
![]() |
|
|
+ نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 23:59  توسط اکسیر
|
پیاز،المپیاد فیزیک، صدا و سیما! جدای از تبعات نامطبوع پیاز، محاسن مصرف آن "لا تعدّ ولا تحصی" است.در خوبی پیاز همین بس که قوم بنی اسراییل پس از درخواست غذاهای لذیذ و فراوان گفتند:" ما بقل و عدس و بصل(پیاز) می خوایم(آیه 61 بقره)."یعنی غذا بدون پیاز معنی نداره.البته بماند که بعضی ها بدشون میاد و مثل گنجیشک پیازا رو از تو غذا جدا می کنن اما....... همین پیاز که اشک آدم رو در میاره گاه می تونه آبروی شهری مثل اصفهان رو حفظ کنه! خب چطوری؟ الان می گم. مدتی پیش در جریان بازی سپاهان اصفهان و الشباب عربستان ناظر فیفا همینطوری تلپی افتاد و مرد.ولی مسئولین امر این عروج هپروتی رو جدی نگرفتند تا اینکه چند روز پیش آقای چی چی کوفسکی رئیس المپیاد فیزیک به آقای ایزدی پیوست و روحش در دانشگاه صنعتی سده(اصفهان) به پرواز در ابعاد بالاتر پرداخت. اگر یک نفر به اهمیت پیاز پی می برد شاید این دو عزیز تازه درگذشته و ناکام حالا در حال قلیون کشیدن و معلق زنی در چمنهای سی و سه پل یا آواز خوندن زیر پل خواجو بودن. حالا چرا پیاز؟؟؟ از قدیم می گفتن وقتی میروی مسافرت با خودت پیاز ببر و وقت غذا یه نصفه پیاز بنداز بالا.به این دلیل که چون آدم محیطش عوض میشه یا به اصطلاح آب به آب میشه باید پیاز مصرف کنه تا مریض نشه!(اگه اینو نمی دونستید برید از قدیمی تر ها بپرسید). غفلت از این مساله فوق العاده مهم باعث شد که این دو مهمان خارجی فقط و فقط به خاطر یک پیاز ناقابل(که الی ماشاالله تو درچه پیاز هم فراوونه) از نعمت حیات محروم بشن. این مردن ها ممکنه مسئولین را چشم ترس کنه که دیگه نه المپیادی برگزار بشه و نه المپیک و نه جام جهانی و نه . . . شبکه های پربار!!! تلویزیون هم به جای اینکه هی راست بروند چپ بروند از المپیاد حرف بزنند ، می تونند با تولید یه برنامه به اسم المپیاز (با حضور مجری های دوست داشتنی شون) توریست ها را ترغیب به مصرف پیاز کنند، یا اگه دوست ندارند می تونند بیایند و این زمین های صدا سیما را بفروشند و بین مردم درچه پیاز اصفهان قسمت کنند تا بیایند و توش پیاز بکارند.اینطوری فکر کنم بهتر بتونند به مردم اصفهان کمک کنند تا اینکه بخواهند برنامه ها و سریالهای جذاب بسازند! نه؟
نخبه یعنی اولویت داشتن . . . نخبه یعنی برگزیده، بی مثال اِندِ خوشبختی، ولی بی قیل و قال نخبه یعنی اتصال برق و گاز یک عدد کبریت و شیر گاز، باز نخبه یعنی آدم دارای پول گرچه باشد بی مخ و زشت و کوتول نخبه یعنی "بند پ" را داشتن بچّه بُز را کرّه خر پنداشتن نخبه یعنی خانواده، ازدواج قبل از آن هم کرده بینی را علاج نخبه یعنی غصّه ها را بی خیال نخبه یعنی کارت بنزین و شمال نخبه یعنی خانه ای نو ساختن پوست تخمه هر کجا انداختن! نخبه یعنی اولویت داشتن پیش گوساله خریّت داشتن نخبه یعنی یک زبان چرب و چیل این هوا باشد مثال دسته بیل نخبه یعنی حال، پُز، تیپِ خفن با زبانِ بی زبانی مخ زدن نخبه یعنی هرچه خواهی در سه سوت راحت الحلقوم در تویِ گلوت ! نخبه یعنی نخبه یعنی نخبگی غیر از اینها هرچه یعنی پخمگی ! قلم کاران این هفته: زهرا حسن زاده، حامیت رابایان، امیرمالک صالحی، رضا پورحسین و هفت جد و آباد وابسته!
+ نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 18:24  توسط اکسیر
نوشتهی پیش رو، به همان دلایلی که در پست قبلی گفتهشد، یک گزارش کامل و همهجانبه نیست. ما فقط سعی کردیم چند اپیزود از رخداد مهمی به نام سی و هشتمین المپیاد جهانی فیزیک را برایتان تعریف کنیم. ساعاتی، همسفرشان شدیم، با چند نفر از بچهها، سرپرستان، ناظران، تیم پزشکی و کارکنان اجرایی المپیاد گپ زدهایم و حاصل آن گپ زدن ها این گزارش است. البته دلمان میخواست که این گزارش خیلی بهتر و جذابتر باشد که نشد، مهم نیست! اما نکتهی قابل توجه دیگر این است که به دلیل انتشار ویژهنامه در روز یکشنبه، مطالب مربوط به رخدادهای مهم دو روز آخر مراسم به چاپ نرسیده، یعنی نگارنده، هم اکنون نمی داندکه بالاخره کدام تیم، طلا گرفت. همین! اول از همه اجازه بدهید چند نکته را توضیح بدهم. دانشآموزان شرکت کننده در این المپیاد، در رنج سنی 17،18 ساله هستند. به جز 2 عضو از گروه مغولستان که 13 ساله اند. هر تیم یک «Guid» برای پسرها و یکی هم برای دخترها دارد که این « راهنما»ها موظفند، تمام مدت با تیمها باشند و نقش مترجم همراه را دارند. همهی کسانی که جزو گروههای تعریف شدهی المپیاد هستند، کارتهایی به گردن دارند که نام شخص و وظیفهاش روی آن نوشتهشده.بعضی ها «Staff» هستند یعنی کارهای اجرایی را به عهدهدارند. برخی،«Observer» اند که در اصل افراد منتخبی مانند فیزیکدانان یا کسانی که در کشورشان سابقهی کارهای اجرایی دارند، هستند که هنگام تصحیح اوراق حضور دارند، از بچههای تیمشان در موقع اعتراض دفاع میکنند و در واقع حکم مشوقین و تماشاچیان تیم را دارند! دستهی سوم: «Leader»ها هستند. هر تیم، یک «رهبر» دارد که عضو هیئت علمی دانشگاهیست که تیم المپیاد آن کشور را ساپورت میکند. علاوه بر این ها تیم پزشکی وجود دارد متشکل از چند پزشک عمومی برای مراقبت از اوضاع جسمانی نخبگان المپیادی و همچنین تعدادی «Organizer».
امتحان عملی سهشنبه صبح، دانشگاه صنعتی اصفهان. امروز، روز امتحان عملیست. میرویم IUT. یکی از بچههای گروهمان دانشجوی همین دانشگاه است و ما خیالمان راحت که گم نمیشویم! (زهی خیال باطل!) دانشجوی همکار ما، بین راه میگوید که در «آموزش» کار دارد. من درب ورودی دانشگاه، پیاده میشوم. تا همکار دیگری که با عکاس و ماشین روزنامه می آید را همراهی کنم. خلاصه، به خاطر هماهنگی کامل، یک تور اجباری بازدید از دانشگاه میرویم تا بالاخره میرسیم به سولهی تربیت بدنی، محل امتحان عملی بچههای المپیاد.«Guide»هایشان، بیرون روی نیمکت ها نشستهاند. آنها وظیفه دارند، به محض خروج دانشآموزان تیمشان، با آنها باشند. ما هم روی نیمکت کناری مینشینیم. با خانمی که نماینده دانشگاه است، صحبت میکنیم. میگوید:« بچهها از امتحان که میآن خستهاند. بگذارید. بروند ناهار بخورند، بعد که سرحال اومدن باهاشون مصاحبه کنید.»... صحبت کردن با «راهنما» ها هم خوب است. ازشان در مورد این که چهطوری انتخاب شدهاندمیپرسم:« در بعضی دانشگاهها، اطلاعیه دادهبودند، در سایتشان هم بود. بعد ما رفتیم امتحان دادیم و قبول شدیم... توی این چند روز، پوستمون کنده شده همهاش باید باهاشون باشیم دیگه!... برنامه ها هم خیلی فشردهاست.» بچهها در مورد اصفهان چه میگویند؟ چی فکر میکردن، چی شده؟! این سوال را از راهنماها میپرسم. حرفهای با مزهای برای گفتن دارند. خیلی با هیجان میگویند:« - آلمانیه را بگو! سه چهار تا شیشه آب معدنی اورده بود میگفت: گفتن توی ایران آب نیست!... – بچههای تیم من، اینجا چند تا دختر دیدهبودن، میگفتن مگه تو ایران دخترا میتونن برن دانشگاه؟! تا بهش گفتم: آره بابا، ما را کچل کردن، 67 درصد، دخترا می رن دانشگاه، چشماش گرد شدهبود! - از من در مورد قطع کردن دست تو ایران می پرسیدن! - اسپانیایه میگفت: مامانم گفته این کلاه ها(کلاه مخصوص کشورشان) را توی ایران سرتان نگذارید، خطر داره! [اما همه بچه های تیم در مراسم افتتاحیه با کلاه اومدن روی سن!] - یکی از بچه های تیم من اومده یک دونه از این شکلات پاستیل ها به من داده، می گوید: اینها خیلی خوشمزهاست بخور که تو ایران از اینا گیرت نمییاد!! - اما من، همون اول به بچههای تیمم گفتم: همهی تصوراتی که از ایران دارید را بندازین دور! - رفتهبودیم میدان نقش جهان، همهشان ناراحت بودند که آزاد نیستند. روزهای اول خیلی فضا را پلیسی کردهبودند، این تصور برای بچهها ایجاد شدهبود که این فضا را برای اینها «ساختهاند». چون هرجا میرفتند، پلیس بود در خیابان هم راه را برایشان باز میکردند و... این را به مسئولین هم گفتیم.
