هنوز هم می شود یه جورایی کنار هم ماند!
توضیح مترجم:
تا آنجا رسیدیم که دختر داستان ما عملیات واپس زنی عشق را در مقابل کلیم انجام داد و فهمید که نمی تواند کلیم را دوست داشته باشد و خودش به این نتیجه رسید که این دو هیچ وقت نمی توانند با هم ازدواج کنند و باید هر چه زودتر از هم جدا شوند و قهر کنند! اما دختر سر حرفش هست که می خواهد کلیم تا آخر عمر پیشش بماند و هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی او را تنها نگذارد.
از آن طرف کلیم روحش آشفته شد – چون نفهمید که بالاخره دختر دوستش دارد و یا می خواهد سر به تنش نباشد!- و از دختر خواست تا رو در رو با هم حرف بزنند و راهکاری اصولی، عقلی و به دور از احساسات برای ادامه این آشنایی بیابند. دختر هم سه سوته قبول کرد! حالا که دیگر کار از نامه گذشت و کشید به دیدار حضوری ما هم به جای چاپ نامه، برایتان گوشه هایی از حرفهای به شدت خصوصی آن دو را می آوریم(!) که با تلاش پیگیر «ستاد کنش پذیری احساس و فضولیّت در امور دیگرانِ» اکسیر، به دست ما رسیده است! فقط ببخشید که اینقدر شبیه دیالوگ های بی مزه ی فیلم های ایرانیست!
[14:30 بعد از ظهر – یکی از اراضی چمن کاری شده ی شهر اصفهان]
[نمای دوربین: به دلیل مسائل ناموسی تصویر از کلاغ های نوک درخت!]
کلیم [با حرارت و گرمی]: سلام، خوبی؟
دختر [با سردی و بی خیالی ساختگی]: مرسی! خوبم! فقط یه ذره خسته م، چون از صبح رفتم کلاس و الان هم زود می خوام برم خونه، چون نهار کم خوردم و داره عصر می شه و باید میوه های عصرونه مو بخورم! نگفتی... چی کارم داشتی گفتی بیام اینجا؟!
- واسه اینکه نگران نشی منم بگم که حالم خوبه(!)، من گفتم بیایم اینجا تا همدیگه رو ببینیم!
[دختر زیر چشمی به کلیم نگاه می کند و با ناز می گوید]: خب! دیدیم دیگه! حالا من برم؟!
[کلیم سر جایش جا به جا می شود]: نه بابا! هنوز که خیلی همدیگه رو ندیدیم که! بیا خیلی همدیگه رو ببینیم!
[دختر به سختی قانع شده است!]:باشه! می گم که خوبی؟(!!) راستی تو اون عکست که تو اینترنت بود صورتت جوش داشت، چرا؟
[پسر دستی به موهایش می کشد]: خب دیگه! اون موقع نوجوون بودیم!
[صورت دختر تغییر می کند]: یعنی می خوای بگی که من هنوزم بچه م؟! من اصلاً همین الان میرم خونه مون! [صورتش را از کلیم بر می گرداند و منتظر عکس العمل می ماند]
[کلیم دست پاچه می شود]: نه عزیزم! من منظورم این بود که... اصلاً من چیزی نگفتم که.. با تو نبودم به خدا... ببخشید... [دختر با عصبانیت به کلیم نگاه می کند و بازصورتش را بر می گرداند تا کلیم ناز کشی را ادامه دهد]: ببخشید تو رو خدا...نمی دونم چرا اینجوری شد... اصلاً راستشو بخوای...دختر داستان عزیز! من دوستت دارم!
[کلاغی غار غار می کند، دختر به آرامی صورتش را بر میگرداند، به چشمان کلیم نگاه می کند، اشک در چشمانش حلقه می زند و زیر لب زمزمه می کند]: منم خیلی ازت خوشم میاد بچه پر رو! [ و سپس به طرف بـ......]
(بینندگان جوان! به دلیل اینکه این یک نمایش خانگی ست، از پخش ادامه ماجرا معذوریم)
توضیح مترجم: همانطور که مشاهده کردیم، دختر و کلیم پس ازیک بحث اصولی و عقلی(!)، به این نتیجه رسیدند که هنوز هم می شود یه جورایی کنار هم ماند و با صولت همدلی، لحظات شاد داشت!
كليم آرام
روزنامه اصفهان زيبا
۲شنبه - ۱۴اسفند۸۵