیل هویت است. البته ممکن است عدهای زودتر یا دیرتر وارد این مرحله شوند. بحران هویت به شکلهایی بروز پیدا میکند؟ شکلهای مختلفی دارد. یک عده در انتخاب یا تشخیص اینکه «من کیستم؟» میمانند. عدهای در جایگزین کردن هویت جدید به جای هویت موجودشان دچار مشکل میشوند. حالا ممکن است کسی دچار افسردگی شود و یا اینکه نه، دچار تلون شخصیت شود. یکسال مذهبی و معتقد است و یکسال نه. این فرد هم دچار بحران هویت است. گفتید که در مرحله اول بحث هویت، فرد باید ویژگیهایش را بشناسد. یک مسلمان اگر بخواهد هویت دینی داشته باشد، باید از چه چیزی شناخت حاصل کند؟ فصل امتیاز دین ما با بقیه ادیان تا جایی که من اطلاع دارم، عقلانیت در انتخاب اول است. یعنی فرد باید به یک باور و اعتقاد مبتنی بر تحقیق و پژوهش برسد. البته باور گاهی عقلانی است و گاهی قلبی. نمیتوانیم بگوییم باور قلبی ارزشمند نیست اما بهترین شکل این است که فرد تحقیقا به انتخاب برسد و بر اساس این انتخاب، داشته را از خودش بداند و به آن افتخار کند و به دنبال بروز و اظهار آن باشد. این انتظاری است که دین از ما دارد. دین میگوید اگر میخواهید دیندار باشید باید انتخابی عقلانی داشته باشید. از بعد روانشناسی آنطور که معمول است، روانشناسان روی مسایل ارزشگذاری نمیکنند. آنچه آنها میگویند این است که فرد باید داشتههای خود را بشناسد، آنها را غربال کند، خوب و بد این داشتهها را جدا کند و به اصطلاح «من آنی» برایش تحقق پیدا کند. یعنی من اینم و با بقیه این تمایزات را دارم. ظهور و بروز هویت دینی در کجاست؟ چگونه میتوانیم بفهمیم کسی هویت دینی دارد؟ به قول «گلاسه» یکی از روانشناسان معروف، هویت در نهایت باید خودش را در رفتار نشان دهد. یعنی هویت اگر در رفتار ظهور پیدا نکند معلوم است که اصلا شکل نگرفته است. یکی از اساتید که دکترایشان را در فرانسه گرفته بودند، تعریف میکردند که موقع نماز میگشتم تا یک جای خلوت پیدا کنم. بعد از یک مدتی دیدم آنکه اهل میخوارگی است، مینشیند روی صندلی و جلو همه به راحتی مشروب میخورد. یا آنکه کسی که اهل سیگار کشیدن است، راحت در برابر جمع سیگار میکشد. ایشان میگفتند که از خودم خیلی بدم آمد وقتی دیدم آنها از انجام کار ناشایست ابایی ندارند ولی من قایم میشوم و نماز میخوانم. تصمیم گرفتم از آن به بعد در شلوغترین نقطه دانشکده نماز بخوانم. اینکار را کردم. روز بعد یک مصری و بعد یک پاکستانی و بعد یک یمنی آمدند. کار به آنجا رسید که در سوربن فرانسه نماز جماعت شکل گرفت. بعد دیدیم همه این مشکل را داشتهایم. در نهایت اینکه هویت باید در رفتار خودش را نشان دهد. در ظاهر فرد همینطور، البته در حد شرعی نه متعارف ما، نه آن چیزی که ما به دین چسباندهایم. و از همه مهمتر در اخلاق که ثمر دین است باید نمود داشته باشد. اگر کسی رفتار دینی از خودش بروز ندهد، میشود گفت هویت دینی برایش حاصل نشده است و قاعدتاً در سه سطح میتوان دنبال این مشکل گشت. در سطح اول اینکه شناخت برایش حاصل نشده است ... یا حاصل نشده و یا غلط حاصل