جلوی درب سالن امتحان مشغول صحبت کردن با هم و با خبرنگاران هستند و بعد راهنماها همه را به سمت اتوبوسها میبرند. همه میروند تا ناهار بخورند. نزدیک سلف با یکی از دخترهای تیم غنا صحبت میکنیم.
تیم غنا، دو دختر دارد که هر دو طوری روسری های سفید را سرشان کردهاند که آدم، فکر میکند مسلمانند. با یکیشان صحبت میکنیم. میگوید:« مسلمان نیستم ولی خیلی از این روسریها خوشم میآید!» یکی از بچههایی که در سالن امتحانات هم بود میگفت:« خیلی جالب بود، سر امتحان بچههای دیگه روسریهاشون را برداشتهبودند که راحت باشند فقط همین دو تا با روسری بودند، حسابی جوگیر شدهاند!»
کلیسای وانک دوباره ساعت 16:15 درب کلیسای وانک حاضرمیشویم. ابتدا گروه ناظران، سرپرستان و کارکنان با یک ساعت تاخیر میرسند. 15 دقیقه وقت دارند که موزه را ببینند. همه در حال گشتن در موزه هستند. یک خانم مسن میآید تا از کنارمان رد شود، مصاحبه را آغاز میکنیم! خودش زباندان است، همسرش سرپرست تیم بلژیک و مرد دیگری که بعداً به جمعمان اضافه میشود، استاد دانشگاه است و با تفصیل برایمان از دانشگاهش صحبت میکند! خانم خارجی، به شدت از این که مجبور است روسری سرش کند، شاکیست. میگوید من که مسلمان نیستم! سعی میکنیم با گفتن این که این «قانون » کشور ماست، آرامش کنیم. آنها بهتر از ما، خبرنگارند! بحث دو طرفه میشود! از مان میپرسند چه قدر درباره « بلژیک» میدانیم و نام این کشور را از کجا شنیدهایم. بعداً به خودم میگویم ، کاش میپرسیدم نتیجهی انتخاباتتان چه شد؟! وقتشان تمام میشود و بالاجبار میروند. یکی از بچه ها میگوید:« این کار ما خیانت به تاریخ کشور بود چون وقتشون را گرفتیم و نتوانستند موزه را ببینند!» این گروه که میروند، ما هم میرویم در محوطهی کلیسا مینشینیم. با یکی از پزشکان تیم صحبت میکنیم. میگوید:« یک نفرشان تب کردهبود و گلویش درد میکرد ولی مورد خاصی نداشتیم. اصولاً بچهها به خاطر تغییر آب و هوا و برنامهی فشردهای که دارند، کمی خستهاند. بعضیهایشان بیشتر آب میخوردند تا غذا! به این همه آفتاب عادت ندارند و کمخوابی هم دارند.» دانشآموزان، میرسند. چند گروه میشوند، ما هم با دو گروه میرویم تا باز، موزه را ببینیم! یکی از بچهها گیرداده که «من میخواهم برای یکی دربارهی این اشکدان توضیح بدهم. این اشکدان موقعی استفاده میشده که معشوق نبوده، عاشق اشکهایش را در این ظرف جمع میکرده...» کمین میکند که تا کسی نزدیک اشکدان آمد، نقشهاش را عملی کند! اما کسی نمیآید. از راهنمای یکی از گروههای میخواهد تا تیمش را جمع کند و او سخنرانی پرمفهومش را درباب اشکدان اجرا کند. راهنما بچه ها را جمع میکند.
![]()
بازدید از پلها بعد از کلیسای وانک، نوبت به بازدید از پلها رسیده، سوار اتوبوسها میشوند و میروند تا سیو سه پل. ما هم تاکسی میگیریم. دیگر هوا تاریک شده، به صفشان میکنند و از کنار آب راه میافتند از زیر سیو سه پل، میگذرند. و میروند تا پل خواجو. «نپالی»ها از همه بیشتر، برای یادگرفتن زبان فارسی، ذوق و شوق دارند. یکیشان میگوید:« بدو، بدو»! حتی وقت ندارند، عکس بگیرند. پارک شلوغ است. میگوییم این طور دیدن چهفایده داره؟!... خوب برنامهها فشردهاست متاسفانه. صبح چهارشنبه، برنامهی بازدید از مسجد جامع و بازار دارند. در بازار، همه آزادند. اما خُب صنایع دستی گران است و اینها هم بچهاند. چیز زیادی نمیتوانند بخرند. یکی از بچههای «Staff» برای نپالیها خرمهره میخرد، همهشان میاندازد گردنشان، خیلی خوششان آمده! چهارشنبه عصر بازدید از هشتبهشت و چهلستون را دارند، باز هم با تاخیر. ما را هم که در چهلستون، بالاخره، راه نمیدهند... پنجشنبه باغ ابریشم میروند. ورزش صبحگاهی، درشکه سواری، بازی تیر و کمان، بدمینتون، دارت، غرفهی ایل قشقایی، بازی تیر و کمان، غرفهی صنایع دستی، موسیقی ایرانی و ... اما غرفهی خوشنویسی که اسمشان را به فارسی و با خط خوش مینویسند، جذابیت بیشتری برایشان دارد. خیلیهایشان میگویند که میخواهند اینها را قاب بگیرند و بگذارند به دیوار اتاقشان. یک مسابقهی گل کوچک بین تیم ایتالیا و آذربایجان که تیم آذربایجان، 0-2 بازی را میبرد. به یاد المپیاد، نهال میکارند و یک روز خوب تمام شود. شنبه، صبح میهمانی اختتامیه است. تکلیف مدالها معلوم میشود و یکشنبه، تیمها به کشورهایشان برمیگردند. تجربهی خیلی خوبی بود، حتی برای ما که راهمان ندادند! نشریهی المپیاد
یک گروه 5نفره از بچههایی که روی کارتشان نوشتهشده:«Staff»، وظیفهی تثبیت همهی این خاطرات را دارند. آنها نشریهی روزانهی المپیاد را درمیآورند. صبح وقتی بچهها سر میز صبحانه، حاضر میشوند، مجلهی کوچک «Symmetry» را که حاوی دو صفحه گزارش تصویری، یک صفحه گزارش از برنامههای روز قبل، یک صفحه توضیح دربارهی یکی از بناهای تاریخی اصفهان، یک صفحه سوال از بچهها دربارهی یکی از برنامههای روز قبل و ... است، برمیدارند. هما کبیری، گزارشها را تهیه میکند و حامد نوری عکاس نشریهاست. در دفتر نشریهشان قرار میگذارم. عکسها را نشانم میدهند، واقعاً جذابند. میگویم :« کاش هر روز به جای 2 صفحه، 20 صفحه گزارش تصویری داشتید!» بعضی از عکسها، خیلی خندهدارند. دقیقاً ثبت یک لحظه هستند. با هما در بارهی رخدادهای این چند روز صحبت میکنم. آن قدر سرشان شلوغ است که نمیشود، زیاد وقتشان را گرفت وگرنه، مصاحبهی خیلی جالبی میشد با ایشان کرد.
+ نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 18:28  توسط اکسیر
روزیروزگاری، یک کشوری بود که در آن کشور، یک شهری بود نصف جهان نام. در این نصفجهان یک روزنامه بود که جدیترین روزنامهی آن شهر میخواندندش، این روزنامه، یک سرویس جوان داشت که اصولاً میبایست اخبار مربوط به جوانان را « کاملاً» پوشش دهد. اما... یک روز یک اتفاق مهمی در این شهر که مال آن کشور بود، افتاد! یک اتفاق که اتفاق خیلی مهمی برای یک دنیا، یک کشور و یک شهر محسوب میشد و تصادفاً، کاملاً مربوط به نسل جوان یک شهر که نه، یک کشور که نه، یک کره خاکی بود! اما... جوانان خبرنگار آن سرویس جوان، اصولاً، حدوداً یک سری آدم گیر سهپیچ بودند، بدفرم! آنها تصمیم گرفتند که بروند از این مراسم 10 روزه گزارش تهیه کنند، خفن! اما... کارت خبرنگاری نداشتند. کارت مخصوصی که با آن در این مراسم راهشان بدهند نداشتند. آنها اصولاً غیر از « رو» چیز دیگری نداشتند!... آنها رفتند... آنها به «رو»ی خودشان نیاوردند که غیر از «رو» چیز دیگری ندارند...
آنها سه نفر بودند که خیلی رو داشتند!... البته در این میان دوستان دیگری هم کمک کردند، با مسئولین مربوطه صحبت کردند. مسئولین مربوطه به آنها لبخندهای مکش مرگ ما(!) تحویل دادند. آنها عکس گرفتند. آنها پشت در ماندن، علف زیر پایشان سبز شد، ممنونیم که در تهیهی این گزارشات مبسوت یاریمان کردند... غیر از آنها که از خودمان بودند، آنهای دیگری هم بودند که از پایتخت آمدهبودند، «خبرنگار» بودند، رو هم داشتند، کارت هم داشتند، عکسهای خفن گرفتند، گزارشات ناب نوشتند، مجله چاپ کردند و حسابی با کلاس بودند. از آنها هم ممنونیم که نگاههای حسرتبار ما را تحمل کردند، عکسهایشان را نشانمان دادند، خاطراتشان را تعریف کردند و خیلی بهمان «آخییی...طفلکیها!» گفتند!... خلاصه این که ما با وجود این که خیلی بدبخت بودیم و رویمان زیاد بود، فقط و خیلی هم ضایع شدیم و تحویل هم گرفته نشدیم و کسی به عنوان خبرنگار حسابمان نکرد، این گزارشات را برای شما، خوانندگان و "بینندگان" عزیز جمعآوری کردیم. آن سه نفر که کارت نداشتند، « خبرنگار» نبودند ولی «رو» داشتند، ما بودیم ها!: نفیسه حاجاتی، فخری شکرچیان، ریحانه شریف... نخندید! گریه هم نکنید لطفاً! فقط گزارش را بخوانید و دعا کنید اگر چیزی نداریم « رو» داشته باشیم همچنان!...
* توهم یک گزارش از یک المپیاد جهانی *
+ نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 18:28  توسط اکسیر
تو موجود قابل ترحمی هستی چون دلت برای هیچ کس تنگ نمیشه و تازه به این بی احساسیت افتخارم می کنی. تو موجود قابل ترحمی هستی چون فکر می کنی "دوست داشتن" آدم ها رو می شکونه و محبت نداشتن رو با "محکم بودن" مساوی می دونی. تو موجود قابل ترحمی هستی چون عشق هیچ کی به خودت یا به کس دیگه رو باور نداری و حتی خودتم "لایق عشق" نمی دونی. تو موجود قابل ترحمی هستی چون فقط وقتی راه می افتی، وقتی حرف می زنی، وقتی کسی رو می بینی که "خودت" بهش نیاز داشته باشی. تو موجود قابل ترحمی هستی چون به احساس هیچ کس جز خودت اهمیت نمی دی، مهم نیست کسی عصبانی، ناراحت، منفجر و یا حتی ناامید از زندگی بشه، فقط برات مهمه که "خودت" از کارات، حرفات، تصمیماتت و افکارت راضی باشی. تو موجود قابل ترحمی هستی چون فقط به "خودت" حق اشتباه می دی، ولی وقتی بقیه اشتباه می کنن برای "خودت" حق تحقیرشون رو محفوظ نگه می داری. تو موجود قابل ترحمی هستی چون از اینکه بهت توجه کنن احساس رضایت می کنی، ولی برات خیلی مسخره س که به کسی توجه کنی. تو موجود قابل ترحمی هستی چون به "خودت" حق می دی برای اینکه بی جواب یا منتظر می مونی، هر حرفی رو بزنی یا هر رفتاری رو انجام بدی، ولی به سوالات، انتظارات و چشم های منتظر بقیه هیچ اهمیتی نمی دی. تو موجود قابل ترحمی هستی چون به همه چیز حتی دستای پر از محبت هم "بدبینی" و فکر می کنی همه مثل خودت دنبال "منافع شخصی" خودشونن. تو موجود قابل ترحمی هستی چون "شجاعت" عذر خواهی نداری. تو موجود قابل ترحمی هستی، چون "من" دلم برات می سوزه، برای اینکه تو سزاوار ترحم هیچ کس جز "خدا" نیستی و خدا اینو بهتر از من می دونه. ولی چه کنم؟ جلوی خودم رو هم نمی تونم بگیرم که برات "دلسوزی" نکنم! یادت باشه، تو همیشه "دوست داشتنی" هستی، مخصوصاً وقتایی که "غرورت" (مشکل اصلیت) رو برای "یه دل" بشکونی. همون لحظه س که تو واقعاً متولد می شی و "خود من" آخر این مطلب برای "غافلگیری" هم که شده، بهت می گم: "تولدت مبارک بنده ی خدا!"
امیر مالک صالحی
.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :. + نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 18:28  توسط اکسیر
پلان اوّل؛ پارک شهید رجایی، عمارت هشت بهشت: بعد از مقادیری انتظار و نشستن روی نیمکت های پارک رجایی در جلوی انظار مشکوک عمومی(از ساعت 17:45 تا 18)، بعد از تماسی که خانم حاجاتی با یکی از دوستان در کمیته بولتن المپیاد گرفتن، معلوم میشه که انگار برنامه عوض شده و بچه های المپیادی به دو گروه تقسیم شدن که یه گروه می رن چهلستون و اون یکی میان اینجا. بعد از پرس و جویی که از دفتر عمارت می کنیم، معلوم میشه که برنامه بازدید از عمارت هشت بهشت برداشته شده و همگی می رن چهل ستون! پلانهای دوم؛ خیابانهای استانداری و سپه: تا اینجا متوجه شدیم که از بالا تصمیم گرفته شده که بچه های دنیا فعلاً مجبورن هشت بهشت ندیده از دنیا برن! پس با پای پیاده به طرف کاخ چهلستون راه می افتیم. توی راه بحث داغ اینه که ما دو نفر هنوز کارت خبرنگاری نداریم(!) و بناس شنبه برامون صادر بشه. در ثانی روزنامه هم ما رو معرفی نکرده است و ما مجبوریم یک جورهایی خودمان را در دل چهلستون جای بدهیم تا بشود یک گزارش جمع آوری کرد. البته خانم حاجاتی توضیح می دن که طبق شنیده ها، بچه های المپیاد از بس مصاحبه باشون شده و نظرشون در مورد ایران پرسیده شده، حسابی خسته شده ن و اون شیطون تراشون شبها برای شوخی هم که شده، می رن تو خوابگاههای همدیگه و از هم گزارش می گیرن! به در کاخ توی خیابون استانداری می رسیم، آقایی از پشت میله ها با ما حرف می زنه،می گه باید از درب خیابون سپه وارد بشیم. ناچار به طرف خیابون سپه راه می افتیم. توی راه ، با یه آقایی آشنا می شیم، که یه گوشی سی و سی-ده داره و با افتخار می گه که خبرنگار یا عکاس روزنامه ی جام جمه. یواشکی به خانوم حاجاتی می گم: اگه راهمون ندن خیلی جلوی این بابا هم خودمون و هم روزنامه های محلی ضایع می شن ها!! پلان نهایی؛ درب ورودی کاخ چهل ستون، خیابان سپه: جلوی در خیلی شلوغه. مردای کت و شلوار پوش با بی سیم و بعضی ها هدفون به گوش و بعضی ها هیچ کدام! با غرور شهری جلو می ریم و با آقایی که جلوی در ایستاده (که بعد متوجه شدیم آقای کاف هستند) صحبت می کنیم. بهش می گیم که از روزنامه اصفهان زیبای شهرداری اومدیم و خبرنگاریم و خلاصه بذار بریم تو! می پرسه: کارت دارین؟ خوشبختانه هر دوی ما از جاهای دیگه کارت خبرنگاری داریم. دلمون خوش میشه، ولی قبل ازاینکه قند تو دلمون کاملاً آب بشه ادامه میده که: یه نوع کارتهای مخصوص برای ورود لازمه که روش نوشته press! و با دست یکی از کارتها رو نشونمون میده و ما با حسرت نگاه می کنیم! یه ذره بیشتر براش توضیح می دیم که آقا دیر جنبیده ایم وگرنه کارت که سهله، معرفی نامه هم می آوردیم برات! دو به شک میشه، ازمون کارت شناسایی معتبر می خواد، (یه بارقه ی امید!) ولی زود پشیمون میشه و کارتها رو درست ندیده، باز هم رو کارت مخصوص تاکید می کنه و بعدش در رو می بنده و می ره تو! می یایم جلوی در، روی دیوارک های سنگی می شینیم. خانم حاجاتی می گه: همه جا همینطوره! ما هم تو خونه بیشتر به مهمون اهمیت می دیم و کارای مهمی براش می کنیم. می گم: درسته! اما اون کارهایی که مادر همیشه برا بچه های خودش انجام می ده، صدها برابره کارهایی که برا مهمون انجام می ده! چشمم به خبرنگار جام جم می افته و یهو خنده م می گیره، اونم نشسته رو دیوار! در همین حین هما کبیری، دوست جدید خانم حاجاتی که توی کمیته بولتن المپیاده می رسه، چند تا از بولتن های (نشریه داخلی) المپیاد رو آورده و تقدیم می کنه! چشمم به کارت مخصوصش می افته و یه فکری به ذهنم می زنه. به آقای سردبیر(رضی الله عنه!) زنگ می زنم تا ببینم راهی هست که ما هم وارد بشیم. سردبیر بعد از پیگیری، می گن که یکی از بچه ها (موسی) اونجا یه دوستی داره به نام آقای "دال". و ایشون رو اگه پیدا کنیم حتماً کمکمون می کنه. هما آقای "دال" رو می شناسه و می گه اگه اومد بهمون می گه. در همین حین یه الگانس پلیس و پشت سرش اتوبوسهای رنگارنگ از راه می رسه و سیل المپیادیهای چند ملیتی از اونا سرازیر می شه! همه به تکاپو می افتن. مرد بی سیم به دست داره با اتوبوس دو بحث می کنه که چرا جلوی جوی آب در رو باز کردن! بچه ها پشت لیدرهای شماره به دست، به صف وارد می شن. ما همچنان دنبال آقای دالیم! هما هم باید بره، خداییش رومون نشد بهش بگیم یه کمکی هم برا تو بردن ما بکنه! یه بار دیگه سراغ مسئول می رم تا شاید فرجی بشه. اینبار می گن آقای "میم" همه کاره س. باهاش حرف می زنم، خوشبختانه آقای دال رو می شناسه. می گه اگه ایشون بگن، ما رو راه می دن. چی بهتر از این؟! خودمو به دو تا از همراهای ایرانی می چسبونم و ازشون می خوام آقای دال رو به ما معرفی کنن. آقای دال زود پیداش می شه. خوش برخورده و تحویل می گیره. می گه به آقا موسی ارادت خاص داره. وقتی قضیه رو بهش می گم، می گه: "اون تو خبری نیست که! خبرها همین جاست. ایرانی را هل می دن تا راه خارجی رو باز کنن! همینا رو بنویسین دیگه!" به ما می گه صبر کنیم تا اوضاع آروم بشه و بعدش می ریم تو. اما انگار این اوضاع آروم بشو نیست! همه دارن می دون، مردم ایستادن نگاه می کنن، اتوبوسهای آخری همه با هم دراشونو زدن، الگانس پشت سر داره تو بلند گو داد می زنه، ماشین غذا رسیده، بعضی ها میان که آشنا هستن و جلوی چشم ما بدون کارت و دسته ای می رن تو! پلیس کسایی رو که می خوان با بچه ها حرف بزنن رد می کنه. ولی یه اتفاق اوضاع رو شلوغتر می کنه! یهو آقای "میم" رو می بینم که داره یه آقا و خانم جوون رو به بیرون هدایت می کنه. دختر خیلی عصبانی شده و بحث می کنه "ما با فلانی هستیم، چرا با دستت هل میدی؟"، آقای میم هنوز عصبانی نشده، زیر لب غرولند می کنه: "فکر کردن اینجا کجاست؟! دست همو گرفتن. برو تو خیابون این کاراتو بکن!" دختر می شنوه، فوران می کنه، شناسنامه ش رو از کیفش بیرون می آره، صفحه ی وسط را جلوی صورتش می گیره و تشر می ره "تو بلد نیستی با یه خانوم حرف بزنی!". آقای میم کوتاه نمی آد، می گه حق با شماست. ولی بازم بیرونشون می کنه! دختر از پشت دیوارک های سنگی حرفی می زنه که آقای میم حرف رو به پدرش حواله می کنه، شوهر جوونش می آد تا خودی نشون بده. دعوا و توهین بالا می گیره، آقای میم می خواد از روی دیوارک رد بشه و بره ادبشون کنه! می بینم اگه بیش از این عصبانی بشه کار ما هم لنگ می شه! من و آقای دال عقب می یاریمش و بش می گم که "در شخصیت شما نیست!" زود آروم میشه، ولی بازم غرولند می کنه. نمی دونم چه اصراری داره تا به خارجی ها نشون بده ازبس مردم ایران نجیبن، حتی زن و شوهرا هم به همدیگه دست نمی زنن!! آروم که میشه دستشو می گیرم و می برمش پیش آقای دال تا کار ما رو هم حل کنه. اما آقای دال اساسی ضایمون می کنه و می گه "صبر کنید بابا!" آقای میم بدون اینکه حرف بزنه می ذاره می ره تا اون دو تا شرور(!) رو از اون در راه ندن! ما هنوز جلوی در ایستادیم و چشممون به جناب داله. خانم حاجاتی چند تا عکس می گیره. اذان رو که می گن، آقای دال به همراهاش می گه بیاین بریم نماز. در آخرین لحظه، یه نگاهی به ما می ندازه و راهشو می کشه می ره طرف مسجد و ثواب مؤکد! پیش خودم فکر می کنم، چرا چند جمله به آقای میم نگفت تا دو تا خبرنگارای اصفهانی که می شناختشون رو راه بدن؟ چرا دریغ کرد؟ یعنی اینقدر برای همشون سخت بود یا "کاخ اجدادمون فقط برای بچه هاشون جا کم داشت؟!" دیگه جای موندن نیست. از در باغ تا دروازه دولت خیلی برام سخته که با خانم حاجاتی حرف بزنم، اونم همینطور. به عنوان دو تا جوون ایرانی، انگار برای تقصیری که گردن ما نیست، از هم خجالت می کشیم. خانم حاجاتی می ره. می خوام برم مسجد تا نمازمو بخونم، اما تا یادم می افته بغل چه آدمایی باید بایستم بی خیال می شم. توی دلم می گم: "اگه بابا کورش کبیرم زنده بود، آدمتون می کرد!" توی اتوبوس به صورت مردم کشورم دلخوش می کنم، دختر، پسر، پیر، جوون، بچه... ولی همه و همه ایرانی. و بعدش می رم خونه تا "راه بی پایان" رو ببینم! امیر مالک صالحی + نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 18:27  توسط اکسیر
همه چیز از اون وقتی شروع شد که اولین تیر برق های قرمز طرافهای "تالارها" پیدا شدند. بعد بنفش ها اطراف خوابگاه ها و صورتی ها کنار "یادمان" ... یه روز دیدیم تن صندلی های سلف لباس کردند، كولر گازي براي همه اتاقها خوابگاه4 گذاشتند، ايركانديشن درجه در سوله نصب شد و ... و آخریش جدول های نارنجی بود. اوضاع بالا گرفت تا به چهارراههای شهر رسید و فهمیدیم که... مثل اینکه قضیه جدیِ و دانشگاه میزبان المپیاد جهانی فیزیک است. خُب حالا وقتش است که بگویید به ما چه! بخوانید, متوجه می شوید که به همه مان ربط دارد. تصور کنید شرکت کننده ی آلمانی از کشورش آب معدنی می آورد تا مجبور نشود برای هر بار آب خوردن برود سر چاه. چینی انتظار بیابان و شتر دارد, حالا درخت و ماشین می بیند. خیلی ها بعد از این که ترسشان می ریزد می خواهند راجع به این که کجاها دست می برند بیشتر بدانند. تعجب می کنند, مگر این جا دختر ها از خانه بیرون می آیند که دانشگاه بروند؟ و و و ...