شده است. یعنی چیزی را رد میکنند یا نسبت به پذیرش آن اکراه دارند که به تصورشان این دین و دینداری است. یعنی عرفیات برایشان جایگزین دین شده است. اتفاقا تجربه شخصی من نشان میدهد آنکه دین را نشناخته بهتر میشود وارد حیطه دینداری کرد تا آنکه به اشتباه دین را شناخته است. بچههایی که در خانوادههایی هستند که خیلی تحت امر مسایل دینی نبودهاند یا دین را از نگاه والدینشان نشناختهاند، این افراد مسایل دینی را راحتتر میپذیرند تا آنهایی که خانواده، بنایی به غلط به نام دین در ذهنشان ساخته است. این ساختار غلط بیشتر از کجا وارد ذهن بچهها میشود؟ از سیستم تعلیم و تربیت که نهاد اولش خانواده و نهاد دومش مدرسه است. این نهادها نتوانستهاند دین را با نگاه زیباشناختی به بچهها بشناسانند. این مساله خودش برمیگردد به بحران هویت والدین، وگرنه اگر آنها دین را درست شناخته بودن این مشکل پیش نمیآمد. بله! این یک مشکل تاریخی است. پس به تعبیری با یک مساله وراثتی غیر موروثی طرف هستیم. وراثتی است چون از والدین به ما میرسد و غیر موروثی است چون ربطی به ژن و مسایل زیستشناسی ندارد. این مشکل چطور رفع میشود؟ فقط با ارتقا آگاهی مردم و پیرایش خرافات. وقتی حضرت امام(ره) فرمودند اسلام ناب محمدی(ص)، یعنی اسلام غیر ناب و غیر محمدی داریم. ما اسلام امریکایی داریم. در گزارشهایی که از مناطق شهر مثل مجتمع پارک و خیابان نظر تهیه کردیم، با جوانهایی روبهرو بودیم که مثلاً هر شب میآمدند مجتمع پارک، کتمان نمیکردند وقتشان تلف میشود ولی برایشان اهمیت چندانی هم نداشت. مشکل کار کجاست؟ یک نفر میداند وقتش تلف میشود ولی اهمیت نمیدهد. مشکلات ما فقط در ندانستن خلاصه نمیشود. ندانستن، نخواستن و نتوانستن ریشه مشکلات است. ممکن است جوانی به اینکه ظاهرش نامتعارف است آگاه باشد اما نخواهد آن را عوض کند تا با اینکار در یک مبارزه منفی شرکت کرده باشد. گرچه من فکر میکنم عمده مشکلات جامعه ما که مشکل فرهنگی است، ریشه در نتوانستن دارد نه ندانستن و نخواستن. البته اینها هم هست ولی عمده مساله در نتوانستن است. چرا این افراد نمیتوانند؟ به علت سیکل و عادات غلطی که در زندگیشان و در تعلیم و تربیتشان شکل گرفته است. تا این عادات تغییر نکند امکان تغییر رفتار وجود ندارد. بیشتر جوانان ما خیلی بیشتر از ما میدانند اما نمیتوانند این رفتارها را تغییر دهند چون به خاطر تعلیم و تربیت نادرست دچار عادات نادرست شدهاند. این هم بازمیگردد به نظام تعلیم و تربیت و در حیطه اختیار خود جوانها نیست. بله! وقتی میخواهید نسلی را آسیب شناسی کنی، در خود آن نسل دنبال علت نگردید. یک نسل برگردید به عقب و ببینید آنها چه کوتاهی داشتهاند که نسل امروز دچار این آسیبها شده است. داستانی در مورد عبید زاکانی هست. او در عین ادیب بودن طبابت هم میکرده. از خانه تا مطبش گورستان بوده و وقتی او از کنار این گورستان رد میشده با عبا صورتش را میپوشانده است. رندی از او میپرسد که ماجرا چیست؟ عبید میگوید خیلی از کسانی که اینجا خوابیدهاند بیمار من بودند. من از آنها خجالت میکشم. قصه ما در نهاد خانواده و حکومت هم در ارتباط با نسل جوان این است که یک مقداری ما باید خودمان را لای عبا قایم کنیم. اگر نسل جوان مشکل دارد ما باید ببینیم خودمان چکار کردهایم. این نسل محصول رژیم سابق یا تعلیم و تربیت غرب نیستند. نظام تعلیم و تربیت ما واقعا مشکل دارد. معلمان در کلاس فقط از فقر و نداری سخن میگویند و دائم یأس را به بچهها تزریق میکنند. بدترین کاری که در قبال همین نسل میتوان انجام داد هم اینست که دائما تحت فشار قرارش دهیم و متهمش کنیم که تو فاسد و فاجری. اگر کسانی قرار است در این میان محاکمه شوند، متولیان تعلیم و تربیت و فرهنگ هستند. ما حق نداریم جوان را به خاطر داشتن غریزه جنسی محکوم کنیم. غریزه جنسی که از سوپرمارکت خریداری نشده است، خدادادی است و لذا خانواده و حکومت باید منبع تامین برایش بگذارند، همانطور که در شریعت برایش را حل گذاشته شده است. این مشکل دین نیست، مشکل ماست که جرات نداریم بخشهایی از دین را ابراز کنیم. این که شد همان بحث اول در مورد قویتر بودن عرفیات جامعه از اراده فرد، به تعبیری «نسل سوخته»ای که خود در این مسایل نقشی نداشتهاند. اگر کسی به «نیروی سوم» معتقد باشد این تعبیر «نسل سوخته» را نخواهد پذیرفت. اگر قائل باشیم فرد در هر شرایطی میتواند راهش را پیدا کند. مثال تاریخی هم داریم. از دربار فرعون میتوان به بهشت رفت. دلیل اینکه این یک مثال تاریخی شده است، استثنا بودنش نیست؟ نه! این را گفتهاند که بدانیم قابل انجام است. هنر این نیست که شما در جهت رودخانه شنا کنی. هنر این است که بتوانی علیه موج حرکت کنی و به سرچشمه برسی. انسان این اراده را دارد. آدمهای بزرگ هچکدام بر موج سوار نشدند بلکه همیشه برخلاف موج حرکت کردهاند. این ربطی به فرهنگ دینی ما ندارد. همه جا همینطور است. اگر بخواهیم همیشه فراکنی کنیم، مشکلمان هیچوقت حل نمیشود. بالاخره نتیجه چه میشود؟ از یک طرف نقش خانواده و جامعه قابل کتمان نیست و از طرف دیگر ارداه فردی. ببینید! ما در مقام تحلیل باید به مشکلات حکومت و خانواده توجه کنیم، ولی یک جوان باید فرض کند همه دنیا بر علیه او هستند. یعنی باید در بین همه سیاهیها یک نقطه نورانی پیدا کنی و به آن برسی. این بحث ریشه در ادبیات دینی ما دارد. در دین میبینیم فرامین دو جانبه است و از یکی نمیشود دیگری را نتیجه گرفت. این نکته در فهم دین کلیدی است. در دین داریم گدایی مکروه است از آنطرف رد گدا هم مکروه است. نمونه دیگر این است، از طرفی گفته میشود «لِمَ تقولون ما لا تفعلون؟» چرا چیزی را که میگویید عمل نمیکنید؛ ولی از طرف دیگر میگوید: «خذ الحکمة ولو من اهل النفاق» یعنی اگر حرف خوبی بود تو بگیر حتی از منافق. ما هم باید همینطور برخورد کنیم. از یک طرف به جوان بگوییم تو فرض کن همه دنیا بر علیه تو است و به والدین و حکومت بگوییم مقصر شمایید. متهم ردیف اول مدعیان حوزه تعلیمات دینی است که همیشه از کنار نقاط بحران رد میشوند. روابط دختر و پسر، غریزه جنسی، موسیقی.
+ نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 7:39  توسط اکسیر
برچسب جادویی نیما احمدزاده محبت و شفاعت اهل البیت علیهم السلام، بایدها و نبایدها اللهم صل علی محمد و آله الفلک الجاریه فی الجج الغامره یأمن من رکبها و یغرق من ترکها المتقدم لهم مارق و المتأخر عنهم زاهق واللازم لهم لاحق خدایا بر محمد وآل محمد درود فرست که بسان کشتی جاری ای در دریاهای بیکران اند، کشتی ای که هر کس سوار آن شد ایمنی یافت و هرکس آن را ترک کرد غرق شد. هر که بر ایشان تقدم جوید از بین رفته و هر کس از ایشان عقب بیافتد نابود است و کسی که ملازم آنان باشد به حق پیوسته... (از صلوات ویژه ماه شعبان) این روزها از محبت امام زمان (عج) و ائمه اطهار زیاد می گوییم و می شنویم. اما بیشتر از آن که محبت اهلبیت عاملی برای تلاش و کوشش بیشتر ما برای نزدیک شدن به اهلبیت باشد، گویا ضمانتنامه ای است که با گرفتن آن بقیه اعمال و عقاید و اخلاق ما با هر کیفیتی مهر تأیید می خورند. امام حسین و امیرالمؤمنین علیهماالسلام را دوست داریم پس لازم نیست زیاد زحمت بکشیم، هر کاری بکنیم روز قیامت بخشیده می شویم. شفاعت هست و پارتی بازی و ... ما هم که اهلبیت را دوست داریم. گویا دوستی اهلبیت مثل دوستی های طرفداران تیم های آبی و قرمز است. عده ای مثلا طرفدار آبی شده اند و برنده اند و بقیه هم که طرفدار قرمز هستند بازنده اند. ما شیعه ایم چون در شناسنامه هایمان نوشته اند پس برنده شدیم و بقیه هم بازنده اند، چون در شناسنامه هایشان ننوشته شیعه ! البته طرفداران خدا هم رنگ دارند چنانچه قرآن می فرماید صبغة الله و من أحسن من الله صبغة اما این رنگ آمیزی الهی به گونه ایست که با عمق جان پیوند می خورد و بیانگر یک حقیقت تکوینی است نه یک قرارداد اعتباری. پیامبر اسلام فرمودند: « محبت به من و اهل بیتم در هفت جا که طلب در آن هفت موطن بزرگ است، سودمند می باشد؛ هنگام مرگ، در قبر، در هنگام برانگیخته شدن از قبرها، هنگام گشودن نامه اعمال، هنگام میزان و هنگام عبور از صراط » آیا این محبت از سنخ محبت های اعتباری است یا حقیقتی است که جان آدمی را متعالی می کند تا بتواند از نور صاحبان شفاعت مدد بجوید و در پرتو آن ذوات نورانی راهی به سوی نور پیدا کند. شفاعت از شفع است به معنی زوج. شفاعت برای کسانی است که جانشان با جان شفاعت کننده همسوست و در قیامت با آن همراه می شوند و در حقیقت تأثیری است از شفاعت کننده بر شفاعت شونده که موجب جذب آدم به آن جان برتر و کنار رفتن تعلقات و رسیدن به حق می شود. روح هایی امکان اتحاد دارند که همسو باشند. شیعه امام زمان (ع) اگر با امام خود هم افق و همسو بود از پرتو آن روح برتر بهره مند می شود و جلو می رودو به شفاعت آن حضرت براحتی از مراحل سخت می گذرد و به لقاء الهی سیر می کند و اگر حقیقت وجودش سنحیتی با امام نداشت طبیعتا با امام همراه نمی شود و بهره ای هم نمی برد. در یک مثال ساده برای تقریب ذهن می توان گفت: مانند آهنی که در مجالست با آهنربا خاصیت مغناطیسی پیدا می کند و کم کم هم خود جذب می کند و هم بهتر جذب آهنربا می شود. ولی یک تکه چوب، جذب آهنربا نمی شود، اگر اسمش را هم عوض کند و در شناسنامه اش بنویسند :"این شیء آهن است، چوب نیست" هیچ تأثیزی در این واقعیت جاری و ساری در نظام هستی ندارد. با یک اسم و برچسب اعتباری که هیچ تأثیری روی اعمال و اخلاق و عقاید آدم ندارد که نمی توان توقع داشت همه چیز عوض شود. فرصت های خوبی برای آدم شدن و هم رنگ اهلبیت شدن داریم، از دستشان ندهیم. اللهم إن لم تکن غفرت لنا فی ما مضی من شعبان فاغفرلنا فی ما بقی منه خدایا اگر تا این مدتی که از ماه شعبان می گذرد ما را نیآمرزیدی در باقی مانده آن ما را بیآمرز! + نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 7:39  توسط اکسیر
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانهسلامآرشیو پیوندهای روزانه نوشتههای پیشیناردیبهشت 1387شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آرشیو موضوعیجلدستون بیخيالي Yokhte نيوز (اخبار) همين اطراف (اجتماعي) تاملات نابهنگام دلخوشيهاي كوچك زندگي سفره قلمكار (طنز) ویژه نامه جوان پیوندهاجايي براي بودننفسانيات يك من روزنامه نگار اصفهانی پارك ممنوع والا پنچر لازم نيست يونس در اقيانوس |
||||||||||||
| Powered By NardebaN Graphic Home |