بعد از چند روز وقتی میان آنچه قبلا شنیده اند و حالا می بینند این همه تناقض مشاهده می کنند, به خاطر گارد امنیتی_حفاظتی شدیدی که همراهیشان می کند و به آنها کمتر اجازهی برخورد با مردم را می دهد, شک می کنند که همه چیز ساختگی است... هی... متاسفم و به سهم خودم شرمنده ی همه ی اجداد و نیاکانم ریحانه شریف .: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :. + نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 18:27  توسط اکسیر
1. میگفت: «انتظار داشتین ما چی بشیم؟ دکتر و مهندس؟ نه آقا! ما از چهار پنج سالگی کف کوچهها بزرگ شدیم». از پشت دستبندی به دستهایش زده بودند، روی چهرهاش هم جای چند زخم عمیق دیده میشد. یکی از اوباشی بود که در طرح ارتقاء امنیت اجتماعی دستگیر شد. فکر نکنید با این طرح مخالفم یا سعی دارم فلان چاقوکش و بهمان قدارهبند را تطهیر کنم، نه! نه حرف جبر و اختیار است و نه حرف محیط، همان حرف تکراری همیشگی را میخواهم بزنم، همان که به عنوان موضوعِ حرف، مثل میدان فوتبال وسیع است و برای عمل، مثل میدان مین تنگ، عدالت. 2. دبیرستان که بودیم، یکی از معلمهایمان سر کلاس از عدالت آموزشی حرف زد. میگفت شما قدر این امکانات را ندارید، قدر اینکه مدرسهتان آب لولهکشی، گاز و حتی نیمکت دارد. برایمان میگفت وقتی در دبیرستانهای فلان استان، ادبیات و ریاضیات را یک نفر درس میدهد، چطور انتظار داریم به جای قاچاقچی، دانشمند تحویلمان دهند؟ هر چه میگذرد حرف آن معلم برایم بامعناتر میشود. 3. حالا فهمیدم اشکال از هوش و استعداد بچههای روستای سفیلان نیست که نخبه نمیشوند، اشکال از بخاری کلاس است که بیموقع آتش میگیرد و 16 نفر از آن طفل معصومها را به کام مرگ میکشد. شاید تقصیر آن بچههاست که نتوانستند سرمای 29 درجه زیر صفر را تحمل کنند و بخاری روشن کردند! شاید هم فقط بدشانسی آوردند، وگرنه چرا وقتی بخاری نفتی در كلاس درس یك مدرسه ابتدایی در روستای نصرت كلای شهرستان بابلسر آتش گرفت، هیچکس صدمه ندید؟ 4. از وقتی راهی تهران شدم فهمیدم نیازی نیست برای یافتن بیعدالتی آموزشی راهت را تا فلان روستا دور کنی. در همین شهر خودمان هم خوب میتوانی اثرش را ببینی. تمرکز امکانات آموزشی در تهران نسبت به اصفهان وحشتناک است؛ چه رسد به یاسوج و شهرکرد و زاهدان. من در همین یکسال حدود سی چهل نفر از بچههای اصفهان و شهرهای اطرافش را پیدا کردم که تقریبا همگی در مقطع ارشد دانشجو هستند. این دانشجویان را اضافه کنید به ده پانزده نفر عضو هیئت علمی فقط در دانشگاه خودمان. با همینها میشود یک دانشکده در اصفهان راه انداخت، نمیشود؟
.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :. + نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 18:26  توسط اکسیر
«اسلحه را گذاشته روی پیشانیاش، التماس میکند: "بزن"، گریه میکند. دست برادر روی ماشه میماند، منتظر یک لغزش. بغض توی گلویم مانده. بک نفر میخندد، بلند، قاه قاه! تاریک است ولی برمیگردم که حتی اگر شده سایه صورت خندانش را ببینم. با یک جفت کفش مواجه میشوم که درست روی پشتی صندلی من، یله، بی خیال تکان میخورد. شوکه شدم. این مردم چه شان شده؟ » این چند خط می تواند شرح حال هر یک از ما در میان تاریکی سالنهای سینما باشد. آن هم درست در پایتخت سابق فرهنگی جهان اسلام! بارها پیش آمده که فیلمی روی پرده بیاید و دلتان بخواهد، واقعا دلتان بخواهد که در یک عصر دلانگیز بروید و تماشایش کنید و آن عصر دل انگیز فرارسیده. دست دوستی، آشنایی، نمیدانم هرکه را که خواستهاید گرفتهاید و راهی سینما شده اید. شاید هم تنها. آن وقت در میان آن تاریکی، درست در لحظهای که بغضتان یک آن تا ترکیدن فاصله دارد، یک نفر قاه قاه خندیده است، یا بغل دستیتان یادش افتاده که باید سکانس قبلی را برای نامزدش تفسیر کند، یا گوشی یک نفر چند ردیف آن طرفتر باباکرم نواخته و حستان را پاک به هم ریخته. پیش آمده مگر نه؟ با اینکه هرروز قیمت بلیط بیشتر میشود، سینماها حتی خرج بازسازی سالنهای قدیمیشان را هم در نمیآورند. آخر کو تماشاچی؟ یاد فیلم "بمانی" مهرجویی یا "به آهستگی" مازیار میری میافتم که تا آمدم به خودم بجنبم فاتحهاش خوانده شد و من ماندم و یک سوال بزرگ:سه روز، فقط سه روز برای یک فیلم؟ و پاسخ حق به جانب مسـؤل سینما که:"آره خوب، سه روز بس بود!" به مغزم فشار میآورم، با احتساب تمام سالنهای در حال ریزش، اصفهان پنج شش تا سینما بیشتر ندارد. بعد به خودم میگویم چه گلی به سر همین پنج شش تا زدهایم؟ هرچه نگاه میکنم چیزی دستم را نمیگیرد .بیشتر از این پاپِی نمیشوم. خودتان قضاوت کنید . «برمیگردم. آن پاها که تاب میخورند، آن گوشی که باباکرم مینوازد ... . دلم میخواهد داد بزنم. این مردم چه شان شده؟ »
سپیده انوری + نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 18:26  توسط اکسیر
نخبه کیست؟ این سوال شاید به ذهن خیلی از ما رسیده باشد، مثلا وقتی در اخبار میشنویم نخبگان تسهیلات دریافت خواهند کرد و یا شرایط آنها در خدمت وظیفه سربازی با دیگران متفاوت خواهد بود. قطعا تعریف لغتنامهای به درد ما نمیخورد. میرویم سراغ تعریف رسمی و قانونی نخبه: «نخبه» به استناد ماده 4 اساسنامه بنياد ملی نخبگان به "فرد برجسته و كارآمدي اطلاق ميشود كه اثرگذاري وي در توليد و گسترش علم و هنر و فناوري و فرهنگ سازي و مديريت كشور محسوس باشد و هوش، خلاقيت، كارآفريني و نبوغ فكري وي در راستاي توليد و گسترش دانش و نوآوري موجب سرعت بخشيدن به رشد و توسعه علمي و اعتلاي جامعه انساني كشور گردد." (1) تعریف خوبی به نظر میرسد به ویژه اینکه چند سطر بعد میخوانیم: "تعاريف فوق شامل استعدادهاي برتر و نخبگان بخشهاي مختلف از قبيل علمي و فناوري، آموزشي، فرهنگي، اجتماعي، هنري و مديريتي ميباشد." این خوب است که بدانیم نخبه فقط نخبه علمی نست. یک مجسمه ساز همانقدر میتواند نخبه باشد که یک فیزیکدان. اما مساله جالب دیگری هم در قانون مورد توجه قرار گرفته ست:"استعداد برتر و نخبگي يك فرآيند پويا است و ميبايست تداوم شرايط در دورههاي زماني مشخص در احراز نخبگي معيار قرار گيرد." اما در همین قانون برخی معیارها دیده میشود که اصلا این تداوم در آنها لحاظ نشده است. مثل "برگزيدگان از ميان رتبههاي برتر آزمونهاي سراسري مقطع كارشناسي از ميان 100 نفر اول براي رشتههاي رياضي و فيزيك، 50 نفر اول براي رشتههاي علوم تجربي، 50 نفر اول براي رشتههاي علوم انساني و 20 نفر اول براي رشتههاي هنر به عنوان استعداد برتر." فکر کنم همه اوضاع کنکور را خوب بشناسیم. آموزشگاههایی که در تبلیغات خود افتخار میکنند رتبه 5 رقمی را به رتبه زیر 100 تبدیل کردهاند به عبارتی یک آدم عادی را نخبه کردهاند!
نخبه و نظام آموزشی دوستی دارم که رتبه 3 رشته ریاضی و فیزیک بود. رشته برق خواند. چند وقت پیش دیدمش. فکر کردم مشغول ارشد است ولی گفت قبول نشده. تعجب کردم. گفت از برق خوشم نمیآید، ارشد اقتصاد دادم و قبول نشدم. سوالی برایم پیش آمد و آن اینکه این نخبه چرا بعد از 5 سال باید برود سراغ اقتصاد؟ فکر کنم همه قبول داریم مشکل بزرگ مملکت ما امروزه اقتصاد است نه برق. ولی چرا نظام آموزشی و به دنبال آن جامعه ما را دائم به سوی مهندس شدن میبرد و در نهایت نخبگان ما پس از اینکه مهندس برق شدند باید به سراغ اقتصاد بروند؟ نظام آموزشی ما چندان به استعدادهای شخص اهمیت نمیدهد. در کشور ما کم پیش میآید که موسیقیدانی یا بازیگری یا ورزشکاری موقعیت و جایگاه خود را مدیون مدرسه و دانشگاهش باشد. در صورتیکه در غرب اکثر موسیقیدانها در مدارس پرورش یافتهاند و جالبتر اینکه یکی از منابع بازیکن برای لیگ بستکبال حرفهای امریکا دانشگاههای این کشور هستند. نخبه، استعداد یا پشتکار؟ ژان پل سارتر فیلسوف فرانسوی جایی گفت اگر یک فلج مادرزاد نتوانست مدال طلای دومیدانی المپیک را بگیرد نباید هیچکس را مقصر بداند مگر ارادهی خودش را. نخبهها قطعا آدمهای بااستعدادی هستند اما آنچه آنها را نخبه کرده است نه استعدادشان بلکه تلاش آنهاست. به گواهی تاریخ بسیاری از نخبهها در نظر اول خیلی هم خنگ به نظر میرسیدند؛ اما در نهایت با تلاش و کوشش توانستند خود را به همه ثابت کنند. ماجرای اخراج انیشتین از مدرسه به خاطر آنچه معلمش کودنی بیش از حد خوانده بود را همگی شنیدهایم. این تلاش قطعا به جهتدهی نیازمند است، یعنی تلاش باید در جهت استعداد هر فرد باشد. گاهی سالها باید تلاش کنیم تا بفهمیم استعداد ما در چه رشتهایست، اما همین کشف میتواند تولد اختیاری زندگی ما باشد(چراکه ما در تولد نخست خود هیچکاره بودیم!). آنها که توانستند نام خود را به عنوان نخبه ثبت کنند شاید مهمترین کاری که کردند کشف استعدادشان بوده است. گرچه این کشف به مدد یک نظام آموزشی خوب میتواند خیلی زودتر امکانپذیر شود اما در نهایت آنکه حرف آخر را میزند ما هستیم. معلم ورزش سر کلاس از بچهها پرسید: «کدومتون دوست دارید عضو تیم ملی بشین؟» همه بچهها دستشان را گرفتند بالا. بعد معلم پرسید:«کدومتون حاضرین روزی 11 ساعت تمرین کنین؟» دست خیلی از بچهها آمد پایین! جامعهای که نخبهها را تاب نمیآورد. نیازی نیست بیخود خود را به زحمت بیندازی تا در ورزش نام و آوازهای برای خودت دست و پا کنی. به جای تمرین و تلاش کافیست علی دایی را مسخره کنی! چرا روزی 18 ساعت برای نوشتن یک کتاب تلاش کنی؟ کتاب کسی که این کار را میکند نخوانده نقد کن! چرا بیجهت وقت خودت را حرام درس خواندن میکنی؟ هرجا نشستی بگو استادمان بیسواد است! این روشها برایمان آشناست. هر روز صدتا از آنها را میبینیم و هزارتا از آنها را به کار میبندیم. روزی نیست که ثروتمندان را به دزد بودن متهم نکنیم یا اینکه موفقیت فلانی را به جای تلاش و پشتکار به پول و پارتی و پرروییاش نسبت ندهیم. کم نیستند آدمهایی که ترجیح میدهند به جای رشد کردن، حقارتشان را خراب کردن مردان بزرگ جبران کنند. نخبه عزیر! وقتی پرواز میکنی و به اوج میروی، به چشم کسانیکه نمیتوانند پا به پای تو بالا بیایند کوچک و کوچکتر میشوی. (1) [1] این تعریف را به همراه بحثهای کاملتر میتوانید در آييننامه احراز استعدادهاي برتر و نخبگي مصوب پانصد و هشتاد و نهمين جلسه مورخ 14/06/1385 شوراي عالی انقلاب فرهنگي ببینید.
یحیی سهروردی
* روز سوم: من و سوال و تاریکی ... *
.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :. + نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 18:26  توسط اکسیر
+ نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 18:25  توسط اکسیر
+ نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 23:59  توسط اکسیر
|
جای کم مجبورمون کرد خیلی از جزییات و قسمت های جالب این گزارش رو (که شنیدنش برای همه ما می تونست جالب توجه باشه) حذف کنیم. اما همینشم غنیمته. لااقل متوجه می شید، بعضی ها (مثل بعضی های دیگه!) با تکیه بر اشتباهات و مخصوصاً احساسات این مردم، چه آخوری برای خودشون درست کردن! من همینجا ازخانم سعادتی که واقعاً برای این گزارش سختی زیادی کشیدن و وقت زیادی گذاشتن تشکر می کنم.
گزارشی كه در زير می خوانيد، در طی يك عمليات نيمه خائنانه به همراه تعداد زيادی دروغ تهيه شده است. اما آنچه اتفاق افتاده است و اكنون پيش روی شما قرار دارد،عين واقعيت می باشد.از آنجائی كه بنده در زمينه ی دروغ گويی و بازيگری مهارت چندانی ندارم ، برای كشف واقعيت كار جماعت "گيرندگان فال و بينندگان كف"،بر آن شدم تا حسِ دروغ گويي خود را بيش از پيش تقويت كنم. به اميد آنكه بتوانم استعداد دروغ سنجی اين جماعت را اندازه بگيرم! براي جذاب تر و عملی تر شدن اين پروژه، از آقای علايی- 27 ساله - متأهل – در نقش نامزد خود استفاده كردم.(که باز هم از ایشان برای وقتی که به من دادند تشکر می کنم) هم چنين به منظور معتبرتر كردن نتايج به دست آمده در اين پروژه، از دو منبع مختلف استفاده كردم. آنچه در زير می خوانيد مختصری از اين دو مراجعه مي باشد .: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :. ادامه مطلب + نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 18:19  توسط اکسیر
یک؛توی اتاق نشستم و دارم مطلبی رو می خونم. دستم شکسته، توی گچه و اذیتم می کنه. یهو مادرم با اسفند دون پر آتیش بالای سرم ظاهر می شه. بلندم می کنه، مجبورم چند بار دور مخلوط آتیش و کاغذ دعایی که در حال سوختنه، بگردم. تازه نشسته م که دوباره با یک لیوان آب سر می رسه. روی سطح آب، کاغذی که روش دعا نوشتن شناوره. لیوان آب رو سر می کشم. مادرم چند ساعت بعد، همون دعای خشک شده رو دور گردنم می ندازه. یادم میاد چهار سال پیش هم همین موقع دستم شکسته بود. مادرم میگه برات "سر کتاب" باز کردیم. می گن "سر زبونی"، زود به زود "چشمت می زنن". مادر بزرگت این دعاها رو از یه دعا نویس برات گرفته. دو؛ بهش می گم امروز سالگرد آشناییمونه! می گه: خب که چی؟ چه فرقی با روزای دیگه داره؟ می گم قشنگ نیست؟ می گه: برو بابا! همش شاعرانه فکر می کنی! سه؛ خانم افتخاری (زن همسایه) اومده خونمون و داره با مادرم حرف میزنه. جالبترین جای صحبتاش در مورد چشم زخم و روشهای دفعشه. چند روش رو می تونم از حرفای ایشون و مادرم در بیارم. اول کتاب باز کردنه که یه دعایی بهت می دن با دستور العملهای عجیب که اون بالا دیدید. دوم آتیش زدن لباس کسیه که شما رو چشم زده و بعضی جاها اونی که چشم خورده. روش دیگه اسفند دود کردنه، که خودش داستانی داره. مثل اینکه اول اسفند رو با سوزن به یاد چشم زننده، سوراخ می کنند. روش جالب بعدی زخمه زدن به پِهِنه گاوه! به یاد افراد مشکوک به چشم شوری، چاقو تو پِهِن می کنن و بعد آتیشش می زنن. روش جالب دیگه، تخم مرغ سیاه کردنه. یه تخم مرغ را بین دو انگشت می گیرن، بالا و پایین سکه می ذارن. بینشان هم لباس چشم خورده و نمک و خاک کوچه و اسفند. اسم هر کس رو که می گن با ذغال یه خط می کشن. سر اسم هر کی تخم مرغ ترکید، همون کسیه که چشم زده! این مخلوط رو بعدش می ذارن لای نون و می دن سگ بخوره!! چهار؛ یه سخنران برای شأن نزول سوره های ناس و فلق داستان جالبی می گفت. "ساحره ای یهودی پیامبر را جادو می کند، به طنابی چند گره می زند، فوتش می کند و به چاه می اندازد. پیامبر مریض می شود. خدا این دو سوره را نازل می کند. دو فرشته در دو سوی پیامبر می نشینند و این سوره ها را می خوانند. با هر تلاوت، گره ای باز می شود و پیامبر بهبود می یابند. ...پناه بر خدا از شرّ دمندگان افسون بر گره ها..." چهار؛ می گن وقتی مردم خدا رو فراموش کنن، خدا اونا رو برای حل مشکلاتشون محتاج چیزای پست و کم مایه می کنه. اما به نظر من، آدمایی که خدا رو فراموش کنن و بهش "بی اعتماد" بشن، مجبورن به نیروی پایین تری محتاج بشن و اعتماد کنن.(حالا واقعی یا توهمی) ولی اونوقته که خوار می شن. پرونده این هفته در مورد باورها و سنتهای عجیبِ بین مردمه. (شاید هم خرافات و جادو!) در محضر گیرندگان فال و بینندگان کف!
+ نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 18:19  توسط اکسیر
پاورقی: 1- فکر سیاسی ننمائید اصلا" و ابدا ! شنگول اینا اصلا"ماشین ندارند!!! 2-آخه اینم توضیح می خواد آی کیو ؟یعنی در نرفته بود!!! 3-شنگولا که فهمیدین چه نابغه ایه؟حالا مامانِشا ببینید چه می ُکنه!!! 4-مینی پیتزا!!! آخه چی بگم؟!! 5-دیدین چه جوری راحت تموم کرد؟حالا برید سراغ خرافات! اینم پیام داستان در پاورقی!!!
يوخي دلبر من
.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :. + نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 18:18  توسط اکسیر
اولین کاری که برای نوشتن این مطلب انجام دادیم، جمع آوری خرافات رایج بین مردم بود. نتیجه کار باور کردنی نبود، اگر فقط بخواهیم نصف خرافات را برایتان چاپ کنیم، باید تمام روزنامه را چند روزی اجاره کنیم! در ضمن در بسیاری از موارد، چنان مرز بین دین و خرافات شکسته می شود که حتی نام گذاری آنها به عنوان "خرافات" و یا حتی "سنت اشتباه" نیازمند جرأتی در حد و اندازه های تیم ملی است! (متوجه منظورم هستید که؟!) پس از همین جا در جریان باشید که حتی خرافات دانستن بعضی رسم ها و باورها در این مطلب خودش زیر سوال است و من هم عین شما، در جهل مرکبم. اما ادامه را که بخوانید مثل من از شنیدن بعضی باورها کفتان بریده می شود! .: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :. ادامه مطلب + نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 18:18  توسط اکسیر
آگاه گشتیم که اتفاق مهمی در شهر رخ خواهدداد که بعد از المپیاد جهانی فیزیک، مهمترین و درخور توجهترین اتفاق این چند روز اصفهان است! پاشنهها را ورکشیدیم و بدان سو روان گشتیم. طنزنویس شناختهشدهی مطبوعاتی، در شرف ورود به این خطه بود. کسی که نوشتههایش، گاه به آدم شوک وارد میکند، حتی! طنز نویس طنز نویسان: ابراهیم رها، وارد میشود! این جا: کارگاه طنز نویسی. لازم به ذکر است، برای این که تبلیغ نشود از بردن نام مکان کارگاه خودداری میکنیم ولی همینجا از بچههای جوان آنجا که این برنامه را ترتیب دادند و پذیرایی خوبشان کمال تشکر را دارا میباشیم. به امید شرکت در کارگاههای خفن دیگری از این دست.و حالا، سرویس جوان روزنامه اصفهان زیبا، تقدیم میکند: گزارشی هرچند کوتاه از کارگاه طنزنویسی.
.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :. ادامه مطلب + نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 18:16  توسط اکسیر
رمّالي، كفبيني، غيب گويي، فال قهوه و ... هر يك تكه چوبي است كه انسان غرق در زمانِ حال، براي رهايي خود بدان چنگ ميزند. آگاهي از آينده هميشه آرزوي انسان بوده است. حتماً شما هم در مورد داستانها و افسانههايي كه به پيشگوها و جادوگرها مربوط ميشود زياد شنيدهايد. اين عطش انسان براي دانستن آنچه فردا روي خواهد داد، بسياري اوقات، ما را از پرسيدن سوالي مهم بازداشته است. چرا بايد از آينده باخبر باشيم؟ اين سوال شايد در نخستين نگاه بيمعنا بيايد البته از فرط وضوح، چرا نبايد از آينده خبر داشته باشيم؟ آينده حالِ فرداي ماست، ما آينده را نيز تجربه خواهيم كرد. با دانستن آن، براي مقابله با آنچه روي خواهد داد آماده ميشويم. فرض مقدم اين سوال اين است كه ما ميتوانيم آينده را تغيير دهيم. اينجاست كه مساله اصلي ظاهر ميشود. اگر بخواهيم آينده را تغيير دهيم، بنابراين امكان تصرف در آن را از پيش براي خود مفروض داشتهايم؛ پس حتماً ميتوانيم آنرا بسازيم و اگر توانايي ساختن آينده در دست ماست چه نيازي به دانستن آن داريم؟ آنرا ميدانيم! آينده همانست كه ما خوهيم ساخت.
دانستن آينده براي ما اهميت دارد چرا كه به حل معمايي يا پي بردن به رازي ميماند، نه بيشتر. نكتهاي كه در مورد متدينهاي علاقمند به دانستن آينده بدان اشاره كرد اين است كه اگر كسي به خداي خود اطمينان داشته باشد، خدايي كه جز خير و صلاح بندهاش را نميخواهد، چرا بايد به دنبال آگاه شدن از فرداي خويش باشد؟ آيا اين نوعي بياعتمادي به خدا نيست؟ مگر نه اينكه آينده از حال شروع ميشود؟ پس چرا به جاي آنكه به فكر ساختن نقطه آغاز آينده باشيم، به فكر فرار از آن هستيم؟ شايد بد نباشد ما هم مثل انيشتين به قضيه نگاه كنيم، او ميگفت: «به آينده چندان نميانديشم، خودش به زودي خواهد آمد!» ادامه مطلب + نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 18:15  توسط اکسیر
دکتر گفت: «این جواب آزمایش نیست! این قبض روحته که باید بدی به ملک الموت!» مثل همیشه میخندید. گفت: «یعنی چی؟ درست بگو بفهمم چی میگی.» - تویِ نویسنده که باید کنایه حالیت باشه. سه چهار ماه دیگه بیشتر در خدمتمون نیستی. - اِ، پس قراره بری اون دنیا؟ بعد تو سراغ کدوم دکتر برم؟ - بیچاره! تو قراره بری اون دنیا. ببین، این دیگه داستان نیست که یکی را بکشی و بعدم زنده کنی. دیگه گلوبول قرمز نداری که اکسیژن را به بافتهات برسونه. - مگه تو این هوای نکبتی اکسیژن هم پیدا میشه؟ - با تو نمیشه مثِ آدم حرف زد. نفهم! داری میمیری. اولین کاری که باید بکنی اینه که ... - اولین کاری که باید بکنم اینه که یه جمله برای سنگ قبرم پیدا کنم. این را گفت و به فکر فرو رفت. دیگر اثری از خنده و تمسخر در چهرهاش نبود. این جماعت همینجورند. مساله اصلی همه برای آنها مساله جانبی است و مساله اصلی آنها برای همه مزخرف است! به این فکر میکرد که فقط سه چهار ماه فرصت دارد تا جملهای برای سنگ قبرش پیدا کند. جملهای که یک فرق اساسی با همه جملات دیگرش داشت، جمله آخر بود. دکتر گفت: برای تو نباید سخت باشه. این همه کتاب نوشتی، یکی از جملههاش را انتخاب کن. - اتفاقا دشواری کار همین جاست. جمله قبر باید همه اون کتابها را یکجا داشته باشه، این جمله، خلاصه منه. به یاد روزهایی افتاد که مینشست و ساعتها مینوشت، یک نفس. روزهایی که جملات معلوم نبود از کجا به ذهنش میرسیدند. جملههایی که آرام روی دستش جاری میشدند و انگار که به دریا رسیدهاند، روی کاغذ آرام میگرفتند. خیلی شلوغ شده بود. نویسندهای داشت پشت بلندگو در موردش صحبت میکرد: «من امروز عزادار شدم اما خیالی نیست! همه داستاننویسان امروز عزادار شدند ولی چه باک؟ همه هنرمندان امروز عزادار شدند آن هم مسالهای نیست. دوستان! آنچه امروز ما را گرد هم آورده است هیچ کدام اینها نیست و همه اینهاست. داغ ما امروز اینست که در سوگ او هنر عزادار شده است.» حفظ ظاهر! در این مراسم انگار همه چیز برای حفظ ظاهر بود. از سخنرانیها گرفته تا دفن او. همه میخواستند زورتر او را توی قبر بیندازند و مراسم را تمام کنند، همه منتظر شنیدن جمله قبر بودند. دفنش کردند و سنگ را روی قبر گذاشتند. سنگ تراش کنار قبر منتظر بود جمله را بخوانند تا آن را روی سنگ قبر حک کند. پسرش آمد پشت میکروفن. جمعیت ساکت و بیقرار بودند. پاکتی را از جیبش درآورد و باز کرد. هزاران نفر انتظارش را میکشیدند، انتظار جملهای روی یک تکه کاغذ که خیلی بیدقت و با عجله کنده شده بود. پسرش که جان میکند تا صدایش بیشتر غمگین بنماید، شروع به خواندن کرد: «سالها نوشتم، سالها برایتان نوشتم. اما شما کفتارها، شما لاشخورها، از این دهها کتاب که ارزانیتان داشتم، از این صدها داستان، از این هزاران جمله سیر نشدید و باز هم میگویید یک جمله دیگر. ای مردمان رذل! بگذارید تا با آخرین جمله خود دمی دلخوشتان کنم. «آنکه دهها کتاب نوشت، زندگیاش را در حسرت یک جمله به پایان رسانید!»
یحیی سهروردی
.: eXir :. براي دادن نظر اينجا را كليك كنيد .: eXir :. + نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 18:12  توسط اکسیر
كجاست اون ناخن ؟! خواننده: سوسول نجفیان
-------------------------- چگونه به حفظ سنتها کمک کنیم یا همگام با خانواده ها پای سفره ی عقد!
عاقد: دوشیزه ی مکرمه ی محترمه ی متجدده ی متحوله ی متمدنه ی متفکره ی متحجره ی مبتکره ی مسعوده ی مسروره! آیا وکیلم شما را با مهریه ی از قرار ۱۲۴۰۰۰سکه بهار آزادی (به نیت ۱۲۴۰۰۰پیامبر) ، ۶۶۶۶مثقال طلا (به نیت ۶۶۶۶آیه شریفه)٬ ۱۱۴ شاخه رز سیاه!(به نیت ۱۱۴سوره مبارکه)٬ ۵ دانگ از خانه (به نیت ۵ تن!)یک دست سرویس طلا به وزن۱.۵۴۰۰۲ کیلو گرم)به نیت. . .،آقا کم آوردم!)٬ سفر به مکه ی مکرمه ٬ مدینه ی منوره ٬ عتبات عالیات و مشهد مقدس و یک جلد کلام ا... مجید به عقد همین آقا که کنارتونند! دربیاورم!
عاقد:خانواده ی عروس کجان؟ خانواه داماد(با شادی و شعف وصف ناپذیر!):رفتن ۱ کامیون دیگر جهاز بخرن !تازه یکی(!) از یخچالهایی که گرفتن یه در بود باید عوض می کردن! (۵ دقیقه بعد) عاقد:خب... از داماد شروع می کنیم! آقای عزیز وکیلم؟! داماد:اهه...اهوم..تا مادرم اینا نیان٬نچ! عاقد:خانواده ی داماد کجا رفتن؟ خانواده ی عروس(کمر شکسته ٬ دل شکسته ٬ ور شکسته!):رفتن آپارتمان داماد را به ۳ خیابون و ۱ چهارراه بالاتر منتقل کنن!آخه جای قبلی به کلاس دخترمون نمی اومد!در ضمن ماشین عروس هم باید عوض می کردن٬ رنگش از مد افتاده بود! (۵ دقیقه بعد!) عاقد:خوب عروس خانوم....با همون مهریه آیا وکیلم؟! عروس(در حالی که اشک در چشمان مکش مرگ مایش جمع شده!):آخه مامانم کو؟! عاقد: خانواده ی عروس کجا رفتن؟! خانواده داماد(اشک در چشم ٬آه بر لب٬ خون به جگر!):رفتن وکیل بگیرن ٬ مهریه رو بذارن اجرا! عروس:چی؟! داماد!!! : ...خلاصه عقد و عروسی به هم خورد و عروس و داماد تا سالیان سال با هم زندگی کردند! البته شارحان امر گویند داماد بیشتر با پدر ورشکسته ی عروس در زندان زندگی کرده تا با عروس زیر یک سقف! پی نوشت:احیانا اگر به ذهنتون خطور کرد که چرا توی عقد جهاز وخونه و اینا میخواستند باید بگم که عقد و عروسی رو با هم گرفته بودند!چرایش را هم ما نمی دونیم! كش تنبان و تولد یک خرافه!!! آخه من نمی دونم دیگه بند تنبون پاره شدن چه بد شگونی اي می تونه داشته باشه! اما مثل اینکه هر خرافه ای باید از یه جایی متولد بشه! خب اینم یه خرافه جدید محصول 2007.کافیه به فقط و فقط یک زن این حرفو منتقل کنیم و این سیستم به صورت شاخه ای رشد میکنه و در عرض دو روز شاخه هايش به خارج کشور میره! ننه داییم(مادر بزرگ مادری) را دو تا کار همیشه خیلی عصبانی می کرد.یکی پاها رو از پشت تکون دادن تو حالت دراز کش و ديگري به هم زدن قیچی.منم با این دوتا کار خیــــــــــــــــلی حال می کردم.هر چی می گفت این کارو نکن دعوا میشه ،منم تندترش می کردم وآخرش هم دعوا می شد، اونم دعوا با من بدبخت که چرا پاهامو تکون دادم که دعوا بشه!! یعنی دعوا می کردن که دعوا نشه(این مساله می تونه یک بحث فلسفی بشه). ولی خداییش هنوز که بزرگ شدم دوست دارم یه بار دیگه جلوی ننه داییم این کارو بکنم! می گفتن اگه به گربه آب بپاشی دستت توتولی(زگیل) می زنه! ما هم هر وقت یه گربه ای یا هر چیزی شبیه گربه می دیدم از 50 متریش فرار می کردیم که مبادا دستمون خیس باشه و خداي نكرده زبونم لال یه قطره آب روش بیفته و به توتولی های نفرین شده دچار بشیم.واقعا هم که توتولی نفرین شده است.این رفیق ما هر چی هم توتولي هايش را می برید دوباره در می اومد حتی من به تجویز پدر بزرگم براش روغن شاخ بردم ولی خوب نشد تا بالاخره وقتی زن گرفت دیگه در نیومد!!! خب یه رابطه ای بین زن و توتولی در اومد! میشه از زن به عنوان یک داروی جدید ضد توتولی استفاده کرد. (توضيح :روغن شاخ یه ماده شیمیایی که برای در نیومدن شاخ گوساله به شاخ هايش می مالند) یه چیزی بود که می گفتن اگه توي دهنه ي در بايستي نمی دونم چی چی کجا چه بلایی چه جوری سرت میاد.حالا هر چی به کف پايم فشار میارم(من به جای مغزم به کف پايم فشار میارم) هووووووووووچی(هيچي) به ذهنم نمیاد.ولی خب اینو نوشتم شاید یکی یادش اومد.هر کی یادش اومد نه می خواهد ایمیل بزنه نه تلفن نه نامه.فقط به نزدیکترین خانم دم دستش اینو بگه تا به سرعت نور به دستم برسه. اما دوتا خرافه خیلی کاربردی براتون بگم که خییییلی می تونه کمکتون کنه. یکیش مال دک کردن مهموناست که می گن اگه نمک توی کفش مهمون بریزی تو دلش دلشوره میفته و وخ میسه(بلند میشه) میره رد کارش! حالا حتما یه رابطه متافیزیکی بین کفش معطر دل انگیز با دل هر کسی هست مثل رابطه کف پای من با مغزم! یکی دیگش که برای ازدواج های زوری به درد می خوره اینه که اگه وقت قباله برون یکی پاهاشو تو بغلش بگیره و دستاشو دورش حلقه کنه وصلت بهم می خوره! البته من تضمین نمی کنم جواب بده. شاید یه دونه کرم تو میوه مادر دوماد بهتر اثر کنه! اما یه چیز جالب شب عقد آقا داداش ما اتفاق افتاد.این داداش ما شُرشُر سر سفره عقد عرق می ریخت و دستاشو چون نمی دونست چیکارشون کنه توي هم گره کرده بود و سرشو پایین انداخته بود.تو این هیر و ویری مادرِ مادر زنش(مادر خارسو یا میشه گفت خارخارسو یا خارخاسک!) همین طور می غرید که این دوماد چرا دستشو تو هم گره کرده؛ بايد بازش کنه! آخرش هم دوماد زبون بسته خطبه را دست باز شنيد. بعدا که اومدیم از ننه داییمون پرسیدیم گفت دست تو هم گره کردن غم میاره.خب این خارسو به توان 2 هم حق داشته.خب به فکر این دو جوون بوده که باید تا آخر کارشون به خاطر یه ندونم کاری غمگین باشن! ما خودمون کم خرافات داریم اونوقت به جای بنزین و کارت سوخت و هویج(برای تیز شدن و قوت گرفتن چشم خوبه که خدای نکرده کارت سوختتون را کش نرن) خرافات به کشورمون وارد میشه:13(عدد نحس)؛گربه سیاه(شوم)؛نعل(خوش شانسی)؛ عدد 666(عدد شیطان) و..... ما هم می تونیم یه فرهنگستان تولید خرافه درست کنیم و به خودکفایی برسیم.این کش تنبان اولین قدم در این مسیر بود.امید است که جوانان بندتنبونی ما بتونن با تخصص خودشون و تولید اس ام اس های جدید حرف اول رو در دنیا بزنن!!!!!!! آگهي قلمكاري جوري كف دستتان را كفبيني كنيم كه كف كنيد. موسسه كفبينان كفتار صفت طرح حذف كنكور ضربهاي مهلك به پيكر اقتصادي، فرهنگي جامعه است. اتحاديه رمّالان، كارگروه امور كنكور ورد ويژه سركار گذاشتن: بلاتو زيلفقنا پمكتا هيچ اتفاقي نيفتاد؟ فقط شما رفتيد سركار! مادر زن و مادر شوهر خود را سر به نيست كنيد. معجون گياهي-حيواني "عشق به زندگي" كتاب "نقش نخود در زندگي" از انتشارات خوار وبار منتشر شد. قلمكاران اين هفته: زهرا حسن زاده،حاميت رابايان، شيما آبگينه ، رضا پورحسين و كليه ي فاميل هاي غير مسقل و وابسته!
+ نوشته شده در <-PostDate-
>ساعت 18:11  توسط اکسیر
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانهسلامآرشیو پیوندهای روزانه نوشتههای پیشیناردیبهشت 1387شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آرشیو موضوعیجلدستون بیخيالي Yokhte نيوز (اخبار) همين اطراف (اجتماعي) تاملات نابهنگام دلخوشيهاي كوچك زندگي سفره قلمكار (طنز) ویژه نامه جوان پیوندهاجايي براي بودننفسانيات يك من روزنامه نگار اصفهانی پارك ممنوع والا پنچر لازم نيست يونس در اقيانوس |
| Powered By NardebaN Graphic Home |